اوستام پشتمو قوی کرد


|

|

4,393

زمان مطالعه: 1 دقیقه

همیشه دوست داشتم ثابت کنم این حرف پدر و مادرها که می‌گویند: «هنر رو کنار کارت ادامه بده.» جزو همان جمله‌ها و قول‌های پدر و مادری‌‌ای است که هیچ‌وقت قرار نیست اتفاق بیفتد. مثل لولو خورخوره‌ای که اگر نخوابیم، می‌آید زیر پتو و اذیتمان می‌کند. یا مثل لقمه‌ی غذایی که اگر نخوریم همچون هواپیمایی سقوط می‌کند و این برای خیلی‌ها بد است.

آقای خداوردی را که دیدم این موضوع برایم کمی منطقی‌تر شد. که حتی اگر پدر و مادر زوری بالای سرمان نگذارند، طبیعت دنیای روزمره این روزها ما را به سمت‌و سویی می‌کشاند که هنر احتمالا فقط برای یک قشر خاص است. اما محمد یک روی دیگر سکه را برایمان رو کرد. رویی که هیجان‌ش مرا هم گرفت و تا مدت‌ها خوشحالی‌اش در قلبم هویدا بود.

دالان به دالان و راسته به راسته بازار تهران را گشتیم تا محمد خداوردی را پیدا کردیم. آدرس داده بود پاساژ کویتی‌های منصور جدید. حالا من منصورش را پیدا کرده بودم و گیر جدید و قدیمش بودم. 

از صبح با اهالی بازار، بخصوص قدیمی‌ترها راجع‌به اخلاق و مرامشان سوال کرده بودم و حالا خودم اخلاقم نامناسب شده بود. توی دلم خدا خدا می‌کردم آقای خداوردی هم از این مشتی‌هایی باشد که همه تعریف می‌کنند. از همین‌ها که اگر مغازه بغلی مشتری نداشته باشد، مشتری خودش را راهنمایی می‌کند به آن سمت و می‌گوید: «برو از همکارم بخر.»

از کمی دورتر مردی با لبخند و روی گشاده را می‌بینم. از خستگی نا ندارم. سلام و احوال‌پرسی می‌کنم و می‌گویم: «کم کم داشتیم منصرف می‌شدیم.»

لبخند می‌زند. ذهن قضاوت‌گرم شروع می‌کند به فکر کردن: 

«پسر جوونیه! اشتباه کردم! بعیده چیزی از اخلاق بازاریا بدونه، حتما از این پسرهایی است که پدرش یک حجره یا دکان خالی داشته و می‌خواسته پسر ته‌تغاری‌ش برود کار یاد بگیر و بعدا بشود وردست خودش، حتما همین الآن کلی به ما غر می‌زند که زودتر تمامش کنید و بروید.»

برایش توضیح می‌دهم که ما دنبال فهمیدن مرام اهالی بازاریم. می‌خواهیم نشان بدهیم که بازاری جماعت، برای خودش اصول و فرهنگی دارد. تاریخ و پیشینه‌ و داستانی دارد.

با لبخند می‌گوید: «چی بگم؟ بگم خیلی پسر خوبی‌ام، خیلی‌ هم با اخلاقم.» 

می‌خندم و تصوراتم قوت می‌گیرد که: پسره سرخوشه‌ها!

از این می‌پرسم که چطور سر از بازار درآور‌ده‌اند و چند وقت است كه اينجاست؟ از جوابش متعجب می‌شوم. 18 سال! 18 سال است که توی همین بازار  و راسته دارد هر روز قدم می‌گذارد و به‌قول خودش روز دوم- سوم تعطیلات عید کلافه می‌شود.

 24- 25 سالگی محمد مصادف می‌شود با ناامیدی پدرش از کار تولیدی اجاق گاز. می‌گوید با پدر و برادرها ورق‌های آهن و آلومینیوم و … می‌خریدیم، دستگاه داشتیم، صافشون می‌کردیم، خم می‌کردیم، مونتاژ می‌کردیم و با سود 2 هزار تومنی می‌بردیم بازار می‌فروختیم. ولی همان خریدار 10 تومان می‌گذاشت روی همان قیمت و سود آن‌چنانی را از زحمت ما عاید می‌شد. مسیر تولیدی پدر شکست می‌خورد و کار و کارگاه تمام می‌شود. کساد شدن کار تولیدکننده‌ها برای محمد، حالا که سال‌هاست در بازار کار می‌کند مسئله‌ای ثابت شده‌ است. می‌گوید: «اگه این روزها خونه رو بخری و بعد بفروشی سود بیشتری می‌بری تا اینکه بخوای خونه رو بسازی.»

 محمد كه فوق‌دیپلم حسابداری گرفته، به فکر شاگردی در بازار میفتد. یکی از آشناها و بستگان را پیدا می‌کند و 3-4 سال شاگردی همین فرد را می‌کند؛ اوستایی که به‌زعم محمد یک جنتلمن واقعی است.

 از او می‌پرسیم اوستاها چه چیزهایی به شاگردها یاد می‌دهند مگر؟ می‌گوید: « یاد میدن که با مشتری چطور برخورد کنی؟ رفتارت چطور باشه؟ ساعت رفت‌و آمدت چطور باشه؟ مدل پرداخت مشتری چطوری باشه؟ چکی داریم یا  نقدی؟ و …

 پرسیدم شاگرد خوبی بودی؟ سری به نشانه‌ی رضایت تکان می‌دهد. رضایتی انگار اول برای خودش خوشحال‌کننده بوده و بعد برای اوستا. محمد می‌گوید: «اوستام وقتی میدید کار داره خوب و بهتر از قبل پیش میره و من به کارمون نظم دادم این باعث شد اعتماد کنه.» مثل اینکه محمد از آن شاگرد زرنگ‌های میز اول نشین بوده؛ آنقدر که وقتی آقا معلم می‌خواست از کلاس بیرون برود، با دست اشاره می‌کرد که: محمد! بیا اینجا جای من بشین. حواست باشه»

 اوستای بازار تهران هم همین کار را می‌کند، بعد از چند سال، تصمیم می‌گیرد حجره را بفروشد و برود. اما قید پول نقد و سود را می‌زند و همه دفتر و دستک را می‌سپارد به محمد. یک زنگ هم می‌زند به پارچه‌فروش شلوارهای تولیدی و می‌گوید به ضمانتش 150 میلیون پارچه به محمد بدهند و حرفی تویش نباشد.

 از محمد می‌پرسم چرا به اوستا می‌گوید جنتلمن؟ اصلا جنتلمن یعنی چی؟ جوابش سرراست است! می‌گوید دل بزرگ.

محمد: «جنتلمن بودن از دل بزرگ  میاد. مهم نیست چقدر پول‌دار باشی. مهم اون بخشنده بودنه هست. دل بزرگ داشتن مهمه!» اینکه کل محصولاتت را دو دستی تحویل شاگردت کنی. دفتر تلفنی با هزاران شماره از خرده و عمده فروش را دراختیارش بگذاری. خیلی حرف است توی دنیای بازاری‌ها. 

تصورم از اوستای محمد یک مرد جوگندمی 50 ساله است. مردی که توان محمد را دیده، قدر ارزشی که خلق کرده را دانسته و جواب اعتمادش را گرفته است. اما باز هم تصوراتم اشتباه است و اوستای غایب ما 5-6 سالی حتی از محمد کوچک‌تر است. اما به قول محمد باتجربه‌تر و پخته‌تر.  محمد می‌گوید اوستا پشتش را قوی کرده و این مهم‌ترین مرامی است که از خودش جا گذاشته است.

از محمد راجع‌به اخلاق بازار که می‌پرسم اینطور پاسخ می‌دهد که اصلا بازار با همین اخلافش معنا پیدا می‌کند. توی همین بازار اگه یکی مثل محمد تولیدکننده و پخش کننده باشد. ممکن است همین مشتری فروشنده‌ای داشته باشد که از مغازه‌های بغل رد شده و آدرس گرفته است. اما محمد ترجیح می‌دهد مشتری را بفرستد پیش همان غرفه‌دار تا چرخ فروش و تولید از کار نیفتد.

آخر گفتگو که میرسیم محمد از روی هنرمند خودش رونمایی می‌کند. بعد از شکل دادن مغازه و اوستایی خودش و تربیت سختگیرانه چند شاگرد، ازدواج می‌کند و بعد از آن لیسانس کارگردان نمایش‌نامه را گرفته. ممکن است روزی نمایشی روی صحنه تئاتر ببینیم که نویسنده یا کارگردانش محمد خوش‌خنده است.

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

5 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
جواد
1 سال قبل

👏👏👏

مهدی
1 سال قبل

قلم زیبا و روایتگری خوبی داشتید.متشکرم از شما🌹

دارتین
1 سال قبل

اوستایی اونجا معنا میشود که بتوانی یکی رو مثل خودت تربیت کنی و تحویل جامعه بدی
اگه نخوای
اگه نتونی
نمیتونی اسم اوستا روی خودت بزاری

Z.r
1 سال قبل

ان شاء الله پر بركت باشيد هميشه 🤲

حیدره
1 سال قبل

کوتاه و قشنگ بود مرسی ازت

پرش به بالا
5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x