با لهجه‌ی درخت‌های توت گریه می‌کنم


|

|

8,031

زمان مطالعه: 1 دقیقه

۱

این جوانک هجده‌نوزده ساله که سرش را به شیشه‌ی لرزان تاکسی تکیه داده و دلش از تماشای دویدن سگ‌ها در نور عصرگاهی روستا گرفته، مجتبی است. این هم صدای گوینده رادیو است که آرزو می‌کند حال دل شنونده‌ها در اولین جمعه‌ی فلان از آخرین ماه بهمان خوب باشد و این هم آقای راننده است که تمام راه را از شنیدن این جملات باسمه‌ای بی‌سر و ته، تهوع گرفته است. حوالی سال نود و چند است، مجتبی سال اول دانشگاه است و آماده‌ی اینکه در این روز به خصوص، زندگی‌اش را به قبل و بعد تقسیم کند. 

از تاکسی پیاده می‌شود. دست می‌کند توی جیب‌هایش. توی جیب چپ و راست که خبری از اسکناس‌ها نیست. دلهره می‌گیرد. انگشت‌های راننده با بی‌حوصلگی روی فرمان ضرب گرفته. نکند در این شهر غریب بی‌پول بماند؟ دست می‌کند توی جیب پشتی و بالاخره اسکناس‌های چروکیده را که صد و پنجاه کیلومتر، از بجنورد تا قوچان، له و لورده‌ شده‌اند بیرون می‌کشد. راننده اسکناس‌ها را طوری که انگار که چندشش شده باشد، با نوک انگشت‌ها صاف و صوف می‌کند و سری تکان می‌دهد و تا مجتبی به خود بیاید، در غبار جاده خاکی روستا گم می‌شود.

۲

از پشت خشتی‌ها، چنگکی، شبیه کودکی که بخواهد به آن سوی دیوار سرک بکشد، مدام بالا و پایین می‌پرد. لاخه‌های کاه، تو بگو قطره‌های دریا، بخارنشده به آسمان می‌روند و ابرنشده به زمین فرود می‌آیند. کسی پشت دیوار، کاه باد می‌دهد. مجتبی ساک به دست، روبه‌روی این دیوار ایستاده است. لاخه‌های رها در نسیم خنک روستا، با آواز ترکی خراسانی کسی به رقص در آمده‌اند. «قله لنین یولینده بیر داش اولیدیم…» آوازی که پخته و محزون است. انگار که کوه‌های  مهیب اسفراین، انگار که حزن دشت‌های آشخانه.  

مردِ چنکگ به دست بالاخره از پس دیوار نمایان می‌شود. چهره‌ای استخوانی و آفتاب‌سوخته دارد. گوش‌هایش برجسته و گشاده و لب‌هایش بسته و به هم فشرده‌اند. شاید نشانه‌ای از آن‌که مرد بیشتر از گفتن، اهل شنفتن است. مجتبی خسته‌نباشیدی می‌گوید و سراغ «استاد علیرضا سلیمانی» را از او می‌گیرد. مرد با آن چشم‌های نیمه‌باز نافذ که با خطوط کوچک و بزرگ محاصره شده‌اند، نگاهی به سرتاپای جوانک می‌اندازد و لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود. بعد سرتکان می‌دهد و با اطمینان می‌گوید:«خودمم»

۳

دو سال قبل، قد مجتبای شانزده ساله آن‌قدر بلند است که لامپ رشته‌ای انباری توک موهایش را می‌سوزاند. گرده‌های چوب میلی‌متر به میلی‌متر هوا و زمین اتاقک دو متری را انباشته‌اند. مجتبی صبورانه به تکه چوب بزرگی سوهان می‌کشد و هر چند ثانیه دست نگه می‌دارد تا تصویر دو تاری را که در اجراهای تلویزیونی دیده به یاد بیاورد. لبه‌های وحشی کنده، رام‌تر شده‌اند، اما هنوز خبری از آن انحناهای نرم و نازک نیست. صدای زنگ خانه بلند می‌شود. مجتبی سراسیمه سوهان را به گوشه‌ای پرت می‌کند و پیراهن و شلوارش را می‌تکاند و لامپ انباری را خاموش‌نکرده، بیرون می‌زند. چرا پدر امروز این‌قدر زود از سرکار برگشت؟ گرده‌های چوب هنوز درست وحسابی از روی لباس‌هایش پاک نشده‌اند، پس خودش را توی دستشویی قایم می‌کند. پیش‌درآمدهای ورود پدر را حتی از پشت در نیمه‌باز دستشویی هم می‌تواند تشخیص بدهد: خش‌خش چند کیسه‌ی پلاستیکی روی پله‌ها، جفت‌شدن سنگین کفش‌های مردانه دم پادری و بعد قدم‌هایی که با طمأنینه‌، زبریِ قالی‌ دستبافت ترکمن را لمس می‌کنند. ناگهان دیگر صدایی به گوش نمی‌رسد.  مجتبی نفس راحتی می‌کشد.  «بالاخره رفت» پاورچین‌پاورچین تا انباری می‌رود اما هنوز کلید انباری را درست توی قفل نچرخانده که دستی روی شانه‌اش می‌نشیند. «چیکار می‌کنی این تو؟چرا لامپش روشنه؟»

۴

سه سال قبل، پژمان و ناصر طوری به جان هم افتاده‌اند که مجتبای سیزده ساله حتی جرأت تماشایشان را هم ندارد. با هر مشت چشم‌هایش را می‌بندد و بازشان که می‌کند، منتظر است یکی‌شان از هوش رفته باشد. باقی بچه‌های کلاس اما انگار رومیانی‌اند در حال تماشای گلادیاتورها. پشت نیمکت‌های زهوار دررفته کلاس نیمخیز شده‌اند و سوت می‌زنند و فحش می‌دهند. فرمولاسیونی ناهمگون از تستسترون و بلوغ و خشونت. لباس‌های سنگین زمستانی چابکی،‌ دو مبارز را کم کرده و رادیاتورهای کثیف و زنگ‌زده برخلاف ظاهر فرسوده‌شان، با تمام توان در کوره جهنمی کلاس می‌دمند. در، ناگهان باز می‌شود. همه شبیه ربات‌هایی که یک دفعه باتری تمام کرده باشند، بی‌حرکت به چارچوب در خیره می‌شوند. چشم‌های محزون و افسرده معلم هنر، عیب‌پوشانه از خرس‌های گنده‌ای که به جان هم افتاده‌اند عبور می‌کند. پژمان و ناصر هم با ته‌مانده‌ شعوری که برایشان باقی مانده، به خود می‌آیند و به سمت نیکمت‌هایشان برمی‌گردند. معلم هنر، کیف کشیده‌ی سیاهی را که روی شانه انداخته به دیوار تکیه می‌دهد و می‌نشیند پشت میز. بوی تند عرق پسرها هنوز توی هوا شناور است، پس به نماینده کلاس اشاره می‌کند که پنجره‌ها را باز کنند. ناگهان آواز هزار گنجشک سرمادیده می‌ریزد توی کلاس. معلم کمی شقیقه‌هایش را می‌مالد. واضحا حوصله درس‌ هنر دادن به این گرگ‌های بیابان را ندارد، پس کیف را از کنار دیوار برمی‌دارد و زیپش را با انگشتانی لرزان باز می‌کند و ساز را بیرون می‌آورد. لحظه‌ای بعد صدای ناموزون کوک‌کردن ساز و اندکی بعد اندوه هفت هزارساله‌ی دوتار در کلاس می‌پیچد. همه، آسوده از اینکه از شر درس امروز خلاص شده‌اند، روی صندلی‌هایشان لم داده‌اند. جز مجتبای سیزده ساله که نیمخیز شده و به رقص انگشت‌های معلم هنر روی صفحه ساز خیره شده است. افسون دوتار تمام جانش را تسخیر کرده.

۵

دو سال قبل، مادر و بی‌بی در قاب پنجره چادر گرفته‌اند زیر درخت توت. مجتبی دست داده زیر چانه و عمو را تماشا می‎‌کند که رفته بالا و شاخه‌ها را تکان می‌دهد. توت‌ها چرخ‌زنان از پنجه شاخه‌ها رها می‌شوند و همنوا با آواز ترکی خراسانی عمو می‌رقصند و روی دشت گل‌های چادر بی‌بی فرود می‌آیند. «گلنه گئدنه یولداش اولیدیم…» خون خورشید شتک زده به آسمان و دسته‌ای پرستو در دوردست‌ها بال می‌زنند. عمو بالاخره از درخت‌تکانی و آواز دست می‌کشد و گَلِ یکی از شاخه‌ها را می‌گیرد و می‌پرد پایین. سر و صورتش را در حوضچه کوچک حیاط می‌شوید و مجتبی را صدا می‌زند تا از توی اتاق کوچک برایش حوله دستی بیاورد. مجتبی سراسیمه سر وقت کشوها می‌رود، حوله را از بین انبوه تیشرت‌های کهنه عمو بیرون می‌کشد و می‌خواهد قدم تند کند که دیوارکوبی عجیب و غریب میخکوبش می‌کند. «تا اون روز دوتار رو از نزدیک ندیده بودم… نه دوتار که هیچ سازی رو… پدرم مذهبی بود… دوست داشت من درس حوزه بخونم… پس هیچوقت اجازه نمی‌داد همچین چیزهایی وارد خونه‌مون بشه… من ولی با همون نگاه اول عاشقش شدم. اون هم نه عاشق صداش که عاشق شکل و قیافه‌ش» عقربه‌های ایستاده ساعت با فریاد عمو دوباره به حرکت در می‌آیند: «پس چی شد این حوله؟»

۶

مرد با اطمینان می‌گوید«خودمم» مجتبای هجده نوزده ساله ناگهان خود را می‌بازد. «می‌بخشید استاد. من متوجه نشدم خودتون هستید» مرد بی‌اعتنا چند لاخه کاه را از روی شانه‌های افتاده‌اش می‌تکاند و به سمت وانت می‌رود. «چی می‌خوای؟» مجتبی جلوتر می‌رود تا در دیدرس مرد باشد. «ما از بجنورد اومدیم تا از وجود شما کسب فیض کنیم» رد محوی از لبخند، کنج لب‌های مرد را روشن می‌کند. «ما؟ چند نفرید مگه؟» مجتبی هول می‌شود. «ما؟ آهان… نه. یه نفریم. یعنی فقط من هستم.» مرد درِ وانت را باز می‌کند و پشت فرمان می‌نشیند. «که این‌طور… خب شرمنده‌ام… بنده فرصتش رو ندارم. یعنی باید به باغم برسم. وقت جعبه‌زدن سیب‌هاست» مجتبی می‌خواهد حرفی بزند اما از هیبت مرد شرم می‌کند. سوئیچ در دست‌های پرپینه‌اش می‌چرخد و وانت، انگار که هزار سال عمر کرده باشد، به سرفه می‌افتد. «با چی اومدی؟» مجتبی سرش را از پنجره شاگرد می‌آورد تو. «با تاکسی خطی» مرد خم می‌شود و درِ بی‌دسته‌ی سمت شاگرد را با دو انگشت باز می‌کند. «بیا بالا. تا شهر می‌رسونمت»

توی راه از هر دری حرف می‌زنند. مرد می‌پرسد:«چی می‌خونی؟» و مجتبی جواب می‌دهد:«مکانیک جامدات» مرد سرتکان می‌دهد و می‌گوید که اگر زن و بچه و زمین این‌طور دمار از روزگارش درنیاورده بودند، او هم درس را تا دکتری ادامه می‌داد. مجتبی با خجالت سرتکان می‌دهد و می‌گوید به خاطر دوتار آمده قوچان وگرنه با همین رتبه دانشگاه‌ دولتی بجنورد را هم می‌آورده. به نظر نمی‌رسد مرد تحت تاثیر این فداکاری قرار گرفته باشد. چون در جواب فقط کمی بیشتر گاز می‌دهد و شیشه‌های وانت را پایین‌تر می‌کشد. انگار که نفسش از این حرف‌ها گرفته باشد. باد که توی کابین می‌پیچد، سوال‌های تعارفی هم ته می‌کشند و هر دو در سکوت به تاریکی‌های جاده خیره می‌شوند که گُله به گُله با تک‌چراغ سالم وانت روشن می‌شود. کمی جلوتر اما مرد ناگهان می‌زند روی ترمز. مجتبی به خیال اینکه کسی یا چیزی را زیر گرفته‌اند، با دست جلوی چشم‌هایش را می‌پوشاند. «یه دفعه زد روی ترمز. اولش خیال کردم چیزی رو زیر گرفته اما دیدم خبری نیست… فقط رفته بود توی فکر. گفتم استاد چیزی شده؟ وسیله‌ای جا گذاشتید؟ جوابم رو نداد. زل زده بود به جایی که تنها چراغ سالم وانت روشنش کرده بود. بعد یهو گفت: این‌جوری بد می‌شه… شما این‌ همه راه رو اومدی که با هم ساز بزنیم…بالاخره یه پنجه شما بزنی یه پنجه من…این‌جوری خیلی خیلی بد می‌شه… این رو که شنیدم خواستم خود شیرینی کنم و بگم استاد این حرف‌ها چیه که خودش مهلت نداد و فرمون رو مثل برق چرخوند و اون همه راه اومده رو، دوباره برگشت…»

۷

«چیکار می‌کنی این تو؟چرا لامپش روشنه؟» مجتبی قبل از آن‌که صدا را بشناسد، وزن دست روی شانه‌اش را تشخیص داد. جرأت نمی‌کرد سربرگرداند. بی‌اختیار کلید را توی قفل چرخاند و در را باز کرد و چشم‌هایش را بست. پدر، مجتبی را کنار زد و وارد انباری شد. دستی به روی انحناهای کاسه کشید و نگاهی به سوهان انداخت که گوشه اتاقک در گردابی از گرده‌های چوب فرو رفته بود. «چه‌قدر پول دادی پای این؟» مجتبی لب‌هایش را تکان داد اما صدایی بیرون نیامد. «کلی خرج برداشته آره؟ وقتی این رو می‌خریدی یه لحظه فکر نکردی که این کار تو نیست؟ فکر نکردی که می‌زنی خرابش می‌کنی؟» جوابی نداشت. پدر راست می‌گفت و حالا او آماده بود که هر مجازاتی را تحمل کند، اما ناگهان لحن پدر تغییر کرد:«بده من ببینم اون سوهان رو» مجتبی با دستپاچگی سوهان را از گرداب گرده‌های چوب نجات داد. پدر سوهان را گرفت و روی کاسه چوب خم شد و آرام‌آرام شروع کرد به گرفتن زبری‌ها:«باید این‌طوری سوهان بکشی. فهمیدی؟»

۸

معلم هنر سیگاری روشن می‌کند و رو به پنجره نیمه‌باز اتاقش کام سنگینی می‌گیرد. چشم‌هایش از پس توده دود غمگین‌تر به نظر می‌رسند. «بیخودی درس رو بهونه نکن» دست می‌کند توی جیبش و کارتی در می‌آورد و پشتش چیزی یادداشت می‌کند. «اسمش محمد یگانه‌س» کارت را به سمت مجتبی می‌گیرد. مجتبی ساز را با احترام روی زمین می‌گذارد و از جا بلند می‌شود. «استاد خیلی ممنونم ولی من منظورم این نبود که…» معلم هنر که فراموش کرده سیگارش را بتکاند، با دیدن خاکسترهایی که روی طاقچه پنجره ریخته سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد، توری را کنار می‌زند و همه را فوت می‌کند توی حیاط. « ناراحت نشدم. من نقش خودم رو توی داستان تو بازی کردم. حالا هم بیشتر از این چیزی ندارم که یادت بدم» مجتبی به شماره و آدرس روی کارت نگاه می‌کند. اگر می‌خواهد یک قدم دیگر به دنیای این ساز اسرارآمیز بردارد، چاره‌ای جز رفتن به مشهد ندارد. «ممنونم استاد. بابت همه چیزهایی که یادم دادید» معلم هنر سیگارش را از پنجره پرت می‌کند بیرون و سری تکان می‌دهد و از اتاق می‌زند بیرون. در آستانه در اما مکثی می‌کند و به ساز مجتبی اشاره می‌کند. «این اسباب‌بازی دکوری عموت هم دیگه به دردت نمی‌خوره. بهتره به فکر یه ساز واقعی باشی.»

۹

عمو همان‌طور که به درخت توت تکیه داده، سر و صورتش را با حوله خشک می‌کند. «چشمت رو گرفته؟» مجتبی گیج و گنگ عمو را نگاه می‌کند. «چی؟» عمو می‌خندد. «منظورم اینه که دلت می‌خواد بدمش به تو؟» مجتبی سکوت می‌کند. عمو پشت به تنه‌ی درخت می‌دهد و خود را از جا می‌کَند و شاخه‌ای جوان را لمس می‌کند:«هیچ می‌دونستی صفحه دوتار رو از همین چوب می‌سازن؟» مجتبی هنوز گیج و گنگ است. عمو توت نیم‌کالی را از شاخه می‌کَند و در دهان می‌گذارد. «نمی‌دونم چه حکمتیه ولی هیچ چوبی مثل این زار نمی‌زنه» مادر از قاب پنجره برای ناهار صدایشان می‌زند. مجتبی دست درازشده عمو را می‌گیرد و از جا بلند می‌شود. عمو ضربه‌ای به کمرش می‌زند «می‌دمش به خودت ولی به شرطی که نندازیش گوشه خونه. دوتار اسباب‌بازی نیست که اگه دلت رو زد رهاش کنی» مجتبی سرتکان می‌دهد. عمو لبخندی می‌زند و در جواب بی‌بی که از توی خانه غرِ سردشدن غذاها را به جانش می‌زند، می‌گوید:«اومدیم بابا! چند بار یه حرف رو می‌زنید!»

۱۰

«دو هفته‌ای از اولین دیدارمون گذشته بود. با دودلی زنگ زدم به استاد. با شنیدن اولین بوق آرزو کردم که کاش هیچوقت گوشی رو برنداره اما دیگه دیر شده بود. زنگ سلام استاد همه مقدمه‌چینی‌ها رو از ذهنم پاک کرد. بی حرف پس و پیش گفتم استاد اجازه می‌دید بیام خدمتتون؟ می‌خوام کاسه‌‌ی سازی رو که توی انباری خونه‌مون ساخته‌م بهتون نشون بدم. گفت: آره فلان ساعت بیا. احتمالا خونه باشم. تلفن رو قطع کرد اما من هنوز گوشی به دست خشکم زده بود. می‌ترسیدم اما ناامید نبودم. تموم این دو هفته روی مدل ساززدن استاد توی جلسه قبلی تمرین کرده بودم. می‌خواستم هم شکل پنجه‌زدن و هم خود آهنگ رو عین خودشون اجرا کنم تا بتونم نظرشون رو جلب کنم. بالاخره موعد جلسه رسید. ازشون اجازه گرفتم تا کمی ساز بزنم. خیلی استرس داشتم اما هر چی در توانم بود، آوردم روی ساز. اجرام که تموم شد، استاد چند لحظه توی سکوت به سازم خیره شد. پیش خودم گفتم الانه که بهم بگه پیش خودت چه فکری کردی که از من تقلید کردی؟ استاد اما تبسمی کرد و گفت: خیلی وقت بود که کسی تلاش نکرده بود عین خودم اجرا کنه. با همین جمله ساده که دقیقا معلوم نبود تعریفه یا سرزنش، حس کردم دنیا رو بهم دادن. همون لبخند تایید استاد تا آخر عمر برام کافی بود اما خبر نداشتم که هنوز بهترین جمله زندگیم رو نشنیدم. استاد گفت: من سالهاست شاگرد قبول نمی‌کنم ولی نمی‌دونم چرا تصمیم گرفتم شما رو استثناء کنم»

۱۱

این مرد جوان سی و اندی ساله که سرش را به شیشه‌ی لرزان تاکسی تکیه داده و دلش از تماشای ترافیک خیابان‌های بجنورد گرفته مجتبی است. این هم صدای گوینده رادیو است که آرزو می‌کند  حال دل شنونده‌ها در اولین جمعه‌ی فلان از آخرین ماه بهمان خوب باشد و این هم آقای راننده است که آن‌قدر کانال‌ها را عوض می‌کند تا به رادیوی بجنورد برسد. حوالی سال چهارصد و سه است. رادیو یئل‌پزه حاج قربان سلیمانی را پخش می‌کند و مجتبی حتی چشم بسته هم می‌تواند صدای دوتار استادش را در پس زمینه تشخیص بدهد.

شهتار خراسان
مجتبی حیدری
10 محصول
0 فروش
استان خراسان شمالی

بعد التحریر ۱:

مجتبی حیدری این روزها در کارگاه کوچک خود در بجنورد، جانی تازه به معشوق خود، یعنی دوتار سنتی خراسان بخشیده است. او با استفاده از چوب‌های روستیک، سازهایی می‌سازد که اگرچه در نگاه اول، دفورمه و ناقصند، اما روح ناآرام طبیعت را در خود دارند؛ همان‌قدر وحشی، همان‌قدر بی‌قاعده و همان‌قدر زیبا.

بعد التحریر ۲:

این هم اجرای آقای حیدری با یکی از این دوتارهای غیرمعمولی که خودمان توی کارگاه ضبط کرده‌ایم:  

گالری تصاویر غرفه‌ی شهتار خراسان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

14 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
جلالی
1 سال قبل

چقدر نویسینده کارش عالی بود
علاقه ای انچنان به موسیقی ندارم
ولی متن منو تا اخر برد و موسیقی اخر هم خیلی بجا بود
لازم بود
و خیلی زیبا هم‌بود

ان شالله موفق باشید

مجید
1 سال قبل

بنظرم این دوتار نه صدای سه تار میده که بسیار دلنواز است و نه صدای تنبور میده که بسیار چنگ بر دل میزند ولی خب این هم عیده ای است
درضمن دوستان بدانید سه تار در اصل از دوتا از تارهایش استفاده می شود و سیم سوم که اسممش بم تار است رابا سیم دوم هم زمان زیر دست نوازنده ضرب می شود

علامه
1 سال قبل

پر روزی باشید ..بسیار لذت بردیم از خواندن متن وشنیدن صدای دلنشین دوتار..برای تمامی هنرمندان کشور عزیزم ایران آرزوی سلامتی وسربلندی میکنم..یا علی

خلیلی
1 سال قبل

نون. والقلم و ما یسطرون…
دم شما گرم واقعا.
پرروزی باشه غرفه دار.

نظری
1 سال قبل

ماشاءالله به این قلم
دمت گرم نویسنده
قلمت گرم

روایت فوق‌العاده زیبایی بود
آخر متن هم که شنیدن صدای دوتار آقا مجتبی تکمیل کننده بود

ترکیب متن و صدا و آلبوم بسیار زیبا چیده شده بود

مهسا
1 سال قبل

چقد عالی .باعث افتخاری پسر خاله جان

نرگس
1 سال قبل

بسیار زیبا و دلنشین

مسعود
1 سال قبل

دمتگررررررم بابا سلطااااان . کارت عالی بود و بسیار زیبا و لذتبخش . خداقوت 🌹🌹🌹

توسلی
1 سال قبل

سلام استاد خیلی کارتون را پسنیدم امید وارم که موفق باشید بسیار اذت بردم

تازه
1 سال قبل

بابا تو دیگه کی هستی😊

پرش به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x