من آدم رفتن نیستم


|

|

7,401

زمان مطالعه: 1 دقیقه

فاطمه موسوی که به من پیام داد، حتی نپرسیدم غرفه مورد نظر چیست. فقط آدرس و ساعت را جویا شدم. احتمالا هیجان ناخودآگاهم برای کشف، مانع ناخودآگاهی بود برای پرسیدن بیشتر. گمانم این‌ست که روح و روانم عادت کرده‌اند به بودن در موقعیت‌های ناشناخته .
مکان: جاده طرقبه
زمان: ۱۱ صبح یا شاید هم ظهر
بستگی به این دارد چه ساعتی از خواب بیدار می‌شوی. قطعا برای من ظهر است بعد از چند ساعت بیداری ولی احتمالا برای خیلی‌ها خروس‌خوان صبح است.
فاطمه و همکارش توی کوچه ایستاده‌اند. جلو می‌روم و بعد از دست و دیده‌بوسی وارد کوچه فرعی باریکی می‌شویم‌.
کلون در قدیمی را می‌کوبیم که پسری جوان در را باز می‌کند.
موهای فر دارد و باریک اندام است. تی‌شرت قرمزش هارمونی دل‌چسبی با درختان سبز و آبی آسمان برقرار کرده. داخل می‌رویم. 
پسر دیگری که انگار از موفرفری بزرگ‌تر به نظر می‌رسد همراه با دختری جوان به استقبال‌مان می‌آیند. لبخند روی لب‌شان بهشان می‌آید. عمق دارد. 
چند قدمی بیش‌تر برنداشته‌ام که میخ‌کوب می‌شوم. یاقوت‌های آویزان از درخت روبرویم‌ می‌درخشند. دست می‌اندازیم در گردن شاخه‌ها و دست‌های‌مان قرمز می‌شود و طعم ملس شاتوت‌ها به جان‌مان می‌نشیند. از کنار درخت انگور و گلابی و لانه مرغ‌ها رد می‌شویم و پا به داخل ساختمان می‌گذاریم.

عطر خنده

چشم می‌چرخانم. یک اتاق نه چندان بزرگ، چند صندلی و چند دستگاه که نمی‌دانم چیست، آشپزخانه‌ای نقلی که پنجره‌اش رو به حیاط باز است و چند قفسه با انبوهی از ورقه‌های نازک چوب. 

سه صندلی برای ما می‌گذارند و سه تای دیگر روبروی صندلی‌های ما برای خودشان. می‌خواهیم خودشان را معرفی کنند. پسر بزرگ‌تر امیرحسین است. موفرفری که برادر کوچک‌تر امیرحسین است معین و دختر هم که مانتوی سفیدی به تن دارد فائزه است. هرسه دهه هفتادی هستند.
خنده روی لب‌هاشان محو نمی‌شود. چشم‌هاشان هم می‌خندد و گاه لابه‌لای صحبت‌شان صدای خنده‌هامان هم فضا را پر از عطر زندگی می‌کند.
هنوز نمی‌دانم کجا هستم. دارم توی ذهنم رابطه‌ای بین دستگاه‌ها و چوب‌ها و شاتوت‌ها و مرغ‌ها برقرار می‌کنم. دنبال کشف محیطم.

یه دل میگه برم یه دل میگه نرم

تمام زندگی، انتخاب بین دوراهی‌هاست. دوراهی ماندن یا رفتن، آ‌ن‌چه امیرحسین با آن دست و پنجه نرم کرد. امیرحسین از سالی می‌گوید که عزمش را جزم کرده بود از ایران برود. شریف، عمران می‌خواند و در یک گروه هشت نفره با رفقایش آینده‌شان را رسم می‌کردند. رفتند. هر هفت‌نفرشان. می‌گوید :«پول سفرم آماده بود و کلی نقشه برای رفتن داشتم، کرونا شد و پذیرشم یک سال به تعویق افتاد.»
هم‌چنان خنده‌ی روی لبش رنگ می‌گرفت. دست‌هایش موقع تعریف در هوا تاب می‌خورد و برای گفتن از آن روزها سر ذوق  آمده بود. دوراهی سختی بود برای انتخاب. یک طرف ماجرا، سودای مهاجرت و پیوستن به رفقای چندین ساله و رسیدن به آرزوهای ساخته در  فکر و خیال. طرف دیگر ماندن و به قول امیرحسین استفاده از سرمایه انسانی و وقت و عمر. می‌گوید:

«خیلی فکر کردم، خیلی با خودم سبک سنگین کردم. امیرحسین مگر چه می‌خواهی؟ هدفت چیست؟ آرمانت چیست؟ رویای من چه بود؟ پاسخش مشخص بود. شغل خوب، درآمد خوب، کارآفرینی. همه این‌ها را با همان سرمایه ‌ای که برای رفتن کنار گذاشته بودم می‌تواستم این‌جا به‌دست آورم. »
باد ملایمی از پنجره به داخل می‌آید و خنکایش روی صورت‌مان جا خوش می‌کند. امیر حسین نفس عمیقی می‌کشد:
«شهروند درجه سه و چهار شدن و بعد تازه دویدن برای گرفتن دکترا و خودی نشان دادن در جایی که هیچ سابقه‌ای از تو ندارند برایم مانع حرکت بود. ۲۵ سال سنم سرمایه عمرم بود. ۲۵۰ تومانی که باید فقط برای رفتن می‌دادم سرمایه جیبم. باید دست به کار می‌شدم. تعلل و درنگ توجیهی نداشت.»

معجزه حمایت

احترامی که بین‌شان حاکم است، ستودنی است. دلت را نمی‌زند . فکر نمی‌کنی که در نقشی فرو رفته باشند و دارند فیلم بازی می‌کنند. معین فقط دو سال از امیرحسین کوچک‌تر است اما جوری جلوی امیرحسین رفتار می‌کند که انگار دارد احترام موی سپید برادرش را به جا می‌آورد. رشته کلاف را به دست می‌گیرد:
«داداش شریف، عمران خوانده بود و داشت پایان‌نامه‌اش را می‌گذراند. من هم مشهد سرباز بودم و دانشگاه مدیریت جهان‌گردی خوانده بودم. به قدر زیادی دم‌خور آدم‌ها بوده‌ام. مهارت و علم داداش و رشته درسی من ظرفیت خوبی برای به راه‌انداختن یک تولیدی کوچک را داشت.»
سوالی ذهنم را درگیر می‌کند . معین که نقطه پایان کلامش را می‌گذارد بلافاصله می‌پرسم: «۲۵۰ میلیون پول کمی نبوده اون هم سه سال پیش، خانواده چه‌طور اعتماد کرد؟»
معین سرش را بالا می‌گیرد:
«داداش بارها خودش را ثابت کرده بود. جربزه کار داشت، اهل دودوتا چهارتا بود. برای همه کارهای ریز و درشت که تا آن موقع کرده بود حساب و کتاب‌های دقیقی داشت.»
امیرحسین آرام می‌گوید: «مادر، مادرمان حامی بود، ستون بود، گرمای وجودش دل‌گرم‌مان کرد، و حمایتش دل بابا را هم همراه کرد.»
مادرها با احساس جلو می‌روند و پدرها با منطق و چه تقسیم شیرین و زیبایی‌ست برای خلقت. کدام فیلسوف گفته است جمع دل و منطق امکان‌پذیر نیست؟ 
خانواده امیرحسین و معین چنین کردند و شد.

غول آرزو

دو دستگاه بزرگ یک ضلع دیوار را گرفته‌اند. تا حالا چنین دستگاهی ندیده‌ام. فائزه برای‌مان چایی می‌آورد. کنار لیوان‌های چای، قندان‌های کوچک زیبایی هم گذاشته است. لیوان چای را برمی‌دارم و به دستگاه‌ها خیره می‌شوم. حدس می‌زنم ارتباطی بین دستگاه و قندان برقرار است. هنوز کشف نکرده‌ام کجا هستم و این برادرها به چه مشغولند. هنوز دارم بین قندان و دستگاه رابطه منطقی برقرار می‌کنم که امیرحسین می‌گوید: «رسیدیم به دستگاه لیزر»
پس این دو غول عظیم‌الجثه دستگاه لیزر هستند. امیرحسین ادامه می‌دهد:
«به واسطه رشته درسی‌ام و درگیری با پروژه‌های دانشگاه و پایان‌نامه با زیر و بم طراحی آشنا بودم. یه دستگاهی می‌خواستم که به محض اتود زدن یه ایده بتونه اونو بی‌نقص بهم تحویل بده و دستگاه لیزر همون چیزی بود که دنبالش بودم.»
فائزه نگاه ظریف زنانه‌اش را وسط می‌کشد:
«این دستگاه خیلی دقیقه و میلی‌متری کار می‌کنه و درصد خطاش خیلی کمه. البته دستگاه اولی‌مون که اتفاقا وارداتی هم بود تا حدی خطا داشت اما دومی رو از یکی از شرکتای ایران سفارش دادیم و البته پدرشون رو درآوردیم.»
هر سه تاشان می‌خندند.
امیرحسین می‌گوید:
«ما درواقع یک دستگاه خودمون طراحی کردیم. این دومی در واقع جای دو تا دستگاه کار می‌کنه و برای همین سرعت کارمون دوبرابر شده. اون‌قدر رفتیم و اومدیم و به دستگاه ایراد گرفتیم و نواقصش رو برطرف کردیم که جون شرکت سازنده رو به لبش رسوندیم.»
هر سه نگاه‌شان روی دستگاه دومی می‌ماند. ما هم.
معین می‌گوید: «بالاخره به اون چیزی که توی ذهن‌مون بود رسیدیم. یک دستگاه لیزر با درصد خطای تقریبا صفر و کارایی دوبرابر»

آن زن آمد

فائزه با دست پر آمد. هم برای‌ ما و هم برای دو برادر. برای ما دوباره چای آورد و برای برادرها سرمایه‌ کار. چای را روی میز گذاشت. امیرحسین گفت.
«مامان، بابای فائزه بازنشست شدند و حق سنوات‌شان را گذاشتند برای کارِ ما»
فائزه خنده روی لبش جان می‌گیرد:
«بعضی شب‌ها قطعه‌ ها را می‌بردم خانه و با مامان و بابا تا نصف شب سر هم‌شان می‌کردیم.»
بلند می‌شود و صفحه اینستاگرا‌م‌شان را برایم باز می‌کند و نشانم می‌دهد.
«جعبه‌های آرایشی‌مون مرگ نداره. »
فیلمی که از توی صفحه‌شان نشانم داد خیلی جالب بود. چند نفر  به نوبت روی جعبه می‌ایستادند و جعبه تحمل وزن‌شان را داشت و اتفاقی برایش نمی‌افتاد»

من الطرقبه إلی الحرم

قندان روی میز هر چند دقیقه یک‌بار چشمم را به سمت خود می‌کشد. مثل کودکی شده‌ام که توی مهمانی‌ها چشمش دنبال قندان است تا مشتش را پر از قند کند. البته من دنبال قندانش هستم. دلم می‌خواهد بقیه محصولات‌شان را هم ببینم. می‌گویم: «از بقیه کاراتون چیزی دم دست دارین ببینم؟»
معین بلند می‌شود دو تا کارتن پر را جلوی پای‌مان می‌گذارد. کارتن را باز می‌کنم و یکی یکی بیرون می‌کشم‌شان. امیرحسین می‌گوید:
«باید محصولات مصرفی‌تر می‌ساختیم نه چیزی که طرف یه بار بخره و تموم بشه. واسه همین بازار رو بررسی کردیم و دیدیم مشهد، خشکبارش حرف اول رو می‌زنه، چه اطراف حرم چه طرقبه و شاندیز، زدیم تو کارِ ساخت جاادویه‌ای و جای خشکبار برای مغازه‌های خشکبارفروشی»
جعبه‌ها را توی دستم می‌گیرم و به چشم مشتری وراندازشان می‌کنم.  
معین بلند می‌شود و یکی از جعبه‌ها را برمی‌دارد و پرتش می‌کند روی زمین.
یک لحظه جا می‌خوریم .می‌گویم:
«آقا حالا چه کاریه، ما قبول‌تون داریم»
می‌خندد:
«کاریش نمیشه خیال‌تون راحت»

کفش آهنی

«مرغ‌شون یه پا داشت. زیر بار نمی‌رفتن. خیر سرمون اومده بودیم مشکل‌شون رو حل کرده بودیم. می‌گفتن این جاادویه‌هایی که تو بازاره، درش رو باید شکست تا باز شه. یه در طراحی کردیم که بشه باز و بسته‌ش کرد. ولی زیر بار ریسک محصول جدید نمی‌رفتن. خب قیمتش هم یکم بیش‌تر می‌شد. نه ریسک می‌کردن نه حاضر بودن بیشتر پول بدن که محصول بهتر بگیرن»
معین خنده روی لبش کم‌رنگ می‌شود. این‌ها را می‌گوید و کمی از چایی‌اش را سر می‌کشد‌ که لبی تر کند. ادامه می‌دهد:
«شده بودم بازاریاب. از این مغازه به اون فروشگاه، از طرقبه به اطراف حرم. پدرمون درومد که تونستیم برای بقیه جا بندازیم محصول ما هم مرغوبه هم مشتری پسند هم کاربردی. این وسطا یه چیزایی هم متوجه می‌شدم مثلا این‌که کار جدیدمون رو باید تابستون که مشتریاشون زیاده رو کنیم. تو پاییز و زمستون تحویل‌مون نمی‌گرفتن، خلاصه که برای اثبات خودمون کفش آهنی به پا کردیم»

ضایعات

فکر می‌کنم این‌جا را برای‌مان آب و جارو کرده‌اند. مگر می‌شود جایی که سر و کارش با چوب و ام‌دی‌اف است این‌قدر تمیز باشد؟ توی دلم می‌گویم : «البته که این هم از برکت وجود فائزه‌س، هر جا یک خانوم باشه معلومه اون‌جا بهشته»
از فکر خودم خنده‌ام می‌گیرد. سعی می‌کنم فکرم را محترمانه‌تر از آنچه در مغزم در جریان بود بیانش کنم:« ضایعات‌تون رو چی کار می‌کنید؟»
اتفاقا فائزه شروع می‌کند به صحبت:
«ما ضایعات‌مون تقریبا صفره. امتیاز کار ما همینه که ما طرح آماده نداریم. خودمون طراحی می‌کنیم و جوری طراحی می‌کنیم که از همه صفحه چوب‌مون استفاده میشه.»
نوارهای باریک چوب را که پایین خود دستگاه افتاده، نشان‌مان می‌دهد.
« تنها ضایعات ما همین‌هاس که این نوارهای باریک رو هم جمع می‌کنیم و ازش برای سوخت استفاده می‌کنیم»
امیرحسین می‌خندد: «ما آشغال‌های غذامونم می‌دیم به مرغا تا این حد ضایعات‌مون به صفر رسیده»

اولین‌ها فراموش نمی‌شوند

فائزه به جوراب فاطمه موسوی اشاره می‌‌کند:« جوراب‌تون هم که طرح باسلامه» عطر خنده فضا را پر می‌کند .
فاطمه می‌پرسد:«چه‌طور با سلام رو پیدا کردین؟»
امیرحسین می‌گوید:«ما باید برای تبلیغ کارمون به فروشگاه‌های بزرگ وصل می‌شدیم. قبلا توی جست‌جوهای اینترنتی باسلام رو دیده بودم. موقعی که هنوز کسب‌وکاری نداشتم.چند باری صفحه‌اش را باز کرده بودم و هر دفعه آن بالای صفحه تبلیغ فروش گردو می‌آمد. گوشه ذهنم سپرده بودم که هروقت خواستم اینترنتی گردو بگیرم حتما سراغ باسلام میام. بعدها که بحث تبلیغ کسب و کارمون پیش اومد یاد گردوهای باسلام افتادم. آشنایی ما با باسلام گردویی بود»
همکار فاطمه می‌پرسد:«اولین فروش‌تون از باسلام چی بود؟ یادتون میاد؟»
امیرحسین می‌گوید:«اولین‌ها هیچ‌وقت فراموش نمیشن. اولین فروش‌مون زیرقابلمه‌ای بود.»
همکار فاطمه می‌گوید:«من خودم عاشق اون دوزهاتون بودم. با دخترم خیلی دوز بازی می‌کنیم»
معین می‌گوید:«آره، دوزهامونم خیلی طرف‌دار داره. تعداد زیاد سفارش می‌دن برای جایزه دادن به بچه‌ها.»

دوزِ اضافه

بلند می‌شویم و توی همان کارگاه نقلی‌شان یک تابی می‌خوریم. دستگاه را روشن می‌کنند و برای‌ هر سه‌مان نگه‌دارنده موبایل می‌زنند. برای همکار فاطمه یک دوز هم اضافه می‌زنند. از دلم می‌گذرد کاش من هم می‌گفتم دوز دوست دارم که برای من هم بزنند. یک دوز نقلی که جلوی چشم خودمان درست شد و ایکس‌ها ایگرگ‌هایش یکی‌یکی تلقی پایین افتاد. بعد هم با یک دستگاه کوچک رویش آرم محصولات‌شان را حک کردند. 
چایی آخر را که می‌خوریم فائزه با سه تا پلاستیک می‌آید. برای‌مان دو تا قندان گذاشته‌اند. همان‌هایی که کل زمان گفت‌گو چشمم دنبال‌شان بود. با همان نگه‌دارنده موبایل و یک جعبه شش تایی زیرلیوانی. البته پلاستیک همکار فاطمه یک دوز هم اضافه دارد.چند تایی عکس می‌گیریم و بعد با همان لب‌های قاچ هندوانه‌ای از هم جدا می‌شویم. انگار سال‌ها بود هم را می‌شناختیم.

گالری سینور
امیر حسین
109 محصول
950 فروش
استان خراسان رضوی

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

12 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زهرا
1 سال قبل

دست مریزاد، موفق باشید، باعث افتخارید.
از حق نگذریم قلم نویسنده هم عالی بود، احساس می‌کردم دارم رمان میخونم.

روشنا
1 سال قبل

متن عالی بود…..نویسنده خیلی عالی تونسته بود داستان را جذاب و جالب کنه

فضیله
1 سال قبل

برخی از مردم موفق می‌شوند، زیرا سرنوشت آن‌ها این گونه رقم خورده است. برخی دیگر به موفقیت می‌رسند، چون برای آن مصمم هستند.”هرروز بیشتر بدرخشید

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط فضیله
ساجده
1 سال قبل

به نقل از مرحوم استاد روستا عزیز، جوان ایرانی باید فرصت رو معکوس کنه
و امروز شما در مسیر تصرف هستین

در زمینه بازاریابی معکوس چهار رکن مهم شامل کشف ارزش، خلق ارزش،عرضه ارزش و نهایتا تقویت ارزش رو داریم و من خوشحالم که تیم شما صرفا برای کسب درآمد کار نمیکنه بلکه به دنیای بازاریابی و فروش و زندگی آدما عشق و نور میبخشه

بدون شک لبخند مشتری بعد از رفع نیاز هستش که کار شما رو ارزشمند میکنه 🙂

و اونجاس که تیم سینور رسالت خودش رو انجام داده و به این افتخار میکنه

هر روز بدرخشین✨️

داوود
1 سال قبل

من یکی از سفارش دهندگان سینور هستم که تمرکزم روی طراحی هدیه های تبلیغاتی اختصاصی و ویژه برای کارفرماهامونه 🌟. ما به لطف بچه ها چیزهایی تولید کردیم که کمتر کسی در این فضاها به سراغشون میره. استراکچرهایی پیچیده، سخت و پر دردسر، تصور اینکه چنین چیزهایی رو میشه با دستگاه لیزر به این خوبی دراورد کمی سخته؛ ولی همه به لطف حرفه‌ای گری، دقت، وجدان کاری و سخت کوشی و اخلاق مداری بچه ها امکان پذیر شده. 👌🏽 دمتون واقعا گرم و ممنونم بابت همراهی همیشگی تون.✨🙏🏼💎

مرگان
1 سال قبل

باعث افتخارید😍

امیرح
1 سال قبل

سلام و دورود
تو کل زمانی که داشتم روایت رو می خوندم اشک هام خشک نمیشد. باورم نمیشه که داستان کسب و کارمون رو اون هم به این زیبایی روایت کردید.
سلام دوستان من امیر حسین روایت هستم😅 و واقعا توی پوست خودم نمی گنجم. نمیدونم چجوری باید از این تیم حرفه ای و محترم تشکر کنم. واقعا روز خاطره انگیزی بود. امیدوارم که تکرار بشه.
واقعا ممنون از شما و دوستانی که داخل کامنت ها بهمون انگیزه میدن. این ها خداگاه و ناخداگاه باعث میشه هر چه بیشتر برای پیشرفت و سربلندی کشورمون تلاش کنیم.
از صمیم قلب امیدوارم روزی برسه که تمام کالا هایی که می خریم داخل کشور و با بالاترین کیفیت ساخته شده باشه. من معتقدم شما وقتی کالای ایرانی بخری این پول میگرده و میگرده دوباره یه جوری به جیبت برمیگرده اما وقتی کالای خارجی بخری اون پول برای همیشه از جیبت رفته. من به نوبه ی خودم همینجا قول میدم که در این مسیر همه ی تلاشم رو به کار بگیرم و روی پیشنهادات و انتقادات سازنده ی همتون حساب باز کردم❤️
خوشحال میشم غرفمون رو دنبال کنید بزودی محصولات مربوط به هدیه های تبلیغاتی رو می خوام روی سایت قرار بدم که فکر می کنم حتما خیلی میتونه به کسب و کارتون کمک کنه.
ارادتمند شما امیرحسین

زهرا م
1 سال قبل

بسیار عالی و جالب بود
هم کسب وکارشون
هم روایت کسب و کارشون

تویسرک
1 سال قبل

باعث افتخارن

سارا
1 سال قبل

کاش همه اون کسایی که میخوان، مهاجرت کنند،مثل این جوان های داستانمون ،بمونند،تو سرزمین خودشون شهروند درجه ۱ باشند،برادر من مهاجرت کرده و رفته،همیشه میگه ،ما تو ایران به یه مهاجر چه جور نگاه میکنیم ،اونجا هم ،همین طوره،فکر میکنن از ما سر تر هستن.
همیشه هر اتفاقی می افته ،استرس برادرم رو میکشم ،میگم اخر و عاقبتش چی میشه،علاوه بر این که همیشه از خانواده دوره،کم تر میتونه تو شادی و غم ها کنارمون باشه،تقریبا هیچ وقت نیست،معمولا شادی و غم ها یک دفعه میشن،برنامه ای پشتشون نیست.

خوشحالم یه تحصیل کرده ،مونده تو سرزمین خودش،برا خودش کار ساخته و درامد داره.
من غرفه رو‌ هم نگاه کردم ، حتما از غرفشون خرید میکنم،امیدوارم کسب و کارشون پر رونق باشه.

پرش به بالا
12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x