به خانه که رسیدم تازه متوجه بوی لباسهایم شدم. من، که هروقت به نزدیکی یک ماهیفروشی میرسیدم باید پر روسریام را جلوی بینی و دهانم میگرفتم و حتما حواسم بود چند ثانیهای که رد شدنم طول میکشد نفسم را حبس کنم، حالا سر تا پایم بوی ماهی میداد. راستش خیلی هم بدم نیامد. نه اینکه رایحه دلانگیزی باشد اما من توانسته بودم چند ساعت در بازار ماهیفروشها قدم بزنم، گفتگو کنم و مهمتر از همه نفس بکشم.

این انعطافپذیری یا رواداری یا هر تعبیر مناسب دیگری که ممکن است داشته باشد، برای من هنوز تازه است. خیلی وقت نیست که توانستهام بعضی از سدهای ذهنیام را بشکنم و وقت عبور از آنها که میرسد کودک نوپایی را میمانم که با هر قدم به وجد میآید. ولی بعضی آدمها ذاتا منعطف هستند. از هیچ تجربه جدیدی پا پس نمیکشند و معمولا توی ذهنشان سدی نیست که لازم باشد خرابش کنند.
من گمان میکنم دختر ماهیفروشی که آنروز دیدم از همین دسته است. مثل بیشتر دبیرستانیهایی که رشته تجربی را انتخاب میکنند عشق پزشکی در سر داشته، ولی معطلش نمیماند و در دانشگاه پای درس حقوق مینشیند. وقتی هم که صفحهای راه میاندازد برای فروش خرما و رطب که محصول نخلهای خودشان را بودند و اتفاقی متوجه میشود عرضه ماهی هم میتواند برای مخاطبانش جذاب باشد، باز معطل نمیکند و سراغ بازار ماهیفروشها میرود. به باور من این دسته از آدمها هرچقدر ذهن گشاده و منعطفی دارند در عوض پای عمل که برسد محکم و استوار هستند و همینجا تفاوت پر رنگشان با افراد دمدمی مزاج مشخص میشود.

زهرا، دختر روایت ما، که دوران دانشجوییاش نه مثل کسی که فقط از سر رفع تکلیف واحدها را بگذراند بلکه با جان و دل درس خوانده و رتبه اول دانشگاهش شده، حالا در زمینه کاریاش هم همانقدر محکم پای کار ایستاده. شغل امروزش، در ظاهر نه ربطی به درسی که با جدیت خوانده دارد و نه حتی با علاقه قدیمیاش، اما مسیری که طی کرده حتما در قوام جایی که امروز ایستاده موثر است.
راستش من حتی علت لبخندش، که در همه مدت صحبتمان از صورتش دور نشد، را هم در همان روزها جستجو میکنم. در اینکه همیشه بین نشستن و انتظار کشیدن برای رسیدن وضعیت مطلوب و ایستادن و تبدیل کردن وضعیت موجود به بهترین حالت خودش، گزینه دوم را انتخاب کرده و فارغ از نتیجه، شهد تلاشش بوده که کامش را شیرین نگه داشتهاست.

زهرا اصالتا اهل خشت است. شهری که اگرچه جزو استان فارس محسوب میشود اما به بوشهر نزدیکتر است تا شیراز. زهرا برای تجربه اولین فروش آنلاینش دست گذاشته روی خرما؛ محصولی که در شهر سکونتش و شهر آبا و اجدادیاش مشترک است. هزاران نفر در شهرهای جنوبی کامشان با خرما و برکتی که این محصول سر سفرههایشان میگذارد شیرین میشود اما شاید بتوان گفت مهمترین آفت فروشش این است که با عبور گرما و گذر از موعد میوههای نوبر نخل، بازارش افت میکند. البته که خود خرما همه سال مشتری دارد ولی قابل قیاس با بازار داغ خارک و به ویژه رطب در دل تابستان نیست.
خود جنوبیها هم معمولا خرمای مصرف سالشان را همان موقع که تازه است خریداری میکنند، در نتیجه در بقیه سال فروش افت میکند. برعکس ماهی که نه تنها هروقت از آب بگیرندش تازه است، بلکه همیشه خدا هم مشتری دارد. یک روز که زهرا تصویری از ماهیهای تازه خریداری شده را در صفحهاش منتشر میکند، عکسالعمل مثبت مخاطبانش جرقهای در ذهنش میزند که بتواند کسادی بازار خرما در نصف بیشتر سال را با ماهی جبران کند.

زهرا میگوید در ابتدا برای خرید ماهی به اسکله میرفته و نیازهای خردهفروشیاش را از همانجا تامین میکرده. اما وقتی برای اولین بار به یک مشتری پیشنهاد فروش و ارسال بیست کیلو ماهی را میدهد، میفهمد دیگر اسکله پاسخگو نیست و باید سراغ بازار ماهیفروشها برود. یعنی همانجایی که با ما قرار داشت و شبیه همین تعریف لغتنامه دهخداست: « دو رسته از دکانهای بسیار، در برابر یکدیگر که غالبا سقفی آن دو رسته را به یکدیگر میپیوندد»

اولین دکانی که در بازار میبینیم متعلق به آقارضاست. همان کسی که اولین بار دختر ماهیفروش ما سراغش میرود. آن هم برای تهیه اولین سفارش عمدهاش؛ بیست کیلو ماهی حلواسفید. حلواسفید یا زُبیدی از ماهیهای خیلی مرغوب و گرانقیمت خلیجفارس است و همین قیمت زیادش باعث میشود کمتر از سایر ماهیها در دسترس باشد.
آقارضا وقتی متوجه میشود زهرا قرار است ماهیها را با سود کم بفروشد، با مشتریاش صحبت میکند و قانعش میکند سفارشش را به سی کیلو افزایش دهد و از همینجا دختر ماهیفروش متوجه میشود قلق فروش عمده با خردهفروشی متفاوت است. زهرا میگوید در یک دوره که مشتریهایش کم شده بودند، همین آقارضا سفارشش را به یکی از مشترهای عمده خودش میکند و حتی ضامن کارش هم میشود.
اگر به شانس و تصادف معتقد باشیم باید بگوییم زهرا آدم خوششانسی بوده که ابتدای کارش با چنین فردی آشنا شده، ولی این احتمال هم هست که نظام علی و معلولی جهان فراتر از این مفاهیم ساده باشد. هرچه که باشد زهرا مدتهاست که با همراهی برادرش دارد در بازار ماهیفروشها رفتوآمد میکند و حالا رسما تبدیل به یک دختر ماهیفروش شده است.

در بازار که قدم میزنیم شبیه معلمی که دانشآموزانش را به اردوی علمی برده باشد، به هر نوع از ماهیها که میرسد مشخصاتش را برایمان میگوید. از ماهیهایی که از نروژ آوردند، تا اینجا در قفسهای دریایی پرورششان دهند و از وقتی برحسب اتفاق قفسشان پاره شد در دریا رها شدند، تا دُوُلمی که به خاطر رفتارهای تدافعیاش موقع صید اسمش را از عبارت انگلیسی duel me گرفتهاند.
به سینی بزرگ میگوها که میرسیم از تفاوت میگوهای صورتی بوشهر و نمونههای پرورشی میگوید و اینکه رتبه نخست خاورمیانه و رتبه دوم جهان بعد از مکزیک دارند را هم فراموش نمیکند. از تسلطی که بر حیطه کاریاش دارد لذت میبرم و فکر میکنم در قامت معلمی هم میتوانست خوب بدرخشد.

تقریبا رسیده بودیم سمت دیگر بازار که زهرا ما را میبرد سراغ مغازه آقای شایانخواه و میگوید درباره بازار و ماهی هرکسی سوالی داشته باشد پیش او میرود. دختر ماهیفروش از همکار کاربلدش میگوید و از تخصصهایش تعریف میکند ولی من توی ذهنم یک تیک سبز دیگر برای خود زهرا کنار میگذارم، که اگرچه خودش آنقدر بلد بود که بتواند از پس سوالات ما بربیاید ولی ما را سراغ کاربلدتر از خودش هم برد.

خیلی طول نمیکشد که متوجه میشوم آقای شایانخواه همان کسی است که قبلا در تلویزیون دیده بودم و آوازه اطلاعاتش راجع به دریا و ماهیها را شنیده بودم. عصاره دانستههایش را در کتاب «شیلییو» چکانده تا به قول خودش از ماهیفروش گرفته تا آشپز و هر مخاطب دیگری که با ماهی سروکار دارد یا حتی فقط علاقمند است بتواند از آن استفاده کند.
آقای شایانخواه برای ما از زیستگاه ماهیهای خلیجفارس گفت که به علت عمق کمتر و شوری بیشتر آب و همچنین بهخاطر غنیتر بودن چراگاهها، ماهیهای باکیفتتری را عرضه میکند که فقط انواع خوراکی آن بیش از 184گونه هستند! و من بیشتر از اینکه حواسم به جزئیات اولین خاطراتش از صید و فروش ماهی باشد داشتم از قدرت سخنوریاش لذت میبرم. بدون تپق، بی وقفه و کاملا شیوا. من تا پیش از این تصور میکردم فقط معلمها و گویندهها هستند که بهواسطه شغلشان فنبیان قوی دارند اما آنروز و بعد از شنیدن صحبتهای آقای شایانخواه فهمیدم میشود یک ماهیفروش، یک سخنران خیلی خوب باشد و حتی داستان کوتاه بنویسد!

در راه برگشت از بازار، زهرا مسجدی را نشانمان داد که وقتی کارشان تا ظهر طول میکشد سراغش میروند. بوشهر شهر بزرگی نیست. بازار چندان بزرگی هم ندارد ولی تعداد مسجدهایش قابل توجه است. اینجا مردم به مسافتهای طولانی عادت ندارند. ترجیح میدهند همه چیز نزدیکشان باشد.

بیرون از بازار روی نیمکتی مینشینیم تا هم خستگی در کنیم و هم مطمئن شویم رشته حرفهای مختلفی که سرانداختیم ناتمام نمانده باشند. از زهرا پرسیدیم با این کار حالش خوب است و «آره» بیدرنگی که میگوید به نظرم حسن ختام صحبتمان است. هنوز خداحافظی نکردهایم که چند خانم نزدیک میآیند و میخواهند اسم چندجای دیدنی بوشهر را برایشان بگوییم.
یاد حرف آقای شایانخواه میافتم که میگفت: « بازار ماهی هر بندری، شناسنامه آن شهر است.» یاد ایدههایی که برای طراحی یک بازار ماهی جدید داشت؛ اینکه نه فقط محل فروش ماهی، بلکه محلی برای تفریح و استراحت هم باشد و تبدیل شود به یک نماد برای شهر. ما به خانمهای گردشگر که تازه وارد بوشهر شده بودند، ساحل ریشِهر را پیشنهاد دادیم و از بافت سنتی گفتیم. من اسم کافه حاجرئیس را آوردم و زهرا از کوچه ننهمعصومه گفت. ولی حیف شد که نتوانستیم بگوییم چند قدم آن طرفتر، بازار ماهیفروشها…


استان بوشهر
خیلی عالی بود آفرین به همچین دخترای با غیرت و با شرف ،خداوند نگهدارش باشه
سلام عزیزم بسیار افتخار می کنم که دختران سرزمینم مانند یک مرد قوی ومحکم مشکلات زندگی را پشت سر میگذارند وخم به ابرو نمی اورند همیشه شاد و تندرست باشی عزیزم
عالی بود خدا بهش برکت بده
بسیار عالی شجاعت شما در این زمانه قابل تحسین هست پایدارو موفق باشید .
سلام چقدر عالی
افتخارمیکنیم به چنین دختران موفقی انشالاهمیشه توکارشون موفق موفق باشن
ان شاء الله رزق و روزی حلال و طیب فراوان برای همه
تبریک به این بانوی تلاشگر
آفرین به دخترهای جنوب مخصوصا زهرا خانم انشاالله موفق باشی
عالی بود