تراپی؟ نه ممنون دکوپاژ می­زنم!


|

|

12,755

زمان مطالعه: 1 دقیقه

انصافا یکی از سختی­‌های کار نوشتن همین کلماتی است که شما الان دارید می­‌خوانید. بله؛ همین خطی که الان من دارم به پایانش نزدیک می­‌شوم و حالا دومی­‌اش را شروع کردم اما بالاخره شروع کردم. این یعنی گذشتن از خان اول. یک خان چِغر و بد بدن. داشتم به این فکر می‌­کردم که کلا شروع کردن­‌ها و اولین‌های هرچیزی و هرکاری سختی­‌های خاص خودش را دارد. اولین روزی که پا توی مدرسه گذاشتید را یادتان هست؟ من که حتی آن صحنه‌ای که برگشتم و به مامانم نگاهی کردم و بغض داشت از لبه چشمم بیرون می­‌ریخت را هم دقیق یادم است و یا هفته‌­های اول راه­ اندازی یک کسب و کار که برایش خون دل­ها باید خورد. شروع برنامه رژیم غذایی هم از همان‌هاست، آغاز به کار یک همکاری جدید هم و البته شروع دوباره زندگی، بعد از یک اتفاق ناگوار هم هست که من در ماجرای زندگی خانم مظفری­‌فر دیدم.

ساعت دو دقیقه از پنچ گذشته است. دم ورودی یک مجتمع مسکونی ایستاده‌­ام. خانم موسوی سر می­‌رسند. بعد سلام و حال و احوال می­‌رویم دنبال آدرس خانه‌­ای در مجتمع. سر نبشِ کوچه ورودی، مُشتی پسربچه دارند گل کوچیک بازی می­‌کنند. آدرس را که می­‌پرسیم یکی­‌شان دستش را به سمت چپ دراز می­‌کند و می‌­گوید: «اِنا همین.» روی تابلوی دم ورودی نوشته: «اقاقیا»
زنگ می­‌زنیم و در باز می­‌شود. می­‌رسیم طبقه سوم. کنار آسانسور راهرویی است که انتهایش یک در نیمه باز مانده. حدس می­‌زنیم که همان است و راه می‌افتیم. نزدیک که می­‌شویم آقایی در را باز می­‌کند. یک جوان نیمه رعنا با عینک بدون فریم. پیراهن آبی فیروزه­‌ای بر تن و شلوار مشکی به پا، با موهای شانه کرده و محاسن کوتاه مرتب شده. وارد که می­‌شویم خانم خانه به استقبال می­‌آید و حال و احوال می­‌کند. میانه‌ی پذیرایی پسرکی ایستاده به قد یک کله­‌قند بزرگ. شانه­‌هایش وار رفته و از توی چشمانش می­‌خوانم که دارد با خودش می­‌گوید:«خدایا اینا دیگه کی­ان؟!» می­‌روم که سلامش کنم، قیافه­‌اش را توی هم می­‌کند و با دنده 2 می‌پیچد توی اتاق.
خانه از آن خانه­‌های نقلی ولی دل باز است. راستش خودم هم نمی­دانم که نقلی ولی دلباز دقیقا یعنی چی. اما تصور کنید خانه در عین اینکه متراژ بزرگی نداشته باشد، آشپزخانه­‌اش تراس‌دار باشد، کنار پذیرایی یک سرسره نارنجی­‌زرد جا خوش کرده باشد و یک پنجره بزرگ، روشنایی مناسبی از آفتاب را داخل خانه آورده باشد. می­‌نشینیم روی مبل. به انتظار شروع گفتگو. خانم مظفری­‌فر زودتر پیشمان می­‌آید، شوهرش­ اما توی آشپزخانه مشغول است. پدر و مادر آقای خانه هم آمده­‌اند تا در پذیرایی و نگهداری از بچه­‌ها کمک حال باشند. طفل دومی را هم خودم هنوز ندیدم. صبوری کنید، پیدایش می‌­شود. 

روزی روزگاری

خانم ساجده مظفری‌­فر. یک دانش‌­آموز رشته تجربی. توی گیردار تست زنی و مقایسه تراز­ آزمون‌­ها، ملتفت می­‌شود که از بین درس‌­های تخصصی فقط تراز زیست همیشه خدا سر به فلک می‌­کشد. مابقی تخصصی‌­­ها؟ به سختی و کج دار و مریض درصد نسبتا بالا را از آن خود می­‌کنند. در این لابه‌لا دروس عمومی هم خودی نشان می­‌دهند و درصدهایشان قد می­‌کشند. خانم مظفری­‌فر بالاخره راه فراری می­‌جورد تا از مسیر علاقه خانوادگی که شما می‌­دانید همان پزشکی است، بزند توی جاده‌­ی دلخواهش. به طور اتفاقی یا شاید بهتر باشد بگویم به خاطر اوضاع رو به راه دروس عمومی، آزمون ورودی دانشگاه امام صادق (ع) را شرکت می­‌کند. مسیر تحصیلی جدید آن روی خوشش را نشان می‌­دهد و نتیجه مصاحبه سخت این دانشگاه برای ایشان چیزی نیست جز قبولی، آن هم در رشته علوم تربیتی.
خانم مظفری می­‌گویند: «به خاطر اینکه ته تغاری خونه بودم و وابستگیم زیاد بود، دو ماه اول ترم1 دانشگاه رو با مامانم تهران بودیم تا کم‌­کم فضا عادی بشه.»
مسیر تحصیلی دانشگاه امام­ صادق (ع) که حالا مجازی شده رفته رفته کم­رنگ تر می­‌شود: «تا مدرک کارشناسی خوندم و اتفاقا دو سه ماهی هم توی مدرسه­‌ای مشغول شدم و باید هی بچه­‌هامو می­ذاشتم پیش مادرشوهرم. گناه داشتن. اذیت می­‌شدن. از اینطرف هم به این دکوپاژه خیلی علاقه مند شده بودم و خوبیش این بود که تو خونه مشغول بودم حتی زینب هم می‌تونست کمکم کنه. موقع کار می‌شینه کنارم و کاغذ های ترنسفر رو می‌­بره.­»

یک تراژدی ناخوانده

یک سال بعد. تلفن بوق می­‌خورد و تماس تصویری وصل می­‌شود. احوال پرسی و زیارت قبول گفتن­‌ها زودتر از هر بار به خط پایان خودشان می­‌رسند. خانواده خانم مظفری اصرار می­‌کنند که هرجا هستی باید سریع به مشهد برگردی. حال مادر مساعد نیست.
برای نوشتن همین یک خط و نیم چند دقیقه به صفحه لپ­تاپ خیره ماندم. دست از صفحه کلید کشیدم و حتی از جایم بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن.
خانم مظفری­‌فر تماس را قطع می­‌کند. کوله­‌اش را روی دوشش می­‌اندازد و پیاده‌­روی سفر اربعین را نیمه­‌کاره می­‌گذارد و برمی­‌گردد به مشهد. خانم مظفری می‌گفتند: «ظاهرا دکترشون گفته بوده که برای نمونه برداری از ریه باید همه اعضا خانواده رضایت بدن چون ممکنه نتیجه عمل موفقیت آمیز نباشه.»
برای ما هم سوال می‌­شود که برای نمونه برداری مگر رضایت می­‌گیرند؟خانم مظفری­‌فر ادامه می‌­دهند:
– آخرش هم ما جایی رو امضا نکردیم ولی فکر کنم می­‌خواستن که همه اعضا خانواده کنارشون باشن و ما متوجه حال بد مادرم بشیم.
ماجرا به خیر می­‌گذرد. دوباره وقت برگشت به دانشگاه است. حالا از ته تغاری خانواده اصرار که این ترم را مرخصی می­‌گیرم و پیشتان می­‌مانم تا حالتان کامل خوب شود اما از مادر انکار که: «نه دخترم من حالم خوب خوب است، برو به درس‌ت برس.»
مادر­ها چه کار می­‌کنند با ما؟ معمولا زیاد می‌­شنویم که مادر همیشه از خودش می­‌گذرد و اولویت برایش همیشه خوشبختی دلبرک‌­هایش است اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟ و کی بود مانند تجربه کردن؟ و کی بود مانند واقعا اتفاق افتادن؟
روزهای اسفند 98 که از راه می­‌رسند، آلودگی شدید ­هوای تهران و زمزمه‌­های کرونا خانم مظفر­ی­‌فر را دوباره راهی مشهد می­‌کند. یک ساعت مانده به پایان سفر به مشهد اما مادر خانواده سفر متفاوتی را شروع می‌­کند. خانم مظفری­‌فر سر می­‌رسند. بی­‌خبر از هر چیز و همه جا. تشخیص دکتر برای سرطان از قبل مشخص بوده و خانواده برای مراعات حال دختر آخر، او را در جریان نمی‌­گذارند. بعد از این اتفاق افسردگی سرسختی وبال زندگی ایشان می­‌شود. راستش را بخواهید منِ نویسنده دیگر اینجا حرفی برای گفتن ندارم. هرچی قوطی‌­های کلماتم را خالی می­‌کنم و لابه‌­لایشان می­‌گردم، چیزی پیدا نمی­‌کنم که ماجرا را بیشتر از این توصیف کنم. چون نمی‌­فهمم. نمی‌­توانم که بفهمم. 

بروم برای عروسک دختر مو بخرم!

فوت مادر، افسردگی و بارداری در تکه درشتی از زمان، خانم مظفری‌­فر را درگیر می­‌کنند. دست به خیاطی و دوخت و دوز می­‌زند تا بلکه این روز­­­ها زودتر و راحت‌تر بگذرند. زینب که به روزهای دنیا آمدنش نزدیک می­‌شود، مادر تصمیم می­‌گیرد که برای دخترک عروسک روسی بدوزد. تا به حال اسم چنین عروسکی به گوشم نخورده بود. دست به دامن گوگل می‌­شوم. عکس­ها را اسکرول می­‌کنم. قبلا از این مدل عروسک­­‌ها دیده بودم اما اسمشان را نمی‌­دانستم. محتویات صورتِ بیشترشان دو خال سیاه نزدیک به هم است به عنوان چشم و دو سرخی گونه که تپلی‌­شان را بامزه‌­تر می­‌کند اما حدس می‌­زنم که مدل موهای متنوع و رنگ به رنگشان دل از دخترک‌­ها می­‌برد. خانم مظفری‌­فر مراحل ساخت عروسک را تا مدل مو پیش می‌­برد. وقتی به مغازه می‌­رود تا برای دختر دخترش مو بخرد، با چیزهای جالبی مواجه می‌­شود.

عه اینا چیه؟

جعبه­‌هایی با سایز­های بالا و پایین، طرح و رنگ­های دوست داشتنی و جنس­‌های خوش­ حسِ چوبیِ دکوپاژ، قضیه مو و عروسک روسی را پاک از یاد خانم مظفری می­‌برند البته کمی بعد خودشان قضیه را صادقانه لو دادند که عروسک همچین خوشگل و قشنگ در نیامده بود و دلشان نمی­‌خواسته کار به پایان برسد.
 از صاحب مغازه درباره­ سازه­‌های دکوپاژ می­‌پرسد و در مورد اینکه چطور ساخته و پرداخته می­‌شوند. تصمیم ساخت یک جعبه آرایشی شخصی خیلی زود توی ذهن‌شان جرقه می‌­خورد. خرید وسایل و چوب در کمترین زمان ممکن انجام می‌­شود. حال خوب حضور یک دکوپاژ آرایشی روی دِراور خانه هنوز سرد نشده که خانم مظفری باخبر می­‌شود که جهاد دانشگاهی مشهد یک دوره آموزشی دکوپاژ برگزار می­‌کند.
از همین جا می‌­توانم آن علامت سوال بالای ذهن بعضی از شما را ببینم. خودم هم راستش اولین بار که کلمه دکوپاژ را از خانم هنرمند این غرفه شنیدم هیچ شناخت و تصویر قبلی نداشتم. دکوپاژ، خیلی ساده و بازاری بخواهم عرض کنم می­‌شود تغییر دکوراتور فضای محیط و ظاهر وسایل قدیمی به شکلی که جان دوباره‌­ای بگیرند و استفاده مجدد از آن­ها دل‌­انگیز شود.


خاطرتان هست که گفتم اولین‌­های هرکاری مصیبت‌­های خودش را دارد؟ این هم یک نمونه دیگر.
توی مسیر آموزش خانم مظفری­‌فر خرابکاری کم نداشته‌­اند. هی می­‌ساختند هی دور می­‌ریختند، هی طرح می­‌زدند هی خراب می‌­شده­. تا اینکه توی آخرهای دوره که به لطف کرونا 1 سالی طول می­‌کشد کار دستشان می‌­آید. رفته‌­­رفته به بهانه فروش محصول و چند مشتری از بین فامیل کارها چنان تمیز در می‌­آیند که به توصیه و حمایت سعید آقا، خانم مظفری‌­فر به فکر فاز فروش آنلاین و تاسیس پیج می‌افتد.
الان که به اینجای روایت رسیدم خوشحالم. دیگر خبری از کلمه­‌های افسردگی و حال بد نیست. انگار خانم مظفری‌فر حالا حریف دوران غم شده و صفحه­‌های جدیدی از زندگی را ورق می‌­زند.
خلاصه هرجایی که می­‌شود صفحه­ مجازی درست کرد را سر می­‌زنند. از جمله باسلام که فقط یک تک محصول را در غرفه‌شان می­‌گذراند اما بخاطر محدودیت­‌هایی که سابق توی باسلام وجود داشته خیلی دنبالش را نمی‌­گیرند.
بازار فروششان توی پیامرسان‌ها و فامیل و آشنا ادامه پیدا می­‌کند. پدر آقای حسین زاده برای بیشتر شدن تنوع کارها مبلغی را به عروس قرض می­‌دهد. تا مدتی تنها دغدغه خانم دکوپاژ­کار این می­‌شود که طی ماه فقط کار بزند و بفروشد تا بتواند قسطش را سر موقع بدهد. یاد آبیاری درخت می‌افتم وقتی که نهال است. میوه نمی­‌دهد اما باید ذره ذره رسیدگی­‌اش کنی تا وقت میوه دادنش سر برسد.

تراپی با رنگ­زدن و تِرَنسفِر

 سعیدآقا و خانواده­‌اش همه همت‌شان را می‌­گذارند که موفقیت­‌های کار بیشتر شود. از خود خانم مظفری بشنویم:

«قبل از اینکه بیایم این خونه، توی طبقه اول خونه پدرشوهرم می‌ن­­شَستیم. بعد زیر زمین خونشون رو برام کردن کارگاه. من حال بدم رو می‌بردم اونجا و با رنگ زدن و گریه کردن خودم رو خالی می­‌کردم. اصلا فکرش رو نمی‌­کردم کار جدی بشه و به فروش برسه. اول فقط دلم می­‌خواست که این جعبه‌­ها رو درست کنم تا لذت رنگ زدن و ترنسفر چسبوندنش رو ببرم. اصلن حالم خوب می­شد وقتی چوب رنگ می‌­زدم.»
سعیدآقا اضافه می­‌کند که: «وقت هایی که کار هست و مشغول هستن خوشحالند و وقت هایی که سفارش ندارن قشنگ معلومه یه چیزی کمه. یعنی حالشون گرفته می­شه. به خاطره همین خودمم خیلی تلاش می‌­کنم از اینور و اونور، حالا خیلی هم بلد نیستم، سر رشته ندارم، ولی پیگیری می­‌کنم که بتونم کار رو تبلیغ کنم.»


حالا میکروفن رسما دست آقای همسر است: «چیزی که قبل از شروع کار خیلی خانم من رو اذیت کرد اتفاقی بود که برای مادرشون افتاد. روز­های کرونا و به دنیا آمدن زینب یکم سخت کرده بود شرایط رو. من رشته‌ام روانشناسی‌ست و توی وقت­های بحرانی میگن که تنها چیزی که می‌تونه خیلی کمک کننده باشه اینه که کسی که دچار بحران شده اگر به یک کار مفید مشغول بشه کم­‌کم انگیزه ادامه زندگی پیدا می‌کنه.
خب این کار دکوپاژ، در واقع شیکوپاژ براشون خیلی انرژی بخشه. خداروشکر به برگشت انرژی و روحیشون خیلی کمک کرد.
از جهت دیگه هم خب من دیدم که این کار واقعا مسئله خاصی نداره که من بخوام مانع بشم. وقتی می­‌بینم که شرایط این کار مشکل خاصی نداره و اتفاقا خودشون هم حواسشون هست و چارچوب هایی دارند مثلا توی ارتباط با مشتری­ها، دیگه من هم مشتاق شدم و خداروشکر کار پیش رفت.»
خانم موسوی درباره تاثیرگذاری طاها و زینب می­‌پرسند. جواب مشترک همسر و شوهر یک چیز است. با خنده­‌هایی خسته و مهربان می­‌گویند: «خیلی تاثیرگذار بودند.»
خانم مظفری­‌فر ادامه می­‌دهند که توی دوران بارداری هرکدامشان نزدیک به 100 کار دکوپاژ زده‌­اند و این کار گذراندن آن دوران را برایشان خیلی ساده می­کرده. آقا طاها هم که از وقتی یاد گرفته روی دوپایش بایستد دست توی قوطی های رنگ مادر می­‌کند و قلموها را به زمین می­‌کشد و خلاصه چه آتش ها که نمی‌سوزاند.
ابهام کار دکوپاژ هنوز توی مغزمان بالا پایین می‌­پرد. از خانم مظفری­‌فر می­‌خواهیم که اگر سفارشی در دست انجام دارند چند لحظه­‌ای مشغول شوند تا ما بالاخره بفهمیم که این دکوپاژ دقیقا یعنی چی.


قوطی­‌های رنگ، کارهای چوبی از پیش آماده‌ی قهوه‌­ای رنگ، و چند نمونه کار آماده از اُپن خانه یک میز کار موقت ساخته‌­اند.
سفارش مشتری یک عدد جعبه تی‌­بگ 9تایی است. خانم مظفری­‌فر می­‌خواهند ترنسفرِ روی در جعبه را نصب کنند. ترنسفر، طرحِ کاشی­های سنتی آبی رنگ است که حتما توی مسجد­ها به چشمتان خورده. یک ظرف آبجوش را کنار دستشان می­‌گذارند، ترنسفر را روی سطح آب شناور می‌­کنند تا برچسب از کاغذ رها شود. سطح چوب را با قلموی آغشته به چسب چوب آشنا می­‌کنند و حالا قسمت حساس ماجرا سر می­‌رسد.
ترنسفر را با کاغذش می­‌گذارند روی کار. لبه برچسب را از روی کاغذ کمی کنار می­‌زنند و به سرعت حرکت حلزون­ها کاغذ زیر برچسب را از زیر طرح می‌­کشند بیرون. زیر لب «الله اکبر»ی می­‌گویم. سعید­آقا که حرفم را شنیده با خنده­ای دندان­ پیدا نگاهم می­‌کند. یواش در گوشش می­‌گویم:
«الحق که این هنرها راسته کار خانم‌هاست. ما مردها تا به هم بگردیم فاتحه کار خوانده است.»
زیرزیرکی می­‌خندیم تا حواس خانم مظفری‌فر پرت نشود.

88 محصول
156 فروش
استان خراسان رضوی




آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

2 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مامان علی
8 ماه قبل

خیلی عالی ان شاءالله پر روزی باشید

هدی عدالتی ف
1 سال قبل

سلام و خداقوت
خیلی جالب و جذاب روایت کرده‌بودید.
احسنت به شما و این غرفه‌دار عزیز

پرش به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x