با عکس یک اتوی سنگی رفتم توی غرفه. و هرچه رفتم پایین جز حیرتم نیفزود… اینکه با یک مدل سنگ هرچه فکرش را بکنی درست کرده بودند، برایم جالب آمد! تماس گرفتم و قرار را گذاشتم. و تاکید کردم روی اینکه تولید کننده هستند دیگر؟ کارگاه دارند؟ گفتند بله.

در همهمهی چهل و هشتم صفر!
روز و ساعت را که مشخص میکردم، نمیدانستم دیدارمان قرار است در خیابان شیرازی، شلوغترین خیابان منتهی به حرم، در روزهای آخر ماه صفر یا به قول مشهدیها چهل و هشتم باشد! و راستش درست وقتی آدرس را زدم توی نقشه و همهی صفحه پر از خطوط قرمز گرداگرد حرم شد، فهمم شد چه خبطی کردهام.
فهرست:
با وضعیت نقشه -با اینکه زود راه افتاده بودم- میدانستم احتمالا یک ساعتی تا رسیدن به غرفهدار تاخیر خواهم داشت. فاطمه از جای دیگری و خودش میآمد. تماس گرفت و گفت: «زهرا این خیابون شیرازی الان جابهجا موکبه! زنگ بزن بگو دیر میرسیم!» و زنگ زدم و خبر دادم. گفتند: «بله. اینجا غلغلهس!» یک استیصالی کل وجودم را گرفته بود. نه تاکسی اینترنتی و تلفنی، و نه حتی تاکسیهای زرد گذری، دربستی قبول نمیکردند. که حتی من را ببرند تا نزدیکی قرار و بقیه را پیاده گز کنم. فاطمه هم در شرایط مشابهی گرفتار شده بود. اولین بار بود اینهمه بدقول میشدیم! حتی یک جایی فکر کردم موتور هم گیرم بیاید بگیرم و بروم. و مدام به خودم میگفتم: «زن حسابی، چرا تو همون تماس اول آدرس رو نپرسیدی؟»

سنگ روی سنگ
به هر مشقتی بود رسیدیم. من با مرد جوانی حرف زده بودم. ولی جلوی غرفه، یک آقای میانسال با موهای سفید ایستاده بود. سلام کردیم و آشنایی دادیم. و آقا محمد محمدپور، همانی که من باهاش حرف زده بودم، از پشت پیشخوان پیدا شد. از پشت تَلِّ وسایل سنگی!
تا چشم کار میکرد، همینطور در یک مغازهی سه در سه سنگ بود که روی سنگ بند شده بود. از دیوارکوب تا هاون و آسیاب و حتی فلاسک چای! گفتیم: «همینجا حرف بزنیم؟ کارگاه نمیریم؟» گفتند کارگاه دو ساعت از مشهد فاصله دارد و نمیدانم چرا یادم به تاکیدهایم افتاد که گفته بودم کارگاه دارید و گفته بودند بله. دوست داشتیم کارگاه را از نزدیک ببینیم. تا بدانیم دقیقا چطور این سنگ سخت را نرم میکنند و سر و شکلش میدهند؟ اما رزقمان نبود انگار. و کمی بعد دلیلش را هم آقای محمدپور پدر گفتند.

منفعت یا عافیت؟
در میان همهمهی موکبها -که تا صدا به صدا برسد، تقریبا هم ما و هم آقایان محمدپور پدر و پسر داد میزدیم- گفتگو را سر انداختیم. از خودشان پرسیدیم، چند تا بچه هستند و چه میکنند و کارشان را دوست دارند یا نه؟ با فاطمه چشممان به دهان آقای محمدپور پسر بود اما پدر جواب میدادند: «اینا دو تا بچهیَن و یه آبجی هم داره! محمد آقا تربیت بدنی خونده اما پیش منم میاد. کار فروش تو فضای مجازی باهاشه. من قبل از این کار تو صنف پوشاک بودم. به قول ما خیاطا، داشتم قبرمو با سوزن مکندم! اما هفت هشت سال پیش کلا ول کردم اومدم تو این کار.»
ترکیبات “ما خیاطا” و “ول کردم”، به این گزاره در ذهنم ضریب میداد که پدر خودش را خیاط میداند و آمدن توی این کار را ناچاری! قصهی مردی که آمده بود پیش پیامبر و گفته بود من شغل ندارم و آقا گفته بودند برو خیاطی کن به سرم نبض گرفت. آنجایش که چند وقت بعد مرد برگشته بود، آقا پرسیده بودند: چکار کردی؟ وضع و اوضاعت بهتر شده؟ گفته بود بله، آهنگری میکنم، به دعای رسول خدا خیلی وضعم خوب شده. و آقا گفته بودند: مرد، روزی تو مقدر بود، گفتم برو خیاطی کن که سوزن بلند کنی، رفتی آهنگر شدی و پتک میکوبی؟ فکری بودم که یعنی اگر آقای محمدپور در تولید پوشاک مانده بود، حالا راضیتر بود یا چی؟ اصلا چی باید آدم را از یک شغلی بکند ببرد جای دیگری؟ منفعت یا عافیت؟

فرزند شهید متفاوت
فاطمه وقتی حرف از رها کردن و رفتن باشد، تا خیالش راحت نشود که چه شد بیخیال نمیشود. پرسید: «چرا ول کردید؟ چی شد؟ بازنشسته شدین؟» و پدر توضیح دادند که قصه واردات جنس چینی و بیاعتباری جنس ایرانی بوده. گفتند: «جنسای چینی نفس مایه برید!» یاد بابا افتادم که میگفت این فروشگاههای زنجیرهای کسب را خراب کردند. منظورش از کسب بازار بود. کلا بابا برای بیان منظورش، همیشه کلمهای غیر از کلمات معمول پیدا و انتخاب میکرد؛ من هم به او رفتهام شاید. وقتی فروشگاه خواروبارشان از رونق افتاد، چند تا فروشگاه هشت و فلان نزدیکشان بود، با زرق و برق و تخفیفهای گولزَنَک! تازه نسیه هم نمیدادند. کاری که از وقتی یادم میآید بابا میکرد، حتی وقتی داشتیم برایشان ختم و اینها میگرفتیم، کسانی قسط برنج و روغنشان را آورده بودند دم خانه. میگویم: «حالا چرا این کار؟ بلد بودین؟ شغل آبا و اجدادی بود؟» پاسخ یک کوچه باز میکند در قصه.
و جدا از اینکه میفهمیم علاقهی آقای محمدپورِ پدر، بسطِ ارادت به سنگ نظر کردهی آقا امام رضا است، فرزند یک نظامی هم هستند. شهیدی متفاوت از شهدایی که میشناسیم: «ما که کوچیک بودِیم، ولی دوستای پدرم تعریف مِکردن که یه جنگ چند روزه بین ایران و عراق شد، شیش نفر از طرف ایرانی شهید شدن که یکیشان پدر ما بوده. جنگ ظُفار یا همچی چیزی…» بعدا گوگل گفت که شورش ظفار مربوط به کمونیستهای طرفدار شوروی و چین در عمان بوده و شاه ایران با تحریک انگلیس به کمک همسایهاش شتافته و تلفات جانی زیادی تا قریب ۲۰۰ تن یا بیشتر هم داده و اغلب هم جوان بودهاند. در مظلومیت تلفات این جنگ همین بس که فرزند یکی از قربانیان، ۵۲ سال بعد هم حتی درست نمیداند پدرش در کدام جبهه جنگ مقابل چه کسی کشته شده است. تازه گوگل گفت به ۴۰۰ زخمی این جنگ، جانباز و به کشتگانش شهید هم نمیگویند. اما من دوست دارم هرکس را که برای خاکش کاری میکند شهید بدانم، و به نظرم آقای محمدپورِ پدربزرگ هم شهید بودند. کوچه هنوز باز بود و من در انتهای آن راه میرفتم و شعری داشت متولد میشد:

به خاطر نمیآورم
خواب موهایت را در باد
جزئیات صورتت را وقتی دوستم داشتی
و حتی خواندن نامم را از دهانت…
برای سربازی که تکهای از خودش را
در جنگ جا گذاشته است
چه فرقی میکند کجا
در کدام جبهه
با چه اسلحهای
توسط چه کسی
تیر خورده است؟
این سنگ نظرکردهی آقا امام رضاس!
آقای محمدپورِ پدر به سنگ پرپانتین که بومی کوه سنگی مشهد است ارادت داشت. میگفت نظرکردهی امام رضا (ع) است و بعد گوگل هم حرفش را تایید کرد به استناد روایات و کلی هم فایده لیست کرد. فکر نمیکردم یک جور سنگ هم بتواند مثل فلزاتی چون مس چیزی به غذا اضافه کند و این سنگ این کار را میکرد. جالب اینکه هر سنگ یکبار امکان چیزی شدن داشت! و بعد اگر میشکست یا ترک میخورد، کارش تمام بود.
یک دیگ سنگی ما داشتیم که سالی یکی دوبار در سال، مثل آیینی مذهبی توش آبگوشت بار میگذاشتیم و میخوردیم. و بیکه بدانیم چنین مراقبتی لازم است، حواسمان بود گرم و سرد نشود که بشکند. حتی به تجربه فهمیده بودیم چرب که بشود کدر میشود. و آقای محمدپورِ پدر هم کارمان را تایید کردند.

شگفتی درباره سنگ پرپانتین، هلم میدهد که بپرسم اولین مواجههی آقای پدر با آن چطور بوده؟ یک شناختی احتمالا به این واسطه که سوغات مشهد است داشتند، اما کی تصمیم گرفتند سنگ بشود شغلشان: «پوشاکو که جمع کردم، رفتم تو این کار. خیلی سریع و بدون تجربه. از آقا خواستم کمک کنن من بتونم بقیه رو با این سنگ که ما از بچگی باهاش بزرگ شده بودیم آشنا کنم.» گفتم: «بلد بودن نمیخواس؟ همینطور یه راست رفتین پای دستگاه؟ چی درست کردین اصلا؟» گفتند: «هاون!» و انگار که ساخت هاون خیلی تکنولوژی خاصی نمیطلبد.
توی قطار هاونهای پشت سرمان هم یکی را نشانمان دادند و دیدیم بله، بی که قوس و قِر خاصی داشته باشد، همینطور یک سنگ را حفر کردهاند و بعد هم یک کوبه برایش ساختهاند. دوست داشتیم همین حفر ساده را هم ببینیم. گله هم کردیم که کاش میرفتیم کارگاه. گفتند: «وقتی از کارگاه برمیگردم تو همین مغازه هم راهم نمیدن. همهی تن و مو و سر و لباسم گردِ سفیده! انگار تو آرد غلت زدم. دو تا درخت داریم صد متر اونورتر از کارگاه. اونا انگار برف نشسته روشون. سفیدن! اونجا نمیشد بیایید اصلا. حتی همین آقا هم نمیاد کارگاه که کثیف نشه.»

آقای محمدپورِ پسر مثل کسی که مچش گرفته شده باشد اما حرف هم داشته باشد و اینجا جایش نباشد خندهخنده پدر را پایید و چیزی نگفت. یکی از ما بهش گفت: «یعنی شما خودتون این کارو دوست ندارید؟» و دوباره آقای محمدپور پدر توضیح دادند که جوانها پای کار یدی نیستند و دوست دارند توی رشتهی خودشان و درسی که خواندهاند کار کنند و پشت میز بنشینند و اینها. و تایید پسر را هم گرفتند با این جملات. اشاره هم کردند که قرار است یک کار توی یک اداره جور شود برای محمدپور پسر. گفتیم انشاالله اما ته دلمان میخواست پای کار پدر باشند و همین را ادامه بدهند. چه چیزی بهتر از این کار وقتی بازارش هم خوب است و از کل ایران مشتری دارند؟ وقتی بابا خاکش را خورده و کار روی قلق افتاده! وقتی یزد که خودش دیگ سنگی و معدن دارد مشتری پروپاقرص غرفهی آقای محمدپور شده؛ -آنقدر که کارهایشان با کیفیت است.-
مرزهای خلاقیت
نگاه میکردیم به سنگهایی که دیگر سنگ نبودند، دیگ و لیوان و فلان شده بودند. گفتیم: «این طرحای روشون یه الگوی خاص داره؟ یا میشه توش ابتکار داشت؟» و آقای محمدپور پدر گفتند: «نه، این سیاهقلما هیچ محدودیتی نداره. هرچیزی میشه زد روش. بسته به خلاقیت اون قلمکار داره.» و ادامه دادند که قلمکاری هم با دست ممکن است هم با دستگاه و ارزش کار دست چیز دیگری است. و ما گفتیم توی اکثر حرفهها همین است.از قالی تا نجاری و حتی کشت برنج! یک سوال ذهن ما را درگیر کرده بود و آنهم این بود که حتمی یکجایی دست و دستگاه دیگر اجازه نمیدهد و نمیشود هرچیزی از سنگ ساخت. که گفتند: «نه، شما هرچیزی بگی من میتونم برات سنگیشو بسازم. فقط جایی که قراره رو هم سوار شن به مشکل میخوریم، نشت آب دارن. مثلا همین سماورا که میبینید، تزیینیه! اونجا که شیر براش کار شده آبش نشت میکنه و امکان استفاده ندارن!»
سر چرخاندیم روی سماورها، بیخ به بیخشان یک قاب به دیوار بود با دو تا عکس؛ یکی از کودکی آقای محمدپور پدر و یکی از شمایل شهید در لباس نظامی. آقای محمدپورِ پدر رد نگاه ما را گرفت و گفت: «هرچی میخواید از امواتتون بخواید. منِ زنده تا یه جایی میتونم اما اونا دستشون بازه. من خیلی چیزا از پدرم گرفتم. در جوار آقا امام رضا دفنن. تو بهشت رضوان.» و ما برای شادی روحشان دعا کردیم، همنوا با موکبهایی که بیرون از مغازه برای آل الله عزاداری میکردند. و تا در آن شلوغی که صدا به صدا نمیرسید، بیشتر خستهشان نکرده باشیم، از پدر و پسر خداحافظی کردیم. توی راه برگشت، پیاده با فاطمه لالوی عزاداران راه میرفتیم و اطلاعاتی که از این سنگ به دست آورده بودیم مرور میکردیم. حالا میدانستم وقتی برگردم به خانه، دیگر دیگ سنگی بزرگمان، یک دیگه معمولی برای سالی یک آبگوشت نخواهد بود!



استان خراسان رضوی
سلام خدا قوت خیلی کارهاتون زیباست دست مریزاد
سلام بعد میگن ایرانی هنر نداره هنر نزد ایرانی است وبس
واقعا همینطوره.
عالی بود پرروزی باشید
ممنون که همراهی میکنید.
سلام خدا قوت ،پر روزی باشین
خیلی برام جالب بود
ان شااالله که کسب و کارتون پر رونق و پررروزی باشه ..
همه محصولات خیلی زیبا هستن به عزیزان هموطن هنرمند خودم افتخار میکنم امیدوارم همیشه سلامت و کسب کارشان پررونق باشد
بسیار زیبا و خلاقانه
مطالب قشنگی بود،کسب و کارشون پر رونق باشه ان شاالله
سپاس از همراهی شما.
بسیار عالی.