زنگ هنر؛ معلم ادبیات


|

|

5,437

زنگ هنر؛ معلم ادبیات

زمان مطالعه: 1 دقیقه

گلدشت شرقی، اسم یکی از خیابان‌های خرم‌آباد است که تقریبا ابتدای آدرس نصفی از قوم و خویش‌هایم است. عمه نیری و دایی یدالله، زن‌عموپری و عمه افسانه، دکترولی پسرعمه‌ام و چندتا از دخترعموهای پدرم که عمه صدایشان می‌کنم، همه خانه‌شان گلدشت شرقیست. حالا من از تیم نویسندگی باسلام به همراه فاطمه موسوی همکارم و فاطمه نورا دختر هفت‌ساله‌ام باید به این آدرس می‌رفتم برای دیدن غرفه‌دار. خرم‌آباد- گلدشت شرقی- میدان آرش کمانگیر- فروشگاه صنایع دستی شهریار.

بعدازظهر ماه میانی تابستان بود و فاطمه‌نورا که گرما کلافه‌اش کرده بود، داشت به جانم غر می‌زد که چرا نگذاشتی من پیش اسرا – نوه عمه‌ام – بمانم و بازی کنم. ظهر خانه عمه‌ام رفته بودیم و وقتی حسابی سرگرم بازی با اسرا شده بود، باید به قرارمان با غرفه‌دار می‌رسیدیم. چشم غره‌ای بهش رفتم و خودش را مقصر دانستم که می‌خواستی همان‌جا بمانی و فاز وابستگی به مامان برنداری! سرش را پایین انداخت و توی ماشین نشست تا خودش را با گوشی سرگرم کند، ما هم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل مغازه آقای دالوند.

گردنه‌‌ای دوست‌داشتنی‌تر از گردنه حیران

آقا شهریار دالوند، اهل زاغه بود یکی از روستاهای نزدیک خرم‌آباد. این روستا را بارها و بارها دیده بودم و خیلی دوستش داشتم. روزهایی که با اتوبوس‌های vip قم- خرم‌آباد بعد از رد کردن گردنه‌ی قبل از روستا، تابلویش را از توی شیشه می‌دیدم، می‌دانستم 20 دقیقه دیگر تا دیدن بابا و مامان و خواهرم باقی نمانده. آن موقع، یعنی 15 سال پیش دانشجوی فیزیک دانشگاه قم بودم و خانه‌مان خیابان شصت متری خرم‌آباد بود. همان خیابانی که طول کشید تا بفهمم تاکسی‌ها “شصت” صدایش می‌کنند.

شهریارِ کمانگیر

اسمش شهریار بود و معلم ادبیات، روبروی میدان آرش کمانگیر، هنر اصیل ایرانی را توی مغازه‌اش چیده بود. توی قفسه‌های  شیشه‌ای مغازه که چشم می‌چرخاندی، هنوز از دیدن فیروزه‌کوبی‌ها  سیر نشده، می‌رسیدی به ظرف‌های سیاه قلم و خاتم اصفهان، کنارشان ظرف‌های پذیرایی مسی زنجان بود و سماور ذغالی. صندوقچه‌های کوچک نگین‌کاریِ هنرمندهای اصفهانی هم توی قفسه‌های شیشه‌ای میز پیشخوان، چیده شده بودند. . هنر و فرهنگ و اصالت بود که از سر و روی این مغازه می‌بارید.

7 سال معلم ادبیات بوده و مابقی سال‌های همکاری‌اش با آموزش و پرورش، مدیر مدرسه‌ می‌شود. توی دنیا شعر و شاعری بوده و روحیه لطیف و ذوق هنری‌اش او را سمت صنایع دستی ایرانی هُل می‌دهد. پس با صد میلیون تومان بازنشستگی که دستش را می‌گیرد، مغازه را راه می‌اندازد. با آقای کریمی، هنرمند اصفهانی، آشنا می‌شود و مغازه را پر می‌کند از ظرف و ظروف فیروزه و سیاه قلم و خاتم. بعد هم یکی دو تا از کارخانه‌های مس زنجان چشمش را می‌گیرد و جنس‌های مغازه جور می‌شود.

چهار پنج سال است که با هر کدام از این هنرها سر و کار دارد و از دور می‌تواند تشخیص دهد که کدام سیاه‌قلم پرسی کار شده و کدام کار دست است. پلی استر کدام ظرف فیروزه‌کوبی اصل است و کدام بی‌کیفیت. برای همین وقتی گوشی را برمی‌دارد و به این تولیدی و آن کارخانه زنگ می‌زند که جنس جدید برایش بفرستند تاکید می‌کند که اگر خراب باشد و بی‌کیفیت برشان می‌گردانم ها.

قرارداد نانوشته

کاغذی روی شیشه‌ ویترین چسبانده شده بود؛ اقساط ویژه همکاران فرهنگی. آقا شهریار می‌گوید:  “قرارداد نانوشته دارم با همکاران فرهنگی – منظورش معلم‌ها و کارمندهای آموزش و پرورش بود- هر چیزی که توی این مغازه چشم‌شون رو بگیره، بهشون می‌دم و می‌گم برو و ماه به ماه قسطش رو برام بیار. خوب بالاخره همکاریم و باید هواشون رو داشته باشم.

البته هوای جیب همه مشتریام رو دارم ولی خوب فرهنگی‌ها بیشتر. توی این منطقه خیلی‌ها ذوق و علاقه خرید صنایع دستی دارند. وقتی میان مغازه و این تنوع ظرف و ظروف‌هام رو می‌ببینن میگن: خدا رحمت کنه پدر و مادرت رو که میدون امام اصفهان رو آوردی این‌جا.”

کتک؛ وسیله کمک آموزشی منسوخ شده

از آقا معلم بازنشسته در مورد شاگردهایش می‌پرسیم که شده ببینندشان؟ ” آره زیاد پیش میاد. خیلی وقت‌ها میان این‌جا که فقط یه سلام و علیک بکنن و یه حالی بپرسن. یکی‌شون که حالا واسه خودش تو خرم‌آباد یه بروبیایی داره همیشه بهم سر می‌زنه و می‌گه سخت‌گیری‌های شما بود که کمک کرد حواسم به درس و مشقم باشه.”
می‌پرسم “شاگردهاتون وقتی شما رو می‌بینن از چی اون روزها میگن و یاد چه خاطره‌هایی می‌کنن؟” آقای دالوند بلند می‌خندد و می‌گوید: ” یاد کتک‌هایی که بهشون می‌زدم. آخه اون روزها کتک، یه کمک آموزشی بود. همیشه به بچه‌ها می‌گفتم وقتی من درس می‌دم کسی حق نداره صحبت کنه، 10 دقیقه آخر کلاس رو میذاشتم برای حرف و صحبت‌های غیر درسی. واسه همین اگه همراهی نمی‌کردن، کتک حتمی بود”

مرز؛ سه حرفی پرحرف

ذوق هنری و لطافت شاعرانه، چهره مهربان آقای دالوند با آن صدای گرمش، نمی‌گذاشت باور کنم که توی کلاس عصبانی هم می‌شده و کتک هم می‌زده. توی ذهنم همه این‌ها را که کنار هم چیدم، خنده‌ام گرفت! یاد دایی محمدم افتادم؛ چقدر شباهت! معلم ادبیاتِ بازنشسته، خوش خنده و مهربان با صدای گرم و دوست‌داشتنی‌اش که همیشه از دعواهای توی کلاسش برایمان می‌گفت و طفلکی‌هایی که کتک دایی را نوش جان کرده بودند. شاید این خصلت همه معلم‌های ادبیات بود که روی حد و حدود کلاس‌شان سخت‌گیر بودند و روی مرزها حساسیت داشتند.

خداحافظی کردیم و از مغازه زدیم بیرون. مجسمه آرش کمانگیر وسط میدان افق دوری را نشانه گرفته بود. ذهنم بلند بلند با خودش می‌خواند: “مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید، خانه‌هامان تنگ، آرزومان کور…”

ماشین راه افتاد این‌بار سمت گلدشت شرقی – خیابان آهوان- خیابان ارغوان. باید برمی‌گشتیم خانه عمه نیری. همان عمه‌ام که پسرش کیومرث، سالی که من دنیا آمده بودم، 15 ساله بود و توی عملیات کربلای 5 شلمچه شهید شده بود.

35 محصول
0 فروش
استان لرستان

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

4 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سهیلا
1 سال قبل

زیبا بود

حیدره
1 سال قبل

عالی بود.
به خصوص راجب دختر خانوم تون گفته بودی😀

اکرم
1 سال قبل

خیلی خوب بود

ژیلا
1 سال قبل

عالی بود کاراقایشهریار

پرش به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x