مرتضی اعلایی هستم، بابای ماهد


|

|

5,217

زمان مطالعه: 1 دقیقه

گاهی وقت‌ها آدم بعضی چیزها را بی‌دلیل دوست دارد، رابطه من و ماهد هم چنین رابطه‌ی غریبی‌ست. چند سال پیش وقتی برای اولین بار اسمشان را شنیدم و محصولاتشان را دیدم، حس کردم جایی در قلبم باز کرده‌اند. تا مدت‌ها هیچ محصولی از آن‌ها نخریدم و فقط تماشاچی بودم اما وقتی اولین محصول را سفارش دادم و با پیامک«سلام به روی ماهدون» رو به رو شدم علت آن حس عجیب و غریب دوست داشتن روشن شد. ماهدی‌ها خوش سلیقه بودند و تولیداتشان به نیازی پاسخ می‌داد که همیشه وجود داشت اما ابراز نمی‌شد. من و خیلی‌های دیگر دلمان می‌خواست محرم‌ها بیرقی به دیوار خانه‌مان آویزان کنیم، در غدیر و نیمه‌شعبان خانه را آذین ببندیم اما دلمان با پرچم‌ها و کتیبه‌های قدیمی که تقریبا هیچ ردپایی از هنر در آن دیده نمی‌شود صاف نبود. ماهد به مناسبت‌ها رنگ و بو ‌می‌بخشید و در عزای اباعبدالله و ایام شادی تمام قد کنارمان می‌ایستاد و خب نمی‌شود چنین همراهی را ندید گرفت.
این روزها، من دیگر تماشاچی ماهد نیستم. هم مشتری ثابتم و هم فن پر و پاقرصی که پست‌های اینستاگرامشان را دنبال می‌کنم و وقت بیکاری در سایت چرخ می‌زنم و محصول می‌فرستم توی سبد خرید تا وقت گرفتن حقوق یک تکه دلخوشی برای خودم و خانه‌مان بخرم. در چنین حال و احوالی وقتی باسلام می‌گوید:«با ماهد مصاحبه می‌کنی؟» جای هیچ تامل و تعللی نیست، یک راست می‌روم دایرکت آقای اعلایی تا برای یکبار هم که شده پای حرف بابای ماهد بنشینم و سر از راز دلنشینی‌ ماهد در بیاورم و قصه‌اش را بشنوم؛ از تولد تا امروز.


من پفک تبلیغ کن نیستم


مرتضی اعلایی، اهل کلاس گذاشتن نیست که اگر باشد در همان پیام اول باید نسخه‌ام را بپیچد و بگوید:«وقت ندارم. حضوری بیایید. اصلا چه گفت و گوییه؟» او با روی خوش و تواضعی که به نظرم سهمِ آدم‌های اصیل جامعه‌ است وسطِ روزهای شلوغش جا باز می‌کند برای من. 10 صبح، در یک تماس تصویری همدیگر را ملاقات می‌کنیم. او در خانه‌ ماهد و نشسته پشت میز و من در خانه‌خودمان در حالی که زینب روی مبل کناردستم شیطنت می‌کند. تا خودم را معرفی می‌کنم و می‌گویم اهل فومنم، آقای اعلایی می‌خندد و می‌گوید:«همسر من هم اهل جیرده شفته.»
انگار دنیا را به من داده‌اند، از اینجای ماجرا من و آقای اعلایی دیگر دو غریبه نیستیم، با هم هم‌ولایتی هستیم. چون شفت و فومن عین برادرند و مردها بی برو و برگردد اهلِ دیار همسرشان هستند و خواهند بود.
صبح بود، آفتابِ ملو بر تن کوه و کوهنوردان می‌تابید، دو برادر دوشادوش هم، از سراشیبی دماوند بالا می‌رفتند، مرتضی اهلِ هنر بود، از 11 سالگی شیرجه زده بود در دنیای هنر، هنرستان گرافیک خوانده بود و خاک صحنه‌ی طراحی را خورده بود. سال 89، با خرید قسطی یک دستگاه چاپ بنر دفترتبلیغاتی راه انداخته بود و آن روز صبح که در دماوند قدم می‌زد با گرفتن تبلیغات مترو تهران، تازه داشت آخرین اقساط دستگاه را می‌پرداخت و به قول معروف یر به یر می‌شد که برادربزرگ‌ترش، حاج احمدرضا حرفی زد و دنیای امن او را بهم ریخت. احمدرضا طلبه بود، اهل علم و فارغ‌التحصیل تئاتر دانشگاه تهران. او گفت:«مرتضی، پفک تبلیغ کن زیاده، چمران تبلیغ کن کم داریم.» مرتضی یخ کرد. خودش دماوند بود و فکرش هزارجا. پفک تبلیغ‌کن شده بود و خبر نداشت؟
شک و تردید مثل خوره به جانش افتاد و تصمیم گرفت برای پیدا کردن راهش برود اردوی جهادی. قبلا، وقتی جوان‌تر بود بارها در اردوهای جهادی عرق ‌ریخته بود و گمان می‌کرد به آن فضا نیاز دارد. مرتضی وقتی از اردو برگشت در یک تصمیم طوفانی کل دفترتبلیغاتی‌اش را با همه‌ی دستگاه‌ها واگذار کرد و در نقطه‌ی صفر ایستاد، روز از نو و روزی از نو.
دیگر خبری از شک نبود، قرص و محکم می‌خواست هرچه بلد است پای آرمان و هدفش بریزد. در وهله اول، رفت سراغ پروژه طرح تحول اجتماعی در بخش حجاب و عفاف و مدیر تبلیغات شد. مرتضی فقط دو ماه در آن عنوان شغلی دوام آورد، آنچه او در سر می‌پروراند، با آنچه در حال انجام و اجرا بود دریادریا تفاوت داشت. مرتضی در همان تجربه و در گفت‌وگو با دیگران یقین کرد برای انجام کار فرهنگی به شکل درست و اساسی باید خارج از چارچوب دولت و سازمان‌های دولتی وارد عمل شد.

همسری مثل کوه


با 500 هزارتومان سرمایه، ماهد متولد شد. ایده‌ی اولیه ماهد، در ذهن آقا مرتضی جوانه زد و با کمک گرفتن از چند مشاور و متخصص بدل شد به یک نهال نورس. اما این نهال برای قد کشیدن و بالنده شدن به پول نیاز داشت. استاد اخلاق آقامرتضی یکی از اتاق‌های دفترش را به صورت موقتی در اختیار مرتضی گذاشت و مرتضی رفت سراغ یکی از دوستانش که دنبال کار بود، دوست آقامرتضی با پیشنهاد او پرایدش را فروخت و شد سرمایه‌گذار ماهد. اما 4 میلیون پول فروش پراید کافی نبود، آقامرتضی از تخصص خرج کرد، او با مجموعه‌هایی که نیاز به کارهای دقیقه‌نودی داشتند و پول خوبی بابت طراحی و نظارت بر چاپ می‌دادند وارد همکاری شد و با درآمدش حقوق تیم ‌شش نفره ماهد را پرداخت کرد.
راستش، من همیشه فکر می‌کردم یک نفر آمده، کلی پول بی‌زبان را دو دستی تقدیم آقای اعلایی و تیمش کرده و با هزار خواهش و اصرار و تشویق از آن‌ها خواسته بزنند به میدان کار فرهنگی. مثلا طی یک جلسه‌ی رسمی، با کت و شلوار سورمه‌ای پا انداخته روی پا و گفته:«آقای اعلایی در زمینه‌ی تولید هدایا و محصولات فرهنگی و اسلامی خلاء داریم و می‌خواییم شما بیایید پای کار.» اما آنچه از زبان آقای اعلایی می‌شنوم، هیچ شباهتی به فکرهای من ندارد. متعجب می‌پرسم:«خب شما خانواده داشتید، همسر و زندگی. یعنی همسرتون با شما مخالفت نکرد؟خودتون نترسیدید؟» لبخند می‌زند، جواب سوالم را توی آستین دارد:«همسرم همراهست. شاید هم دیگه از دست من سِر شده. نه ایشون مخالفت نداشتن و خیلی وقت‌ها چون فیلم‌ساز هستن در دورانی که ماهد مشکلات مالی داشت، فیلم می‌ساختن و پولش رو می‌دادن به من تا چرخ ماهد بچرخه.»
بی‌شک اگر همسر آقای اعلایی در اول راه، چندباری نه می‌گفت و اخم و تخم حواله‌ی آقا مرتضی و ایده‌اش می‌کرد ماهد هرگز جان نمی‌گرفت. این‌جاست که باید گفت پرچم زن‌های همیشه همراه، زن‌هایی که دلشان مثل بلور است و ایستادگی و حمایت‌هایشان مثل کوه، از اولین بانوی بزرگ اسلام حضرت خدیجه تا همسر آقامرتضی اعلایی تا ابد گرم.

مهاجرت از پایتخت به شهرستان


ماهد، افتان و خیزان به کارش ادامه می‌دهد، هنوز در کشور کسی ماهد را نمی‌شناسد و محصولات تولیدی، رونق و فروش چندانی ندارد. مشکل درآمد پا برجاست، کار برای پیشرفت نیاز به تحقیق و پژوهش دارد، نیاز به تیم کاردرست و نیروی متخصص در زمینه‌ی طراحی و دوخت و تولید، مرتضی به این در و آن در می‌زند، وام می‌گیرد، قرض می‌گیرد، از خودش مایه می‌گذارد و بدهی‌ها و مشکلات مالی وجب به وجب بالا می‌آید و از سرش می‌گذرد تا جایی که بانک برای پدرِ آقامرتضی اخطاریه می‌فرستد که قسط‌های پسرت عقب افتاده است. هیچکس جز همسر آقا مرتضی از بدهی‌های او خبر ندارد، پدر آشفته و ناراحت با مرتضی تماس می‌گیرد و وقتی از اوضاع باخبر می‌شود، پدری را در حق او تمام می‌کند. خانه‌اش را می‌فروشد و با بخشی از پول فروش خانه تمام بدهی‌های مرتضی را پاک می‌کند. از شنیدن تصمیم پدر آقای اعلایی، هیجان زده‌ام، نمی‌دانم چرا اما پدرها همیشه برایم با معنی قهرمان همراه‌اند، قهرمان‌های واقعی که یک دفعه از راه می‌رسند و همه‌چیز را درست می‌کنند. می‌گویم:«حتما خیلی سختشون بوده شما زیر قرض بودید.» و حالا فکر می‌کنم شاید پدر خواسته حامی پنهان ماهد باشد، یک حامی در سایه.
با پاک شدن بدهی‌ها اوضاع بهتر می‌شود اما هنوز ماهد رونق و درخشش چندانی ندارد. یک شب، یکی از دوستان آقامرتضی با همسرش مهمان خانه‌ی آقا مرتضی می‌شوند. آن‌ها به دنبال پیدا کردن خانه‌ای در تهرانند تا بتوانند زندگی جدیدی در تهران برای خود بسازند. اما قیمت‌ها بالاست، مهمان‌ها می‌گویند:«ما قم هم بودیم، قم انقدر قیمت‌ها بالا نیست.» و همان‌جا خیلی اتفاقی دوست آقا مرتضی به او پیشنهاد می‌دهد:«بیا بریم قم. مهاجرت کنیم.» در نگاه اول، چنین اتفاقی غیرممکن است اما چند ماه بعد، مرتضی و دوستش ساکن قم می‌شوند. سال 91 آقا مرتضی با پولِ رهن خانه‌ی تهران، در قم هم خانه اجاره می‌کند، هم دفتر و هم برای دفترش لوازم و میز و… می‌خرد. مهاجرت سخت است، من این را با سلول به سلول تنم درک می‌کنم، روزی که قرار بود از قم مهاجرت کنیم به کاشان، وقتی بارها را توی کامیونت جا دادیم، دلم می‌خواست شهر را بهم بریزم، ناله و فغان کنم و رفتن را عقب بیاندازم. در اولین روزهای زندگی در کاشان، ترس قلبم را فتح کرده بود. نه کسی را می‌شناختم و نه جایی. غربت بود و غربت. به خاطر همین از آقا مرتضی می‌پرسم:«سخت نبود؟» و جواب می‌گیرم:«سخت بود، ولی خب این مهاجرت خیلی پربرکت بود.» نمی‌دانم چه رازی در مهاجرت است، چون این روزها برکت مهاجرت در زندگی‌ما جاری شده و اصلا انگار خدا تحمل غربت در جست و جوی روزی را دوست دارد و جبران می‌کند، چه جبرانی.

یه تیکه از حرم امام رضا، تقدیم شما


ماهد به قم می‌آید، و روزهای حضور در قم ماهد با روزهای آغاز کارِ پارک ‌علم و فناوری یکی می‌شود. یکی از دوستان آقای اعلایی، ماهد را به مسئولان پارک معرفی می‌کند و آن‌ها بعد از آشنایی با ایده و تولیدات مجموعه مشتاق می‌شوند تا از ماهد حمایت کنند. آقای اعلایی که تجربه‌ی خوبی از همکاری با مراکز دولتی ندارد، زیربار نمی‌رود و تلاش می‌کند تا فعالیت ماهد مستقل از هرجایی ادامه پیدا کند. اما او حریف اصرار دوستان پارک علم و فناوری نمی‌شود و این آغاز رابطه‌ی ماهد و پارک است. نهال ماهد سبز شده، شاخه و برگ زده، اما هنوز آنچه مد نظر آقا مرتضی‌ست رخ نداده. او که با هزار امید و آرزو و با هدف زنده کردن صنایع خلاق و محصولات سبک زندگی ایرانی اسلامی قدم در مسیر گذاشته بود، همراه همسرش به پابوسی امام رضا می‌رود تا استخوان سبک کند. آن‌ها بعد از زیارت در صحن جامع‌رضوی راه می‌روند و آقامرتضی مجذوب بازی نور و فرش‌های حرم با خود فکر می‌کند:«چطوری می‌شه آدم یه تیکه از حرم امام رضا رو توی خونه‌اش داشته باشه؟» او از اینکه تبرکی‌های حرم فقط به دست از ما بهتران می‌رسد دلگیر است، ناگهان ستاره‌ای در سرش می‌درخشد، فکری بکر. آقای اعلایی توضیح می‌دهد:«به همسرم گفتم یه چند لحظه اینجا بمون برمی‌گردم، مستقیم رفتم اداره فرش آستان، سه گونی فرش کهنه و پاره حرم رو خریدم و فرستادم قم. به بچه‌ها گفتم بهش دست نزنید تا برگردم، می‌خواستم از فرش‌ها قاب درست کنم، همه می‌گفتن این ایده نمی‌گیره، ما از اون سه گونی 200 تا قاب تولید کردیم و محصول جدیدمون با استقبال بی‌نظیری رو به رو شد.» قاب‌فرش‌های حرم ضامن‌آهو، برای ماهد خیلی چیزها به همراه دارد، هم سرمایه‌خوب، هم مشتری‌های جدید، هم شناخته شدن در سطح کشور و مهمتر از همه برکت! امام‌ هشتم، یک نظر به دلِ آقامرتضی و گروهش می‌اندازد و یک آمین پشت دعاهایشان می‌گوید. از آستان‌قدس با ماهد تماس می‌گیرند و تعداد قابل توجه‌ای قاب فرش سفارش می‌دهند، یکبار 5 هزارتا و بار دیگر 15 هزارتا و… به مدت یکسال تولید قاب‌فرش‌های امام‌رضایی فقط به دست ماهد انجام می‌شود و اینجا نقطه عطف ماهد است، یک رشد موشکی بعد از مدت‌ها تلاش و خون دل خوردن. حالا به لطف خوش‌ذوقی ماهدی‌ها، هرکس، هرجای این کره‌ی خاکی که باشد می‌تواند تکه‌ای از فرش‌های حرم امام هشتم را به سینه بچسباند و حس کند در هوای حرم نفس می‌کشد.
بعد از این اتفاق، سرمایه‌گذاری پای کار می‌آید و زیرساخت‌های ماهد توسعه پیدا می‌کند. تیم حرفه‌ای تر از قبل با دقت و عمق بیشتری به پژوهش و نیازسنجی و طراحی و… مشغول می‌شود. ماهد در بیش از ۱۰ شهر ایران با تولید کنندگان متفاوتی همکاری می کند و با ساختار تولید بدون کارخانه فعالیتش را ادامه می‌دهد. تا جایی که بیش از ۵۰ کارگاه تولیدی جهت انجام کارهای خدماتی و تولیدی ایجاد شده و این یعنی یک اشتغال‌آفرینی جانانه. بر و بچه‌ ماهد در کنار اینکه متخصص و دلسوز و جسورند و خلاقیتشان حد و مرز نمی‌شناسد یک ویژگی مشترک دیگر هم دارند و آن عشق به اباعبدالله‌ست. آقای اعلایی می‌گوید:«بعضی از بچه‌هایی که توی تیم ما هستن قبل از ماهد جزو نیروهای کارآمد موسسات و شرکت‌های دیگه بودن. اما به ماهد اومدن و با وجود حقوق و مزایایی دریافتی کمتر پیش ما موندن. چون با کار برای امام حسین حالشون خوبه.»


پویشی به وسعت ایران


سال 98 آقای اعلایی در سفری به یکی از روستاهای ایران، وقت قدم زدن در کوچه پس کوچه‌ی آن آبادی چشمش می‌افتد به در خانه‌ای، میان خانه روضه برپاست و روی درِ خانه برگه‌ای چسبانده شده با این عنوان:«این خانه عزادار حسین است» جمله به دل آقامرتضی می‌نشیند و تصمیم می‌گیرد تعدادی بیرق و پرچم برایش تولید کنند. تولید انجام می‌شود و کرونا از راه می‌رسد، آمدن کرونا خیلی چیزها را تحت شعاع قرار می‌دهد، حتی مجلس عزا برای سیدشهدا را. مردم، که دلشان برای روضه تنگ شده و از طرفی با پروتکل های بهداشتی و آن ویروس ناشناخته درگیرند با بیرق‌ها و پرچم‌های ماهد به خانه و شهرشان رنگِ عشق به امام حسین می‌پاشند، کم کم پویشی راه می‌افتد با عنوان این خانه عزادار حسین است و محصولات ماهد بیشتر از قبل به روستاها و شهرهای دور و نزدیک سر می‌زند و مهمان‌ خانه‌ها می‌گردد. آقای اعلایی توضیح می‌دهد:«بعد از راه افتادن این پویش، از ما خواسته شد تعداد خیلی زیادی بسته‌ی روضه‌ی خانگی درست کنیم، قرار بود مردم پولش رو بپردازند و این بسته‌ها که شامل سربند، بیرق و پرچم و… بود به صورت وقف در هئیت‌ها و مجلس‌های روضه بچرخه. ما تولید کردیم، ارسال کردیم و هیچ پولی به ما ندادن. ماهد دوباره رفت زیر قرض و کلی ضرر کرد.» با وجود همه‌ی این سنگ‌های که در مسیر وجود داشت یا ایجاد می‌شد، آقای اعلایی و تیم ماهد ناامید یا خسته نشدند، آن‌ها آذر 1400 رویداد ام‌المقاومه را با حضور 30 هنرمند نامی و بلندآوازه در کربلای معلا و نجف اشرف برگزار کردند و با اینکه در خلال این رویداد هم خیلی‌ها به قول و قرارهایشان عمل نکردند و فشار اقتصادی بر ماهد بیشتر شد اما کارهای هنری ماهد رشد چشمگیری را شاهد بود. آقای اعلایی می‌خندد و از چک‌هایی می‌گوید که باید پاس شود. می‌پرسم:«پشمون نشدید از اینکه پا توی این راه گذاشتید؟» و جواب من یک نه محکم است. دوباره می‌پرسم با وجود این همه فراز و نشیب و در گردنه‌های نفس‌گیر کسب و کار چه چیزی دلتان را قرص می‌کند و او می‌گوید:«مطمئنم که اهل‌بیت ما رو رها نمی‌کنند و خدا هر طور شده به ما کمک می‌کنه. بارها هم این امدادها رو به چشم دیدم، یک بار 20 هزارتا از یک محصول تولید کرده بودیم برای جایی و سفارش دهنده زیر قول و قرارش زد. این برای ما یک بحران بود که ناگهان از طرف یک معدنی به ما زنگ زدن هم اون 20 هزارتا رو از ما خریدن هم 10 هزارتا پرچم به ما سفارش دادن و اینجوری مشکل ما حل شد.»
فضای ماهدی‌ها از محصولاتشان بگیر تا گپ زدن با آقای اعلایی یک جور خاصی به دل می‌شنید، نکته جالب ماجرا برای من اینجاست که آقای اعلایی مدرک دانشگاهی ندارد، او با دیپلم به میدان زده و نشان داده برای موفق بودن و اولین بودن و پیشرو بودن، نیاز به عنوان‌های سنگین و لاکچری و فارغ‌التحصیلی از فلان دانشگاه نیست. هرچند که خودش می‌گوید تمام اعضای خانواده‌شان تحصیل کرده‌اند و تا پیش از اینکه ماهد سری توی سرها دربیاورد به خاطر دیلپمه بودن احساس خوشایندی را تجربه نکرده، اما امروز راضی‌ست و اصلا از من بپرسید چه خوب که عمرِ عزیزش را در این کلاس و آن کلاس و برای پاس کردن این واحد و آن واحد هدر نداده است.


اعتماد!


انتهای گفت و گو، خودم را به خانه‌ماهد دعوت می‌کنم، آقای اعلایی با روی باز به خواسته‌ی من لبیک می‌گوید و با گفتن:«هر وقت قم اومدید به ما سر بزنید.» گپ ما تمام می‌شود. تماس تصویری را که قطع می‌کنم می‌روم سراغ اینستاگرام ماهد و تصویر آقای اعلایی در قاب چشمانم نقش می‌بندد، وقتی کنار تیمِ ماهد ایستاده و در مورد خرید قسطی محصولات غدیر و محرم توضیح می‌دهد، خرید قسطی تا سقف پنج میلیون، برای همه‌ی مردم، بدون افزایش قیمت و هیچ گونه ضمانت و چک و تعهدنامه. صدای آقای اعلایی در گوشم زنگ می‌زند:« ما مشتریمون کسیه که جانماز می‌خره، قشر مخاطب ما قشر فرهنگی و مومنیه. باید اعتماد کنیم.»

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

8 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
وحید
1 سال قبل

آقا خیلی شیرین بود . من دوست مرتضی م ولی این روایت جزیی رو خیلی دوس داشتم

دولتی
پاسخ به  وحید
1 سال قبل

چه خوب. ممنونم نظرتون رو نوشتید. قوت قلب بود. رفاقتتون پایدار

اقلید
1 سال قبل

ما مشتریمون کسیه که جانماز می‌خره، قشر مخاطب ما قشر فرهنگی و مومنیه. باید اعتماد کنیم.

این جمله ی آقای اعلایی آتیشم زد ، این اعتماد بسیار شیرین و خاص است

محمد پ
1 سال قبل

من قبلا اسم ماهد رو شنیده بودم، واقعا هم کاراشون هنرمندانه هست، اما توقع این قیمت های بالا رو نداشتم.
مثلا از ایده پک ساختن پرچم توسط خود بچه ها خوشم اومد، ولی با اینکه چمد قلم وسیله ساده و کوچیک داشت، قیمت بالایی داشت

محمد
1 سال قبل

سلام.نگارش روان،دلنشین و اندکی طولانی بود.موفق باشید.

زهرا
1 سال قبل

با شناختی که پیش از مطالعه متن شما از ماهد داشتم، انتظارم یه متن پرانرژِی‌تر بود. متاسفانه کمی طولانی و خصوصا از نیمه‌ی متن، همه چیز یکنواخت شده بود. و با اینکه ماهد فراز و فرود زیادی رو تجربه کرده بود ولی نمیدونم چرا حس اون بالا و پایین روزگارش به من منتقل نشد. میشد از زوایای دیگری به اتفاقات نگاه کرد و مخاطب رو همراه کرد. خدا قوت به شما. سپاس از قلم روانتون.

علی علیزاده
مدیر
1 سال قبل

ماهد رو از اینستاگرام می‌شناسم و سلیقه‌شون رو خیلی دوست دارم. خوشحالم که به واسطه این روایت تونستم بهتر بشناسمش

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط علی علیزاده
حیدره
1 سال قبل

من از صدای آقای اعلایی آرامش همراه با تواضع و بسیار کاربلد رو حس کردم.
حالا که متن شما رو خوندم،فهمیدم این آقایی که انقدر راحت و با آرامش صحبت میکرد،چه فراز و نشیب هایی داشته‌.
خداقوت خانم دولتی جان…متن عالی بود.

پرش به بالا
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x