تا اینجای سفر جاهای مختلفی از سیستان و بلوچستان را دیده بودیم.
ایرانشهر، زاهدان، خاش و حتی چهره ی سنگیِ گراشخان را. دیواره ای با ارتفاع قریب به 170 متر بین زاهدان و خاش که نزدیک کوه تفتان، تنها آتشفشان نیمه بیدار ایران، قرار گرفته و با ظاهر عجیب و غریبش توجه هر مسافری را به خود جلب می کند:
چهره ای سنگی رو به آسمان که گویا آرام و ابدی در دل بیابان جا خوش کرده است.

غافلگیری در مغازه
دیگر کم کم باید آمادهی رفتن به شهر بعدی میشدیم. داشتیم بیهدف و به قصد تماشا گوشه و کنار ایرانشهر پرسه میزدیم که در یکی از خیابانها چشممان به یک مغازهی صنایع دستی باحال و باصفا افتاد. از قیافه و ظاهرش خوشمان آمد.
درش هم شکر خدا باز بود و جای پارک فراوان. زدیم بغل و دوربین به دست از ماشین پیاده شدیم.
من جلوتر از همه پایم را گذاشتم داخل فروشگاه و با اشتیاق چشم چرخاندم روی اجناس مختلف، که ناگهان صدای ذوقزده و متحیر صاحبمغازه گوشم را پر کرد: وای! یاسرخسرو شمایید؟!
سرم را بلندکردم، با تعجب خیره شدم به چشمهای پر محبت آقای مغازهدار و بهش سلام دادم. انتظار هرچیزی را داشتم به جز این استقبال گرم و ویژه.
خندهام گرفته بود. او من را از کجا میشناخت؟
فهرست:

یاسرخسرو کجا، اینجا کجا؟!
سر صحبتمان که باز شد، برایم تعریف کرد که همین یکی دو روز پیش با باسلام آشنا شده. فیلم و عکسهای یاسرخسرو را دیده و گرچه در ثبت کردن غرفهی خودش تردید داشته، اما از کلیت کار و بار باسلامی ما حسابی خوشش آمده. موقعیت جالبی بود.
یک آدم ساکن قم را امروز در اینترنت ببینی و دقیقا فردایش، تقدیر او را بیخبر از همهجا، به مغازهات در ایرانشهر بکشاند؟ روی همین حساب من را به چهره میشناخت و در لحظه به جا آورده بود.
با همدیگر حسابی رفیق شدیم. کارهای صنایع دستیاش متنوع و دوست داشتنی بود. کمک کردیم تا غرفهاش را همانجا راه بیندازد و مفصل در مورد کسب و کار و فروش و عرضهی اینترنتی محصولاتش با هم گپ زدیم.
آشنایی مبارک و ان شاءالله پربرکتی بود.
سیستان و بلوچستان، از بالا تا پایین
طبق برنامه داشتیم سیستان و بلوچستان را از بالای نقشه میگشتیم و کم کم پایین میرفتیم. در تمام طول راه من چشم دوخته بودم به تغییرات محیطی اطرافم.
منظرههای پشت شیشهی ماشین رفته رفته داشتند تغییر میکردند. سرسبزیها بیشتر میشدند و نخلستانها پرو پیمانتر.
هرچه پایینتر میرفتیم و در دل بخش بلوچستان استان پیشروی میکردیم، دار و درختهای کم توقع و کویرنشین، جدیتر رخ نشان میدادند.
بهشتی کوچک در دل کویر
با راهبلدمان داشتیم در منطقهای بسیار خشک و بیآب و علف جلو میرفتیم.
تا چشم کار میکرد، نه آبی بود و نه آبادی و درختی. تا اینکه از یک جایی در مسیر، راهبلد کاردرستمان سر خر را کج کرد و ما را انداخت توی یک فرعی عجیب و غریب.
کمی پیش رفتیم و ناگهان در دل کویر، بهشت کوچکی به چشمهای گرد شدهمان خوشآمد گفت.

به راه بادیه دانند قدر آب زلال…
واحه ای سرسبز و توی دل برو، درست وسط صحرایی بیاندازه خشک و عبوس. آبشاری که صدای شُرشُر گوشنوازش بین نخلهای جاندار اطراف میپیچید و آبی که خنکای وجودش همراه نسیم به صورتمان میخورد.
مکان فوقالعادهای بود. ظاهر قضیه میگفت عدهای میخواهند نرمنرمک رویش کار کنند که در آینده منطقهی توریستی جذاب و پر برو بیایی بشود، هرچند که خود اهالی مُصرانه مخالف این داستان بودند و دلشان نمیخواست با مانورهای تبلیغاتی آوازهی واحهی کوچشان زیاد بین توریستها دهان به دهان بشود.
شاید میترسیدند که این محیط دست نخورده و کشف نشده خداییناکرده بعدها در اثر رفت و آمد گردشگران آسیبی ببیند و چینیِ نازک تنهاییاش ترک بردارد.
گرچه من شخصا بعید میدانم چنین سرنوشتی در انتظار این منطقهی دورافتاده باشد و کسی همت کند تا آنجا برود و شلوغ کند و در نتیجه مشکلی برای اهالی به بار بیاورد!
در باب مشکلات سیستان و بلوچستان
یکی از مشکلات استان سیستان و بلوچستان که در مناطق دورافتادهترش خیلی پررنگتر به چشم میآید، نبود زیرساختهای اینترنتی و حتی پُستی است که داستانهای زیادی درست کرده.
ما در سفرمان به روستاهای بسیاری سر زدیم و برای خیلی از آدمهای پای کار غرفه راه انداختیم، ولی دغدغههای ریز و درشت لحظه به لحظه بیشتر یقهمان را گرفت و سنگ انداخت جلوی پایمان.
وقتی تعداد زیادی ازصاحبغرفهها هیچجوره به اینترنت دسترسی ندارند، سفارشها چطور ثبت بشود؟
و اصلا اگر ثبت هم شد، چطور ارسال بشود وقتی روستاهای محروم دفتر پستی ندارند و تنها راه ارسال بستهها، این است که مثلا ماشینی از کنار روستا رد بشود و محصولات را سرراهش به ادارهی پست برساند.

از هر طرف که میرفتیم، ضرورت وجود تسهیلگرها بیشتر و بیشتر میشد اما پراکندگی محصولات مرغوب در روستاهای دورافتادهی سیستان و بلوچستان پهناور هم مشکلی بود که دست همه را برای فعالیتهای جدیتر میبست.
همچنان ما، سیستان و بلوچستان و ادامه ماجرا
اما در برابر همهی این مشکلات ما همچنان کوتاه نمیآمدیم؛ به سفر ادامه میدادیم، از لبخندهای امیدوارانهی مردم عکس برمیداشتیم و برای روزهای روشنتر پیش رو نقشهی راه تهیه میکردیم. چون باسلامیها، برای جنگیدن آفریده شدهاند، نه تسلیم شدن و از پا نشستن!

راستی، اگر شما جای یاسرخسرو بودید و سفری به این استان پهناور داشتید، چه جاهای دیگری را برای بازدید انتخاب می کردید؟

خیلی زیبابودروایت آقای یاسرخسروسفرشون پرازیافته هاومعلومات وهمیاری رساندن به خطه ی سیستان در زمینه ی رشدفضای اینترنتی بسیارعالی بوداستفاده کردیم