گنج‌های رنج‌های جنگ!


|

|

178

زمان مطالعه: 1 دقیقه

حاشیه‌نگاری از پنجمین جلسه S-Team در شرایط جنگی

مدتی که برای دورکاری اعلام شده بود داشت تمام می‌شد. راکت‌چتم پر شده بود از پیام‌های شخصی. بچه‌ها می‌پرسیدند: «فردا شرکت برای کار حضوری بازه یا همچنان باید دورکار باشیم؟»

ماشین را در بلوار روحانی پارک کردم و راه افتادم سمت گلزار شهدا. ساعت یک صبح بود و هیئت تازه شروع شده بود. دو روز پیش هم آمده بودم گلزار. سه تا از رفقایم را با ده یازده شهید دیگر سپردیم به خاک؛ بدون سر، بدون دست، بدون پا…

در مسیر، تا به مراسم احیا برسم، به عباس‌آقای حدادزاده پیامک دادم. جواب داد و گفت فردا یعنی جمعه قرار است برای اتمام یا ادامه دورکاری شرکت تصمیم بگیرند.

روز بعد محمدرضا آقایا برایم یک آدرس فرستاد؛ یک سالن جلسات نزدیک حرم که پنجره‌هایش به گنبد حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها باز می‌شد. پشت‌بندش عباس‌آقا زنگ زد و گفت قرار شده دورکاری ادامه پیدا کند، مگر برای همکارانی که به دسترسی‌های بیشتری نیاز دارند. ضمنا خودت هم فردا بیا در جلسه S-Team شرکت کن. کارت داریم!

حالا ساعت ۹ صبح شنبه ۲۴ رمضان است. نشسته‌ام وسط جلسه S-Team و هنوز چند نفری نیامده‌اند.

انگار سال‌هاست نخوابیده‌ام. بعد از خبر شهادت رفقایم، بعد از پیدا شدن پیکرهای بی‌سر و دست و پایشان، بعد از تشییع‌ها، بعد از شب‌ها حضور در میادین شهر، بعد از احیا و شب‌زنده‌داری‌ها، بعد از صداهای انفجار دم اذان صبح، بعد از بغض‌های سر سفره‌های افطار، بعد از فریادهای روز قدس که دیروز بود…

انگار ما دیگر آن آدم‌های ضعیف سابق نیستیم. انگار سال‌هاست نخوابیده‌ایم، اما خوابمان هم نمی‌آید. بیدار مانده‌ایم؛ بیدار مانده‌ایم نه برای این‌که ببینیم آخرش چه می‌شود؛ بلکه بیدار مانده‌ایم تا آخرش آن‌طوری که خودمان می‌خواهیم بشود.

دیشب هم که وقتی بعد از اذان صبح آمدم دو سه ساعت پلک روی چشم بگذارم، صدای انفجار آمد و پشت‌بندش در همه کانال‌ها گفتند سمت مسجد جامع را زده‌اند.

همه کم‌کم می‌رسند و مثل همه این روزها، حرف‌ها خودبه‌خود می‌رود سمت جنگ. تهرانی‌ها از تجربه دیروزشان می‌گویند؛ از بمباران وسط راهپیمایی روز قدس، از بمباران بانک سپه و شهید شدن کلی مهندس و از بین رفتن زیرساخت‌ها و سرورهایشان.

به جز محمدرضا آقایا همه آمده‌اند و جلسه شروع می‌شود. همه حضوری هستند. حتی سجاد و مسعود و خانم جعفری از تهران آمده‌اند.

S-Team  شروع می‌شود و یکی‌یکی بچه‌ها موضوعات مهم بخش خودشان را می‌گویند؛ رویش بحث می‌شود و بعد هم تصمیم‌هایی گرفته می‌شود.

اول از همه مسئله لجستیک و ارسال مطرح می‌شود؛ این‌که در شرایط فعلی مهم‌ترین دغدغه مشتری و غرفه‌دار همین است. مشتری مطمئن نیست که اگر محصول را بخرد، برایش ارسال می‌شود و غرفه‌دار هم نگران است که اگر سفارش را تایید کند، بتواند در این شرایط ناپایدار آن را ارسال کند یا نه.

سجاد می‌گوید مهم‌ترین اولویت الان این است که وضعیت لجستیک را دقیق بفهمیم. فعلا اوضاع غیرعادی نیست و می‌شود برنامه‌ریزی کرد.

مسعود و خانم جعفری هم از این نظر استقبال می‌کنند. می‌گویند درست است که جنگ است، اما زندگی عادی مردم هم در جریان است. باید تلاش کنیم با وجود جنگ، زندگی‌ها به شرایط عادی برگردد.

سجاد می‌گوید کمپین‌هایی بزنیم که قوت قلب بدهد به مردم؛ این‌که بازار باز است، غرفه‌ها کار می‌کنند و محصولات هم ارسال می‌شوند.

مسعود می‌گوید هفت‌سین و آجیل عید خیلی سرچ شده و حتی ترقه هم برای چهارشنبه‌سوری سرچ زیادی دارد. مردم دارند زندگی خودشان را می‌کنند.

حسین جوزی می‌گوید بازار دارد واکنش خودش را به این اتفاقات نشان می‌دهد. الان مردم بیشتر از تن ماهی، کنسرو و لوازم ضروری مثل پاوربانک و باتری و دستمال‌کاغذی، چیزهایی مثل آجیل عید و لباس می‌خواهند.

بعد خود حسین فهرست جست‌وجوهای پرتکرار باسلام را نشان می‌دهد. روی ویدئوپروژکتور پرسرچ‌ترین عبارت‌های چند روز گذشته ظاهر می‌شود: ترقه، لوستر، لباس، آجیل، کفش، لوازم سفر… .

مصوب می‌شود با فضای «بازار به راهه» و با تمرکز روی خرید از «همشهری» کمپین‌هایی طراحی شود.

با اینکه GMV، مخصوصا در روزهای اول جنگ، به شکل محسوسی افت کرده اما شاخص Add to Cart  تغییر کمی داشته است.

تحلیل بچه‌ها می‌گوید یعنی مردم هنوز می‌خواهند خرید کنند؛ می‌روند محصولات را می‌بینند، انتخاب می‌کنند، به سبد خرید اضافه می‌کنند، اما لحظه پرداخت نگرانی دارند: آیا غرفه باز است؟ آیا ارسال می‌شود؟ آیا سفارش به دستم می‌رسد؟

امیدوارم رفته‌رفته اوضاع GMV هم به حالت قبل، و حتی بهتر از قبل، برگردد.

خبر می‌رسد پدر مجتبی یوسفی به رحمت خدا رفته است. بهش زنگ می‌زنم ببینم اگر کاری دارد کمکش کنم، اما جواب نمی‌دهد. برایش پیام می‌فرستم: چه سعادتی بالاتر از این که بعد از شب‌های قدر، پدرت به رحمت خدا رفته…

با اذان ظهر بلند می‌شویم و برای نماز به حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها می‌رویم. نماز را در شبستان امام خمینی رحمه‌الله می‌خوانیم. مجتبی جواب پیامکم را داده. تشکر کرده و گفته حتما اگر کاری بود خبرم می‌کند.

بعد از نماز با امیرحسین می‌رویم سمت ضریح؛ حسین‌آقا دارد از زیارت برمی‌گردد و سجاد و بقیه بچه‌ها را هم آن‌سوی شبستان می‌بینم. حرم از همیشه شلوغ‌تر است. عکس سرداران، رهبران و شهدای جبهه مقاومت را بزرگ چاپ کرده‌اند و در اطراف شبستان نصب کرده‌اند. با خودم می‌گویم من هنوز شهادت حاج قاسم را هم باور نکرده‌ام، چه رسد به…

نیم‌ساعت نشده برمی‌گردیم به اتاق جلسه. حسین جوزی سند دیگری روی پروژکتور می‌اندازد که عملکرد شرکت‌های پستی را در این چندروزه دربرابر سفارش‌های باسلام بررسی کرده است.

یکی‌یکی شرکت‌ها را آورده و بچه‌ها مشکلات ثبت شده هرکدام را بررسی می‌کنند. مثلا مشخص می‌شود ۷۶ درصد مشکلات ثبت‌شده شرکت دکاپست در سفارش‌های باسلام مربوط به نرسیدن مرسوله است. این یعنی یک جای کار دارد می‌لنگد. قرار می‌شود پیگیری کنیم ببینیم مشکل از کجاست. بقیه شرکت‌ها هم بررسی می‌شوند و درباره هرکدام تصمیم‌هایی گرفته می‌شود. قرار می‌شود چندتا راه دیگر ارسال مرسوله هم بررسی شود و اگر شرایطش بود به غرفه‌دار معرفی شود مثل دیجی‌اکسپرس و اسنپ.

مسعود درباره کمپین «خرید از همشهری» که تازگی‌ها و در یکی دو روز اول جنگ راه افتاد، می‌گوید.

بعد هم از کمپین جدیدی که قرار است مبتنی بر هوش مصنوعی باشد، توضیح می‌دهد: در این کمپین هر استان یک لندینگ مخصوص خودش دارد. کاربر وقتی وارد سایت می‌شود، محصولات غرفه‌های همان شهر را می‌بیند. اگر غرفه‌ای در شهرش نباشد، محصولات غرفه‌های نزدیک‌ترین شهر جایگزین می‌شود. همینطور اگر غرفه‌های یک شهر محصولی را نداشته باشند، نزدیک‌ترین غرفه‌ای که آن محصول را دارد به مشتری نمایش داده می‌شود.

مسعود ادامه می‌دهد و می‌گوید با همکاری ایتا و تبلیغات خوبی که داریم در ایتا، در کانال ایتا به روزی حدود دو تا سه میلیون ایمپرشن رسیده‌ایم، اما این ایمپرشن سفارش‌های موردانظارمان را نمی‌آورد. الگوریتم ایتا خاص و عجیب است و با اینستاگرام و تلگرام و… فرق دارد. اما داریم تست می‌کنیم و خیلی زود رفتار مخاطب را کشف می‌کنیم. روبیکا هم قرار است همین‌روزها شروع شود. هادی نواب درباره بله هم نکاتی می‌گوید و به مسعود می‌گوید مدیران ارشد بله را از نزدیک می‌شناسد. قرار می‌شود روی بله هم سرمایه‌گذاری خوبی شود.

حسین و سجاد از امیرحسین ابطحی درباره لندینگ کالابرگ می‌پرسند.

امیرحسین می‌گوید توی همین یکی دو روزی که این طرح در باسلام راه افتاده، روزی ۱۰۰میلیون تومان فروش داشته. امیرحسین ادامه می‌دهد و می‌گوید درحال حاضر در فروش آنلاین کالابرگ، بیشترین سهم برای افق کوروش و اسنپ است.

سجاد بلند می‌شود و می‌گوید اما باسلام خیلی گزینه خوبی برای فروش کالابرگی محصولات فله خانوار است مثل برنج! یعنی مشتری می‌تواند بهترین برنج‌ها را آن‌هم با کلی تجربه خرید مثبت و قیمت خوب با کالابرگ از باسلام بخرد و با یک حساب سرانگشتی همین یک قلم می‌تواند در سال آینده ۶همت GMV خلق کند.

هادی از فروش‌های سازمانی می‌گوید. این‌که همین امروز بنیاد برکت ۱۰۰میلیارد بدهی‌اش را پرداخت کرده. سجاد می‌گوید کمیته امداد هم بعد از همکاری‌های قبلی دیشب تماس گرفت و گرفت سازمان مشتاق است که باز هم برای مددجوها اعتبار شارژ کنیم تا نیازمندان از باسلام لباس شب عیدشان را بخرند. فقط نگرانی‌شان این است که لباس‌ها تا شب عید به دست مشتری برسد. حسین می‌گوید باید ببریم‌شان روی غرفه‌های همشهری پوشاک.

ساعت حدود ۲ شده است. خانم دیرباز می‌گوید آقایا ساعت ۳:۳۰ می‌رسد. قرار می‌شود برویم خانه پدر مجتبی و تسلیت بگوییم. نزدیک‌ترین ماشین به جایی که ما هستیم، ماشین من است. با فرید، حسین، سجاد و امیرحسین به سه‌راه خورشید می‌رویم و سوار ماشین می‌شویم. یک ربع بعد به آدرس می‌رسیم و مجتبی را توی کوچه می‌بینیم. به دیوار خانه پارچه سیاهی زده‌اند. مجتبی را یکی‌یکی بغل می‌کنیم و می‌نشینیم. آقایا هم از تهران مستقیم می‌آید این‌جا. با حاج‌آقای کوچک‌زاده می‌آیند داخل. امیرحسین به پیشنهاد آقایا زیارت عاشورا می‌خواند و بعد قرآن می‌خوانیم. هر از گاهی صدای گریه از طبقه پایین می‌آید. قادر صبح زنگ زده بود و گفته بود متنی می‌خواهد برای روی بنر تسلیت. برایش فرستاده بودم. حالا دم در داشت بنر را می‌چسباند.

احمد‌آقای عادلی هم با علی‌محمدقاسمی می‌آیند داخل. بعد از تسلیت دوباره به جلسه بازمی‌گردیم. در مسیر از خیابان نزدیک میدان امام رد می‌شویم که چند روز قبل بمباران شده. رفقایم همین‌جا شهید شدند… دلم برایشان هزارتکه است. برای همه شهدا. سر بعضی از کوچه‌ها بنرهای شهادت زن‌ها، بچه‌ها و جوان‌ها نصب شده است. ماشین را نزدیک حرم پارک می‌کنیم و از داخل حرم رد می‌شویم تا برسیم به محل جلسه.

ساعت حدود سه‌ونیم بعدازظهر است و از ۹ صبح این‌جاییم.

حالا محمدرضا آقایا و علی‌محمدقاسمی هم آمده‌اند. هادی و مسعود به جلسه دیگری رفته‌اند و محمدامین نظری و مهدی شیرغلامی و آقای فرج‌زاده هم به جمع ما اضافه شده‌اند.

نیمه دوم جلسه با بررسی سندها و OKRها ادامه پیدا می‌کند. یکی یکی تردها را می‌آورند و اعداد را بررسی می‌کنند. گاهی به بعضی‌ها زنگ می‌زنند و سوال می‌پرسند. پیشنهاد تردهای جدید را می‌نویسند و تصمیم می‌گیرند کدام ترد را به چه کسی بدهند که ترد قبلی‌اش را تمام کرده است.

حالا در بخش بعدی جلسه، نوبت ارائه مهدی شیرغلامی است. یک اکسل پر از عدد می‌افتد روی پرژکتور.

عددها آن‌قدر زیاد است که دیگر از همه‌شان سر در نمی‌آورم. ده‌ها جدول که در هرکدام‌شان ده‌ها عدد هست. مهدی نشسته بالای جلسه و دارد ارائه می‌دهد. چیزی که دستگیرم می‌شود این است که می‌خواهند ببینند سال آینده درآمدها چقدر است، هزینه‌ها چقدر است، یوزر جدید چندتا داشته باشیم GMV چه حالی می‌شود، مشتری‌های ریتنشن چطور GMV را تکان خواهد داد و… .

آرام از خانم دیرباز می‌پرسم راستی این جلسه چندم توی این‌روزهاست؟ خیلی معمولی جواب می‌دهد که هر روز جلسه داریم و به گمانش بعد از جنگ این جلسه پنجم است.

همه خیلی جدی و با تمرکز دارند یکی‌یکی حالات مختلف را بررسی می‌کنند. مثلا اگر بودجه تبلیغات در شبکه‌های اجتماعی فلان‌قدر بشود، با در نظر گرفتن تورم سال ۱۴۰۶ برای باسلام این‌قدر مشتری جدید دارد، این‌قدر ریتنشن دارد، این‌قدر درآمد خواهد داشت که همه این‌ها در مقایسه با سال ۱۴۰۳ این‌قدر رشد را نشان می‌دهد. اما اگر این عدد را با دو سال قبلش مقایسه کنیم، در سال ۱۴۰۶ این عدد را خواهیم زد. بنابراین با احتساب تورم ۸ سال پیش و با در نظر گرفتن جنگ امسال، ممکن است… مخم سوت می‌کشد.

بلند می‌شوم و می‌روم انتهای اتاق. چند حرکت کششی انجام می‌دهم و قولنج‌های گردن و کمرم را می‌شکنم. از کنار صندلی بچه‌ها رد می‌شوم. از پنجره رو به حرم، صدای تکبیر و شعار یک جمعیت خیلی زیادی می‌آید. یادم می‌افتد که باز هم تشییع شهداست. مثل هر روزی که روز قبلش قم را زده‌اند. یاد همکارم می‌افتم که خواهرش را از دست داده، همکار دیگرم که برادرش را، همکار دیگرم که دایی‌اش را، همکار دیگرم که باجناقش را… خودم که… عجب روزگار غریبی‌ست. توی بهشت معصومه که رفته بودیم برای وداع با پیکر رفقایم، چقدر زن و بچه شهید شده بودند…

کمی دیگر به این فکرها ادامه بدهم، قطعا مثل بچه‌ها شروع خواهم کرد به گریه کردن اما فعلا وقت سوگواری نیست. موبایلم را در می‌آورم تا یکی دو تا هم از جلسه عکس بگیرم. حسین می‌خندد و می‌گوید: «عه! تو از ما واسه چی داری عکس می‌گیری؟ اون پنجره رو باز کن از حرم عکس بگیر.» عباس‌آقا می‌گوید: «آقا رضا فردا نذاری‌مون تو باسلام‌نیوز سوژه‌مون کنی؟» همه می‌خندند.

چهل دقیقه تا اذان مغرب مانده است. بچه‌ها درباره ادامه جلسه بعد از افطار صحبت و نظرخواهی می‌کنند. برای آقایا انگار تازه ساعت ۹ صبح است. می‌گوید: «عا هرکی بموند بازِم جلسه بذاریما، من همین‌جا تو ۴مردون می‌برم افطار می‌دمش. افطاری خُب می‌دم!»

صحبت درباره اعداد و ارقام ادامه دارد. محمدرضا و بقیه بعد از سوال‌هایی که از مهدی می‌پرسند از او و محمدامین تشکر می‌کنند. مهدی در جواب تشکر می‌گوید: «از محمدامین تشکر کنید. پنجشنبه و جمعه با این‌که تعطیل بود، اومد و نشست تا با هم تونستیم این اعداد و تحلیل‌ها رو دربیاریم.» محمدامین می‌گوید: «نه، من کاری نکردم. هرچی بوده تلاش و زحمت خود مهدی بوده.» حسین می‌گوید: «باشه، نوشابه‌ها رو بذارید بعد افطار باز کنید.» همه می‌خندند.

آقایا موضوعات بعدی را مطرح می‌کند: موضوع تسویه‌ها و پانزده‌روزی که جدیدا اعلام کردیم و نتیجه‌اش. چندتایی از بچه‌ها می‌خواهند بروند سوله غدیر تا بعد از افطار آن‌جا باشند. قرار می‌شود بقیه موضوعات فردا بررسی شود.

محمدرضا هنوز دارد می‌گوید: «هرکی بمونه، بهش افطار می‌دم. افطار خوب می‌دم.» دو سه نفر با محمدرضا هماهنگ می‌شوند که بعد از نماز بروند یک جایی افطار بخورند و بعد هم درباره موضوعات مشترکشان گفت‌وگو کنند. جلسه تمام است.

حالا فهمیدم کاری که با من داشتند همین بود. بیاییم ببینم و برای بقیه روایت کنم. بنویسم تا بقیه سیصد و خرده‌ای نفر بدانند باسلام در جریان است. تا بچه‌ها بدانند شاید دورکار باشیم اما بی‌کار نه.

این فقط یک گوشه از یک روز بخشی از مدیران باسلام بود. اما هرکدام از ما با هر کاری که دستمان است، می‌توانیم تاثیرگذار باشیم. به قول رهبر شهید، همین‌جایی که هستیم را مرکز تمام دنیا در نظر بگیریم و کار کنیم.

راستی چه چیزی برای انسان شیرین‌تر از این است که وسط جنگ برای معیشت مردمش تلاش کند؟ مگر آن‌که الان پای لانچر نشسته و دارد با جانش برای این مردم کار می‌کند، چیزی جز حال خوب این مردم را می‌خواهد؟ پس چی از این بالاتر که بتوانیم روی اقتصاد مردم اثر خوب بگذاریم؟ برای بازار و چندهزار نفری که چرخ زندگی‌شان به واسطه باسلام می‌چرخد، زحمت بکشیم و توی این مسیر رنج و سختی هم بکشیم؟

اما خدا خودش می‌داند.

این رنج‌ها از آن رنج‌هایی است که تهش گنج است.

گنجی که رنج جنگ، توی مسیر ما گذاشته است. ما این رنج را بغل می‌کنیم. پس بسم‌الله… .

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

4 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مهدی حبیبی
2 ماه قبل

چقدر خوندنی بود
دمت گرم رضا جان

امینه ال کثی
2 ماه قبل

پاینده وطن و پاینده و دست مریزاد به تک تک شما . سربلند و پیروز باشید

مهدی حبیبی
2 ماه قبل

چقدر خوندنی بود
دمت گرم رضا جان

محمدرضا
2 ماه قبل

دستت درد نکنه آوینی بازار

پرش به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x