پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی‌سر…


|

|

15,135

زمان مطالعه: 1 دقیقه

روضه گاهی لمس خنکای یک استکان است؛ گاهی تماشای شانه‌شدن گیسوان یک دختربچه یا حتی چند دقیقه نشستن زیر سایه یک درخت و نفسی تازه‌کردن. روضه گاهی عاطفه ذخیره‌شده در دل اشیاء است. پس سلام بر روضه‌های مه‌آلود که با بهانه‌های کوچک و بزرگ زنده می‌شوند؛ پس سلام بر سوگ پنهان‌شده در پسِ پرده‌های مستوری. پس سلام بر اشیاء عاقبت‌بخیر شده.

خرده روایت اول: استکان

وقتی خانوم‌جان سرپا بود و روضه‌هایش رونق داشت، من دختر کم سن‌وسالی بودم که اجازه پذیرایی نداشتم و فقط می‌توانستم استکان‌های خالی را به آشپزخانه برسانم. من که قد کشیدم و قلق گرداندن سینی پر از چای دستم آمد، خانوم‌جان کمر خم کرد و از پس اداره روضه‌های مفصل هرساله‌اش برنیامد. سماور بزرگش را به مسجد سپرد و پرچم و کتیبه‌ها را داد دست تنها پسرش. استکان‌هایی که لب‌پر نشده بودند هم بین دخترهایش تقسیم شد.

از شش‌تایی که سهم مامان شد دوتایش را من وقت عروسی با خودم آوردم خانه‌مان و قایمشان کردم ته کابینت. سالهاست هرکداممان که مریض می‌شویم چای و نبات و بازدم معطر به آیت‌الکرسی را در دل کوچک یکی از همان‌ استکان‌ها جا می‌دهم و هر محرمی که به مسجد و مجالس روضه نرسم کمی از چای هر روزه‌مان را در همان‌ یادگاری‌ها می‌ریزم و می‌نشینم پای مراسم عزاداری تلویزیون. خانوم‌جان روضه‌اش را تعطیل نکرد فقط تبدلیش کرد به شعبه‌های کوچک و خودمانی‌تر. شعبه‌هایی به تعداد استکان‌های چای روضه.

خرده روایت دوم: کلاه‌خود

بار اول که کلاه‌خود را روی سرش دیدم پنج سالم بود. دایی سراسر قرمز پوشیده بود و با هر تکان پر سرخ بالای کلاه‌خودش می‌رقصید. تعزیه که تمام شد، خودش کلاه‌خود را روی سرم گذاشت. گشاد بود، چشم‌هایم را گرفت. دایی چندبار دیگر هم تعزیه خواند اما بعد قطار زندگی‌اش از ریل خارج شد و معتاد شد. من و مامان هم دیگر به تعزیه نرفتیم.

یک روز حوالی نه سالگی کلاه‌خود را پیدا کردم، افتاده بود کنج انباری خانه‌ی پدربزرگ. میان بلبشوی تکاندن آنجا کلاه‌خود ارث رسید به من. جلوی آینه ایستادم. روی سرم لق می‌زد اما چشم‌هام را نمی‌گرفت. دایی توی آینه پیدا شد.انگار شی عجیبی دیده باشد، انگشت‌هایش را برای لمس کلاه‌خود پیش آورد و دستش در هوا ماند. از اتاق بیرون رفت و از خانه بیرون زد. آن شب هرچه پی‌اش گشتیم پیدا نشد.

فردا صبح، میان هق‌هق مامان تلفن زنگ خورد. گوشی را که برداشتم، دایی گفت:«بهشون بگو من اومدم کمپ. آقام حسین مخالف‌خون پیزوری نمی‌خواد. برگشتم کلاه‌خودم رو ازت پس می‌گیرم.» کلاه‌خود روی طاقچه نشسته بود و قرار بود من و مامان دوباره برویم تعزیه.

خرده روایت سوم: کفش

بی‌بی‌سلطان، بزرگ محل بود. محرم‌ که می‌شد همه اهالی چشمشان به دهان او بود تا بی بروبرگرد در خدمتش باشند. با همان چادر مشکی کش‌زده‌اش می‌نشست دم مسجد و با چرخش چشم به جوان ترها می‌فهماند که این خانم چای ندارد و آن یکی خرما. جفت‌کردن کفش‌ها اما فقط کار خودش بود. با آن درد زانو تا جلوی پای مهمان‌ها تمام قد نمی‌ایستاد و کفشش را خودش جفت نمی‌کرد، دلش به جا نمی‌آمد.

قدیمی‌ترها می‌گفتند وقتی پیکر پسر شهیدش را بعد از چندماه آورند گونه‌هایش حتی تر نشد. گریه نکرد و نکرد تا محرم همان سال که روضه‌خوان به پیکر «اربا اربا» رسید. صدای گریه‌هایش که بین اهل مجلس واگیر شد، با صدای بلند گفت: «حلالتون نمی‌کنم اگه بعد مرگم به وصیتم عمل نکنید» تا وقتی زنده بود خیلی‌ها تلاش کردند وصیتش را از زیر زبانش بیرون بکشند، اما نشد. چند سال بعد بی‌بی شب اول محرم رفت. وصیت‌نامه‌اش را توی زیارت عاشورای روی طاقچه پیدا کردند. نوشته بود:«این خاک پای حسین را در حیاط مسجد زیر کفش‌ عزادارانش دفن کنید.»

خرده روایت چهارم: مهر تربت

پرسید: «سه ساعته داری چکارمی‌کنی؟» منتظر نماند بگویم دنبال مهر کربلا می‌گردم. دستش را جلو آورد و از میان انبوه مهرهای توی جامهری، یکی را بیرون کشید و داد دستم: «بیا! این همه گشتن نمی‌خواد که.» داشتم زیر و روی مهری که دستم داده بود را دنبال نشانه‌ای از کربلا می‌گشتم که مهر دوم را هم بی معطلی برداشت و گرفت جلوی بینی‌اش: «تازه از بوشم معلومه، بوی کربلا می‌ده.» خواستم امتحان کنم ولی مهر به بینی‌ام نرسیده، دستم را پایین آوردم. یادم آمد سلول‌های خاطره مشام من، رایحه مرجعی برای مطابقت ندارند. آقای امام حسین! از میان خیل عاشقانت که حرمت را مثل کف دستشان بلدند و بوی تربتت را به آسانی تشخیص می‌دهند، ما با همین معطل‌ماندن پای جامهری دلمان خوش است.

خرده روایت پنجم: بقچه

بابابزرگ همیشه می‌گفت:«عاقبت‌به‌خیری هدیه خداست، آن هم برای آدمیزاد که دشمن قسم‌خورده‌ای مثل ابلیس دارد.» حتما آن روز هم که توی بازارچه مشهد آن روسری مشکی را برای خانمش سوغات خرید، به همین فکر کرده بود که یک تکه پارچه یک در یکِ دور دانتل را  این‌طور عاقبت‌به‌خیر کرد.

از آن موقع که بابابزرگ عاشورای هر سال آفتاب‌نزده توی مسجدشان در گیلان «زارِ زاره» می‌خواند تا سال‌ها بعد که ده روز اول محرم بیرق «این خانه عزادار حسین است» را می‌زدند پشت درِ خانه‌شان،  تار و پود روسری مادربزرگ با اشک‌های عزادارها غسل می‌کرد. برعکسِ همه لباس‌ها که وقتی سنی ازشان می‌گذرد یا تبدیل به دستمال آشپزخانه می‌شوند یا اگر خیلی خاطرشان عزیز باشد، از کمد لباس‌ها اخراج می‌شوند، روسری رنگ‌پریده مامان‌بزرگ تازه آن موقع ارتقای رتبه پیدا کرد و تبدیل شد به بقچه لباس مشکی بابابزرگ و خودش. حالا اما چند سالی از رفتن‌شان می‌گذرد و آن یک تکه پارچه یک در یک که با کوله‌باری از اشک بر حسین عاقبت‌به‌خیر شده بود، این بار به رومیزی روضه‌خوان هیئت‌مان تبدیل شده.

خرده روایت ششم: زنجیر

دایره می‌زدند وسط حیاط. صدای مداح که اوج می‌گرفت دایره بسته می‌شد و با دو ‌ضرب طبل، دایره باز. زنجیرهایشان کت و کلفت بود، بالا و پایین می‌رفت و رد آهن زنگ‌زده بر پیراهن‌های مشکی خودنمایی می‌کرد. شب اول محرم بغ کرده نشستم گوشه‌ای و گفتم:«نمیام.» بابا گفت:«چرا؟» گفتم:«زنجیر می‌خوام!» حلقه گوشتی حیاط مسجد از شب سوم به راه می‌افتاد، از دو شب قبل پایم را کرده بودم توی یک کفش تا شب سوم زنجیر داشته باشم.

بابا سرم را بوسید و جوری لبخند زد که فکر کردم کار تمام است. اما شب سوم، با طبل کوچکی به خانه برگشت. – زنجیر برای پسرهاست. تو دختری آن شب، طبل توی خانه‌ ماند و من حین باز و بسته‌شدن حلقه زنجیرزن‌ها به خودم قول دادم بزرگ که شدم برای خودم یک زنجیر بخرم! بزرگ شدم؛ هیچوقت زنجیر دست نگرفتم و منتظر ماندم دخترم بگوید:«زنجیر می‌خوام.» تا با سر برایش بخرم. یک شب اما از هیئت که برگشتیم خانه دخترک زد زیر گریه:«من طبل می‌خوام!»

خرده روایت هفتم: دمام

اولین دمام را خودم برایش خریدم. شب اول محرم آن سال هم خودم یادش انداختم همراهش بیاورد. همان هم شد آخرین شبی که با من به روضه آمد. وقتی دید در مراسم زنانه خبری از سنج و دمام نیست از فردایش دبه کرد که من بزرگ شده‌ام و دیگر سینه‌زنی نمی‌آیم. باید بروم سینه مردی! سینه دور مردانه را می‌گفت.

خانه که می‌آمد سعی می‌کرد شبیه سیدموسی که دمام‌زن قهاری بود ضرب بگیرد. دمامش کوچک‌تر از چیزی بود که صدا بدهد. با دهانش ادایش را درمی‌آورد و وانمود می‌کرد صورتش خیس عرق شده. من ولی دوست داشتم صورتش خیس اشک باشد. دلم می‌خواست روضه‌خوان بشود و اشک بگیرد از مردم برای امام حسین. ولی اِشکون‌زن شد. همان کسی که ریتم سنج و دمام را تغییر می‌دهد و ضرباهنگ متفاوتی می‌نوازد.مثل چای داغی که یک‌باره در یک فنجان سرد ریخته شود. می‌گوید کار من ترک‌انداختن روی دل‌های سختی است که چشمه اشک‌شان خشک شده باشد.

خرده روایت هشتم: گهواره

دو ماهی می‌شد که طولانی‌ترین مسیر پیاده‌روی‌ام، فاصله اتاق خواب تا آشپرخانه بود. دکتر گفته بود اگر بچه را می‌خواهی باید غم و غصه را تعطیل کنی و من محرم همان سال نذر شیر داشتم. نقل امروز و دیروز نبود. قول و قرارش را همان شبی گذاشته بودم که دو خط قرمز اولین بی‌ بی چک، خیلی دوام نیاورده بود.

روز هفتم محرم نشسته بودم توی خانه و نگاهم قفل شده بود به گهواره پسرک نادیده‌ام. روضه علی‌اصغر همسایه هیئت دو نفره‌مان را تکمیل کرده بود. خودم را این‌طور آرام می‌کردم که سال بعد با بچه‌ام تلافی همه این گریه‌ها را در می‌آوریم. از پشت دیوار جمله‌ها را محو و گنگ می‌شنیدم. روضه‌خوان از سه شعبه و گلو گفت و من چشمم افتاد به عروسک توی گهواره. می‌خواستم محل اصابت سه شعبه را شبیه‌سازی کنم اما یادم افتاد عروسک‌ها سفیدی زیر گلو ندارند. زنگ خانه را که زدند، تسبیح دلم پاره شد. همسایه بود. با یک لباس علی ‌اصغر. لبخند زد و گفت:«بفرمایید این هم سهم شما از هیئت امسال.»

خرده روایت نهم: گلیم

زن‌ها فقط نگاه می‌کردند. با چشم‌های بهت‌زده کسی که عزیزی از دست داده باشد. منتظر بودند مداح چیزی بگوید تا تکرار کنند. بیشتر از این کاری نبود که بکنند. گاهی هم از این‌که بچه بغل داشتند، خسته می‌شدند و هرجا ایستاده بودند می‌نشستند. یک‌بار که جلوی خانه‌ی ما، پسِ دسته‌ مردها، بیخ دیوار ایستاده بودند، فکر کردم چه خوب می‌شد اگر یک چیزی برایشان پهن می‌کردم و هیچ چیزی به خاطرم نمی‌آمد، جز یک جفت گلیمی که از عمه شهربانو مانده بود. سر عقد داده بود بهم. و من آنقدر دوستش داشتم که دل نمی‌کردم توی خانه پهنش کنم و پا بخورد. ولی این‌جا فرق می‌کرد. این‌ها گریه‌کن حسین بودند و حسابشان از همه دنیا جدا بود. چند دقیقه بعد، زن‌ها روی گلیم‌های عمه، خستگی چند ساعت پشت دسته راه رفتن را می‌گرفتند و من فکر می‌کردم حتما غیر از من، روح عمه هم شاد است، که دست‌بافته‌‌‌اش بالاخره عاقبت بخیر شده است…

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

14 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سید امیر
9 ماه قبل

خیلی عالی بود.

ناشناس
9 ماه قبل

بسیار زیبا بود.

عسل حسینی
9 ماه قبل

سلام بسیار عالی و تاثیرگذار بود . احسنت به نویسنده خوش ذوق ‌ و گروه خوب باسلام.

محمد حسین
9 ماه قبل

عالی

رضا عمادی
9 ماه قبل

خوب بود

همه چی ارزون
9 ماه قبل

همه رو خوندم، خیلی قشنگ بودو زیبا و با احساس، انگار تمام نوشته هارو عمیق طی الطریق کردم… به دور از بازار و فروش، مدت کوتاهی کیف کردم… ممنون🙏

Yeki
9 ماه قبل

🥀🖤

امیر
9 ماه قبل

خیلی عالیییی

فاطمه،احمدی
9 ماه قبل

عالی،عالی،بود،من،را،برد،تو،دسته،های،عزا،داری،ابا،عبدالله،الحسین،

حسین
9 ماه قبل

خیلی زیبا و با احساس

پرش به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x