زندگی روی سرعت 2x


|

|

4,683

زمان مطالعه: 1 دقیقه

هر صبح دقیقا دقایقی قبل از اینکه رسیدن به شرکت دیر شود، هول و شتاب زده در را می‌بندیم و خودمان را پرت می‌کنیم توی ماشین و مسیر ۸-۷ دقیقه‌ای تا شرکت را به همت رانندگی علی 2 دقیقه‌ای طی می‌کنیم. تا حدی که آن بخشی از حاضر شدن را هم که برای ماشین کنار گذاشته بودم (چیزی شبیه حاضر شدن مستربین در ماشینش!) ناقص می‌ماند.
خلاصه که طبق نظریه‌ای غیرمنطقی و به همان اندازه واقعی، هر چه مسیر رسیدن‌تان به محل کار کوتاه‌تر باشد، احتمال اینکه سر وقت برسید کمتر است! چرا که نه تنها برای بُعد مسافت عددی را کنار نگذاشته‌اید بلکه روی نزدیک بودنش زیادی حساب باز کرده‌اید.

حالا احتمالا برای شما هم عجیب به نظر می‌رسد که یک روز صبح وسط این دوی ماراتن، توجه‌ام به کفش‌های تمیزم جلب شود و کل چرخه را به هم بزنم و بلند شدن علی روی دو چرخ ماشین برای لایی کشیدن هم جواب ندهد و دیر به شرکت برسیم. تاخیری به خاطر تمیزی کفش!

برای اینکه قصه درست دستگیرتان شود باید از کمی عقب‌تر شروع کنم، از آنجا که مامان من برای هر مساله‌ی مهم تا پیش و پا افتاده‌ای استانداردهای ویژه‌ی خودش را دارد. مثلا به نظرش بستنی بدون نان، بی‌مزه است و چای را حتما باید در لیوان شیشه‌ای خورد تا رنگش پیدا باشد و تمیز بودن کفش و دندان‌ها، اولین اولویتش برای ارتباط با آدمهاست.
اینکه مردی پاشنه‌ی کفش‌هایش را بخواباند و دکمه‌ی آستین‌های پیراهنش را نبندد، برای مامان اوجِ نماد شلختگی‌ست. دیگر خودتان تصور کنید که من به عنوان تنها دختری در شهر که کفش‌های بندی می‌پوشد و پاشنه‌ی آن را می‌خواباند تا چه حد کمرِ ضرب المثل «مادر رو ببین، دختر رو ببر» را شکسته‌ام!

به خاطر همه‌ی اینها، خوب یادم مانده بود که هفته‌ی پیش قبل از وارد شدن به ولیمه‌ی مکه‌ی عمو، از ترس چشم و ابروهای مامان، پشتِ در رستوران پاشنه‌های کفشم را بالا کشیدم. در تاریکی ماشین، کورمال توی داشبورد را گشتم تا دستمالی برای نجات کفش‌هایم پیدا کنم که دستم به آن اسپری خورد.
اسپری تمیزکننده‌ی کفشی که با اصرار و حتی کمی دعوا! سعی کرده بودیم در دیدار با آقای بهشتی از او نگیریم اما حریفش نشدیم. اسپری را به کفشها زدم و با برقی که به کفش‌های مشکی‌ام انداخت، آن شب کار را برایم در آورد.

پس حالا حق بدهید که دیدن تمیزی کفش‌ها، به همان براقی آن شب، برای ما که محل کارمان جایی در بیابان‌های پردیسانِ قم است، آنطور میخکوبم کند.
رسیدن به شرکت و درگیری با کار و جلسات، موضوع را از خاطرم برد اما غروب که دوباره سوار ماشین شدیم، مغزم روی این موضوع کنجکاو شده بود و سریع کفش‌ها را نگاه کردم. وسط غرهای علی از خستگی روز، یک دفعه پراندم که:

_ علی! من می‌خوام روایت نانو تایسون رو بنویسم!

با تعجبی که فرسنگ‌ها از موضوع بحث فاصله داشت، پرسید:

+ چی شده؟

_ نگا کن… من به کفش‌هام هفته‌ی پیش اسپری زدم، هنوز برق می‌زنه، واقعا غبار گریز شده!

خسته است و از آخرین فسفرهای مغزش برای ایده‌های مختلف خرج کرده و دلش می‌خواهد همه چیز را به شوخی بگیرد. می‌گوید: «آررره، روایتت رو هم با این شروع کن: برای خونه‌ی خودمون هم از اینا بردیم»

من اما جدی‌ام و توی دلم می‌گویم «چرا که نه؟» چه چیزی بهتر از این که وقتی از غرفه‌دار و محصولش حرف می‌زنیم، به آن اطمینان داشته باشیم. البته اغلب اوقات هم، همینطوراست و تا زمانی که با غرفه‌داری ارتباط حسی و اعتماد روانی پیدا نکنیم، نمی‌توانیم روایتش را بنویسیم.

اما اگر بخواهم صادقانه برایتان بگویم، همان روزی که آقای بهشتی وسط کارگاه دستهایش را به هم گره کرده بود و برایمان می‌گفت پاک‌کننده‌های کفش‌ و واکس داشبوردمان غبارگریز هستند و پاک‌کننده‌ی عینک‌مان آنتی رفلکسش را حفظ می‌کند، خیلی باورم نشد. حس کردم تبلیغات است دیگر. آرره خوب است. خوب تمیز می‌کند ولی حالا از این خبرها هم نیست.

البته تقصیر من هم نیست. مقصر، فروشنده‌های مترو هستند که آنقدر در عرض نیم ساعت انواع و اقسام معجزات این مدلی را به قیمت 20 تومان به شما می‌فروشند و به خانه نرسیده توی دستتان نابود می‌شود که چنین عبارت‌هایی را خالی از معنا کرده‌اند.

همان سال‌هایی که تازه اسم نانو در میان خبرهای علمی پیچیده بود و ما همگی تشنه و مشتاق رسیدنِ معجزاتش بودیم، چیزی نگذشت که دست فروشان مترو از جوراب‌های نانویی رونمایی کردند که فرق چندانی با جورابهای قبلی‌مان نداشت.

حالا اما بعد از این همه سال، چیزی که از میان توضیحات پیچیده‌ی آقای بهشتی دستگیرم شد، این است که مواد نانویی از مولکول‌هایی با ابعاد بسیار ریز تشکیل شده‌اند که می‌تواند تا عمق زیادی در جسم نفود کند و به خاطر همین، تاثیرِ طولانی مدت‌تر و پاک‌کنندگی بیشتری دارند.

در کارگاه تولیدی نانوتایسون که همه جا به طرز عجیبی شبیه عکسهای پینترستی برق می‌زد، 42 قلم از این محصولات نانویی تولید می‌شد. محصولات رنگارنگی که هر کدامشان یک معجزه بلد بودند!

از شیشه پاکنی که جای برف پاک‌کن را گرفته و نمی‌گذارد باران روی شیشه ماشین بماند تا واکس‌های مختلفی که شبیه کالاهای ویترینی می‌تواند از چرخ تا داشبورد ماشین‌تان را نونوار نگه دارد؛ اما بین فستیوال این کالاهای متنوع، یکی از آنها شبیه بچه‌های سوگولیِ خانواده، هر بار که اسمش به میان می‌آمد، چشم آقای بهشتی و ۳ شریکش شکلِ دیگری برقی می‌زد و درباره‌اش اینطور می‌گفتند:
«ما یه کن فیکونی کردیم توی صنعت مس؛ می‌دونید ظروف مسی قبل از اینکه پلی استر بشه، پالیش میشه و چرب میشه، به همین خاطر ظروف مسی رو قبل از پلی‌استر به صورت غرقابی میذاشتن توی وان‌هایی که پُرِ تینر2000 بود. حالا هم اشتعال‌زایی‌ش بود و هم تبخیری که میشد، باعث میشد ریه‌ها از بین بره، دست‌هاشون از بین می‌رفت…

یکی از دوستان خیلی نزدیک منم که بچه‌ی یتیم هم بود بنده خدا و خیلی با زحمت فراوانی کارگاهش رو درست کرده بود، آتیش گرفت کارگاهش؛ حالا خدا رو شکر آسیب جانی نداشتن ولی کل کارگاه ذوب شد؛ تموم شد و رفت پی کارش. یه کارگاه دیگه هم لوسترسازی بود، آتیش گرفت و دو تا از کارگرهاش توی آتیش سوختن؛ دو سال پیش؛ توی همین منطقه صنعتی!

این شد که ما نزدیک دو ماه توی کارگاه جدیدی که دوستم دوباره اجاره کرد و با قرض و قوله راهش انداخت، مستقر شدیم و اونجا آزمایشات‌مون رو انجام دادیم تا ببینیم چی جواب میده و نتیجه‌ش شد این… محلول‌های صنعتی ما، نه اشتعال‌زاست، نه تبخیر میشه، قیمت مناسب‌تری هم داره و…»

همینطور که ویس دیدار نانو تایسون توی هندزفری‌ام پخش می‌شود، مشغول شستن ظرفهایی هستم که نمی‌دانم چرا هیچ‌وقتِ خدا تمامی ندارد و فکر می‌کنید ویس دیدار نانوتایسون چه فرقی با دیگر دیدارها دارد؟ برخلاف همه‌ی دیدارها اصلا نیازی نیست که سرعت پخش را روی 2x  بگذارم! آقای بهشتی مثل یک گوینده‌ی اخبار قهار آن‌قدر مسلط و یک نفس و بدون تپق از همه چیز تعریف می‌کند، بین موضوعات مختلف پل می‌زند و لیست‌های متعددی از فواید و خاصیت را می‌خواند و تمام می‌کند که نه تنها، جایی برای افزایش سرعت ندارد، بلکه الان که برای بار دوم ویس را گوش می‌کنم، حس می‌کنم بیشتر سردرگم شده‌ام. دفتر نت‌برداری‌ام خالی روی اُپن آشپزخانه مانده و نمی‌دانم باید کدام گوشه را یادداشت کنم.  

آقای بهشتی انگار سالهای طولانی منتظر چنین لحظه‌‌هایی بوده. روزهایی که بعد از تلاشهای بسیار، بعد از 21 شغل و بیزینسی که امتحان کرده، بعد از ورشکستگی‌ای که روی برگشتن به خانه نداشته، بعد از دویدن و مجوز و مجوزگرفتن، بالاخره بایستد و با صدایی رسا، از افتخاراتش بگوید. او احتمالا بارها و بارها این مکالمات را توی ذهنش مرور کرده و حالا برای تعریف کردنش نیاز به زمان، به سوال و یا حتی فکر کردن ندارد. مثل من وقتِ شستنِ ظرفها!

درست یادم هست توی کارگاه هم که بودیم، نمی‌توانستم پابه‌پای حرفهای آقای بهشتی خودم را برسانم. من وقتی تحت فشار کلماتِ پی‌درپی قرار می‌گیرم، ذهنم به کلی قفل می‌کند. نمی‌دانم روانشناس‌ها دستشان به این اختلال هم رسیده و اسمی برایش گذاشته‌اند یا نه! ولی در عوضش نگاهم در این وضعیت با دقتی چندبرابری جزئیات را رصد می‌کند.
مثلا وقتی آقای بهشتی داشت از روندِ ترجمه‌ی راهنمای روی محصولات به چند زبان و دعوت‌نامه‌هایی که گرفته بودند می‌گفت، من داشتم به مارک تایسونی که برجسته روی همه‌ی قوطی‌ها کار شده بود، نگاه می‌کردم و توی دلم به این هوشمندی احسنت می‌گفتم.


یا وقتی تندتند نسبت‌ها و درصدهای مواد را با هم مقایسه می‌کرد، دلم می‌خواست بدانم چرا باید یک تولیدکننده‌ی مواد پاک‌کننده روی کارتن محصولاتش شعر نوشته شده باشد.

در کارگاه نانوتایسون توجه به جزئیات فرمانروایی می‌کرد، احتمالا به خاطر همین هم از تمیزی برق می‌زد و جای مامان خیلی آنجا خالی بود.
من که فکر می‌کنم آقای بهشتی مغزش با سرعتی چند برابر انسانهای عادی کار می‌کند و انگار که بالاخره کنجکاوی‌های متفاوت ما برای لحظه‌ای ترمزِ این موتورِ پر سرعت را بکشد، برایمان گفت:
«الان یهو بعد از مدتها یادم اومد. ما دبیرستان بودیم. یه معلم خیلی سخت‌گیری داشتیم. اصلا مثبت و این حرفها و 1 نمره اضافه به کسی دادن، انگار از جونش کنده بشه، خیلی براش سخت بود.
یه روز اومد درس بده، گفت مبحث فلانِ آمار رو می‌خوام درس بدم، منم نشسته بودم اینو مفصل پیش مطالعه کرده بودم. گفتم آره خیلی هم مبحث جذابیه. دیگه گیر داد به من گفت: ئه! بلدی؟ پس بیا درس بده، اگه نتونستی 10 نمره ازت کم می‌کنم، تونستی 5 نمره بهت میدم. من رفتم شروع کردم به درس دادن و مثال زدن و اینا و تموم که شد، یه کم نگاه‎نگاهم کرد، بعد رو کرد به بچه‌ها، گفت چرا بر و بر نگاه می‌کنید! تشویقش کنید!
من هیچ وقت اون تشویق رو یادم نمیره. من یاد گرفتم هزار برابر تلاش کنم و هیچ وقت به کم راضی نمی‌شدم، 90 برام کم بود! باید 100 می‌شدم»


هنوز تلِ ظرفهای سینک، تازه به ظرفهای شام دیشب رسیده که بالاخره آخرهای این مکالمه‌ی ۳ساعته به نظرم جوابِ یک سوال، همان کشف بزرگی است که دنبالش بودم. سریع شیر آب را می‌بندم، می‌خواهم دستهایم را با لباسم خشک کنم و خودم را زودتر به خودکار برسانم که شباهت‌های آقای بهشتی به مامان در علاقه‌‌اش به تمیزی، باعث شده تا لحظه‌ای از جلوی چشمم دور نشود، پس دستهایم را با حوله خشک می‌کنم و توی دفترچه‌ام می‌نویسم:
« از آقای بهشتی پرسیدم: اون روزی که توی مدرسه شیمی می‌خوندید، هیچ وقت فکر می‌کردید یه روزی یه همچین فرمولی اختراع کنید؟
آقای بهشتی گفت: من یه استاد داشتم همیشه می‌گفت هدف‌هاتون رو با خودکار بنویسید، راه رسیدن بهش رو با مداد! من هدفم کارآفرینی بود، از خدا خواستم یدالله باشم، مسیرش برام فرقی نمی‌کرد»

گروه تولیدی نانو تایسون
گروه تولیدی نانو تایسون
56 محصول
824 فروش
استان اصفهان

گالری تصاویر غرفه‌ی نانو تایسون

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

11 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
حیدر باقری
1 سال قبل

مرحبا به آقای بهشتی

فهیمه
1 سال قبل

خوب بود

ا
1 سال قبل

احسنت به قلم شیوای شما و نوشته زیبای روی محصولات

علی قا
1 سال قبل

نوشته روی کارتن عالی بود

جواد
1 سال قبل

خیلی عالی هستند

سارا
1 سال قبل

نوشته ی بسیار زیبایی بود،که از خواندنش لذت بردم.
ان شاالله کسب و کارشون پر رونق باشه.

مرضیه
1 سال قبل

آفررررین به قلم شیواتون و صدآفررررین به جناب بهشتی
پایدار باشید

کوثر
1 سال قبل

سلام وقت بخیر وخداقوت کمی روخوندم برام جالب بوددوست دارم غرفه ومحصولات روببینم

یاسر
1 سال قبل

درود بر شما ، عالی بود

پرش به بالا
11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x