مینویسم و بُغ کردهام. یکی، دوتا، سهتا، چهارتا! گریه میشوم. انگشتانم سرگیجه دارند. دفترچه، خودکارم و سوالاتی که توی سرم قطاری نشستهاند و داشتم میآوردمشان روی کاغذ را، پرت میکنم یک گوشه و تا دل سبک کنم، دستم را بالا میآورم و انگار که کسی با فاصله از من ایستاده باشد و بخواهم ببیندم، میگویم: «سلام! سلام! سلام! سلام آقا!» نمیدانم نسبت این سطرها و توصیفم از این لحظات با ریا چقدر است، اما حقیقتا این تصویر را زندگی میکنم.
اینکه در سازوکاری مربوط به این دم و دستگاه حضور دارم، یک شور و شرمندگی توأمانی را میریزد به جانم و میدانم که مرز باریکی با شعار دارم. میخواهم سوالاتم را ادامه بدهم. ولی کسی میگوید بیا دوباره تماس بگیر تا مطمئن شوی حاج آقای خلج با تو حرفی میشود یا نه؟ بعد نوشتن سوالات را ادامه بده. گوشی را برمیدارم و دوباره تماس میگیرم. دال.ر میگوید: «نه آبجی! باهات حرف نمیزنه!» و این آب پاکی است روی دستم که بیش از این خودم را خسته نکنم. میگویم: «خودت چی؟ باهام حرف نمیزنی؟» مِنّ و مِن میکند و تا دلیل نتراشیده میپرم توی حرفش: «ما یه کاسب میخوایم که از بازار تو محرم بگه! شما هم کاسبی هم آقا رو میشناسی!» میگوید: «نمیخوام عکسم باشه، نمیخوام اسمم باشه! قبول؟» یک آن توی سرم این فکر رد میشود که: «حالا بشینیم به حرف، راضیش میکنم.» و بی که مکث کنم میگویم: «قبول!»
فهرست:
من غم و مهر تو را با شیر از مادر گرفتم
قرار را میگذاریم و چند ساعت بعد من در بازار قزوین هستم؛ مقابل مغازهاش. تا برسم به خودش یکی یکی آشناست که میبینم و سلام و حالاحوال میکنم. رفقای مشترک او و برادرم، مردها و پسرهای فامیل، میپرسند من اینجا چه میکنم؟ -یک مغازه ته بازار که جای خانمها نیست- میگویم آمدهام مصاحبه بگیرم از آقای دال.ر و این تمام چیزیست که میگویم و بیشتر هم نمیپرسند. صدای مرا شنیده و به استقبالم میآید. تا با آسانسورِ بار برسم به اتاقش، یک تلفن دیگر جواب میدهد و برای اینکه منتظر نمانم دستپاچه شیرینی را از دستم میگیرد و با سر و دست راهنمایی میکند بنشینم.
دوباره تا احوال پرسی کنیم گوشیاش زنگ میخورد. و این زنگ خوردن مکرر تا پایان گفتگو ادامه دارد. میدانم مجبور است جواب بدهد. میگویم: «راحت باش لطفا. همه رو جواب بده. من وقت دارم.» تلفنش تمام میشود و با همان لحن برادرانهاش میگوید: «خب آبجی من در خدمتم.» و من چرایی حضورم را دوباره برایش قصه میکنم. و اینبار اضافه میکنم که: «اصلا از اول من دوست داشتم با خودت حرف بزنم. میدونستم راضی نمیشی که گفتم یکی رو تو بازار معرفی کنی.» بعد او به سنت مردهای خانوادهی ما که در قاموسشان نیست اصلا زنی تنها برود بازار٫ اعتراف میکند که: «من راستش دوست نداشتم قبول کنم. ولی تو بازار هم دوست نداشتم تنها بچرخی دنبال سوژه. بگذریم. حالا چی باید بگم؟»
میگویم: «برای حاج خلج سوال کنار گذاشته بودم ولی برا تو نه. نیومدم مصاحبه کنم، اومدم حرف بزنیم. از حسین بچگیمون.» حسین بچگیمون را که میگویم، چند قاب مثل یک حلقه فیلم از جلوی چشمم رد میشود. اولی منم، او، برادرم، دخترخالههایم و تصاویری معلق. چون ما روی کول مادرهایمان سوار بودیم. از آن بالا همه چیز در حال تکان خوردن بود، مثل یک خواب روی ننو. شب بود و از هیئتی که تا خانهی ما فاصله داشت برمیگشتیم.
آنوقتها که اسنپ و فلان نبود. شب بیرون بودی یعنی یا باید ماشین شخصی میداشتی یا پیاده گز میکردی. مادرها تا خانه ما را که خسته و خوابآلود بودیم، کول میگرفتند. تصویر بعدی شلوغی و دعوای کودکانهی ما سرِ جفت کردن کفش و چرخاندن دستمال و سقاییِ روضه و اینهاست که در تمامشان او برادرم و دخترخالهها کنار من هستند. یک تصویر هم دارم از وقتی هیئت به جای پلو و چلو ساندویچ کالباس داده بود و ما چقدر ذوق کرده بودیم. برادرم یک تهصدایی داشت و آنوقتها هنوز مداح واقعی نبود، چقدر همه آرزو داشتیم یکبار میکروفن هیئت را بدهند بهش و او صلوات بگیرد، ذکر بگوید، نغمهای بخواند…. عسلی چشمش آب میاندازد. میگوید: «من نمیخوام از حسین بچگیمون اصن هیچی بگم. من بلد نیستم مث شما نویسندهها حرف بزنم. میترسم خرابش کنم.» تا بغضش نشتر نخورد، تا فضا را از سنگینی در بیاورم و قول عکس را بگیرم جلدی میگویم: «نمیشه که! عکسم که میگی نمیگیرم. پس من چیکار کنم؟»
کسب و کار ما را امام حسین راه انداخت
مثل کسی که یک دفعه چیزی یادش آمده باشد، بی که مجالم بدهد حرفم را پی بگیرم، دستش را میگذارد روی پیشانیاش -مردانه بغضش را جمع میکند- و میگوید: «عکس که گفتیم نه. ولی من یه چیزی یادم اومد! اصن همینو بگم فک کنم کارت راه بیفته! اینم همه نمیدونن. حتی بچههایی که دارن باهام کار میکنن.قضیه قصهی راه انداختن این فروشگاه و سایت و ایناست! ببین چند سال پیش، همون موقعها که من تازه میرفتم کارگری -کار ساختمون- خوردیم به توسعهی حسینیهی هیئت. یه کار جهادی و سریع بود چون دم محرم بودیم و حسینیه آماده نبود. گفتم من هستم.
صفر تا صد هستم و شروع کردیم. یه روز، دو روز، سه روز! دیدم خدایا نمیشه که اینجوری! قربون امام حسین برم، ولی دارم از زندگی میافتم. قسطام چی؟ تازه یه پراید ۱۱۱ خریده بودم اگه یادت باشه؟ تو حالت عادی این پیجی که برا فروش اینترنتی پاکت راه انداخته بودم، خیلی زنگخور نداشت. ولی قشنگ یادمه یه اتفاق عجیبی افتاد و اونم اینکه اونجا تو همون خاک و خُل، هی سفارش میاومد. وسط بنایی میرفتم یه گوشه سفارش میگرفتم. بعد دیدم ای وای! چه باحاله. من نشستم یه گوشه بدون اینکه برم کار یدی و سنگینی انجام بدم، با یه تلفن پول در میارم.
از همونجا ایدهی این کار و فروش اینترنتی بزرگتر زد به سرم. شما که میدونی من با یکی دو تا کارتن پاکت شروع کرده بودم. ولی خب الان سایت داریم، اینستا هست، تو کشور، تو پلتفرما حرف داریم برا گفتن. شناسِ بازار قزوین شدیم. باسلامم که هستیم.» اضافه میکنم: «یعنی برکت کار رو امام حسین داد!» میگوید: «صد درصد!»
مشکیپوش مراسم خواستگاری
من حرفش را باور میکنم، این بده بستان با امام حسین را فهمم میشود، آنهم دربارهی کسی که جلسهی خواسگاری رسمیاش خورده بود به اول محرم و اصرار داشت با پیراهن مشکی برود و آخر هم رفت. حرف هیچ کداممان را گوش نکرد. همین را هم یادش میاندازم. پقی میزند زیر خنده. اضافه میکند: «حالا اون که خوبه! سر مهریه، خانومم میگفت ۱۴ تا، من میگفتم نه! ۶۹ تا!» دو به شک میپرسم: «وزن ابجدِ یازینبه، درسته؟» ذوق زده تایید میکند: «آره! آخرشم همون ۶۹ شد.»
صدای نعرهی زینببببب خانوووووووم گفتنش توی هیئت، پشت پرده، بین همهمهی مردها توی روضه میپیچد به گوشم. ارادتی که میشناسمش. و توی کارگاه هم پرچمش را دیدهام. تا پرچم را یادم میآید درباره سنت بازار میپرسم. از این حفظ و نشر شعائر اسلامی که ما خیلی توی هیئت مشترکمان روی آن تاکید داریم. میگوید: «تو بازار خبری نیست. مگر یکی دلی یه پرچمی آویزون کنه. این که مثلا یه حاجی بازاری باشه بگه دخل امروز برا آقاست و به کل بازار نذری بده و اینا تو فیلماس! اینجا خیلیا روشون نمیشه اعتقادشونو بلند بگن حتی. شاید باورت نشه ولی دیگه همه تقیه میکنن!»
تلفنش دوباره زنگ میخورد. درباره حاج خلج به من گفته بود که یک عاقله مردیست که هر مناسبتی باشد یک پرچم آویزان میکند جلوی مغازهاش. تا تلفن را تمام میکند میپرسم: «پس حاج خلج چی؟» میگوید: «تو یه بازار به این بزرگی اون استثناست!» میپرسم شما چی؟ و پاسخ میدهد نمیخواهد شأن پرچم و سیاهی آقا بیاید پایین. و اگر کسی رد شد بگوید اینها ریاکار و فلانند. یا کم کاری شد، چیزی بار محرم کنند. آن جایی که مربوط به عموم است را آذین نمیکند، اما محرم و صفر مشکی میپوشد، ریشش را کوتاه نمیکند و یک پرچم یا زینب کبری همیشهی سال توی کارگاه آویزان است. تلفنش دوباره زنگ میزند و انتهای جملاتی که داشت میگفت را میخورد. با شناختی که ازش دارم، ته دلش اتفاقا خوشحال است که کمتر از این کارهایش حرف بزند.
محرم بازاری
یک رسم چهارپایه خوانی در ذهنم هست که تولدش برمیگردد به بازار تهران. دارم توی سرم حکایتش را تفت میدهم که حرفش تمام میشود. میپرسم قزوین هم این سنت را دارد؟ میگوید نه. و توضیح میدهد توی بازار تهران هم الان یک عدهای میآیند این مراسم را برگزار میکنند که خودشان خیلی ربطی به بازار ندارند.
ته ذهنم یادم هست مثلا زمانی که نوجوان بودم و اعتکاف رفتن اینهمه فراگیر نشده بود، میگفتند سحری و افطار معتکفین را بازار قزوین تامین میکند. برایش میگویم، میگوید: «الان که پولیه، بعید هم میدونم دیگه همچین کاری کنن.» تا حرف را ادامه داده باشم میپرسم: «یعنی پس بازار محرم با بازار بقیهی ماهها هیچ فرقی نداره؟ من آخه یادمه بابام اینا سوپر مارکت رو هیچ موقع از سال تعطیل نمیکردن، ولی بابام میگفت: قدر و قتل و تاسوعا کرکره باید پایین باشه.» میگوید: «چرا فرق داره. اینجام تعطیل میشه. ولی کاسب جماعت نمیتونه بیشتر از این تعطیل کنه. ده نفر کارگر دارن نون میبرن. حتی بیبیسی میگفت برید اعتصاب کنید ملت باز میاومدن سر کار. ولی اون کار و اون لقمه برکت داره! همه میگن بازار میخوابه ولی من میگم نه. برا من از همیشه شلوغتره. یعنی من اربعینا، شده بگم برید من روز آخر میام، ولی چک آخرمم وصول میشه بعد میرم. برکتش فقط تو ماه رمضون تکرار میشه.»
اسم علی اکبر رو باج دادم به خانوم
دنبال چیز بیشتری از محرم هستم. میپرسم: «شما خودتون که امام حسینی هستید، تو بازار محرم چیکار میکنید؟» تلفنش دوباره زنگ میخورد. برادر من است که زنگ زده.گوش تیز میکنم. اول فکر میکنم نکند گوشی من خط نداده و او را گرفته، اما اینطور میفهمم که یک چیزی را درباره هیئت هماهنگ میکنند و ربطی هم به من ندارد. تلفن که تمام میشود دوباره میپرسم، میگوید: «ما خب ملزومات بسته بندی داریم. اگه بدونیم کسی داره برا مناسبتای مذهبی کاری میکنه باهاش راه میاییم. قسطی، چکی، زورمون برسه هیچی. محرم و صفرم نداره، همیشهی سال همینه! اصن قرارمون با هم اینه.»
محمد که از بچههای هیئت است و پشت دال.ر نشسته و با لپتاپ سایت را بالا و پایین میکند، حواسش به گفتگوی ما هم هست و وقتی این جملهی آخر را میشنود همینطور که بلند میشود برود، با سر تایید میکند. تایید هم نکند با شناختی که ازشان دارم من باورم میشود. دوباره تلفن زنگ میخورد. اینبار همسر دال.ر است. میگوید من آنجا هستم و سلام میرساند. میگویم علی اکبر را ببوسید. و تا اسمش میآید یادم میآید که بپرسم: «اسم علی اکبر رو هم شما انتخاب کردی درسته؟» میگوید: «نه! من اسم پسر رو باج دادم به خانومم که اسم دختر رو خودم انتخاب کنم. ولی دیگه شانس آوردم انتخابش علی اکبر بود.» خنده خنده میگویم: «انتخاب اولت در واقع هوشمندانه بوده. همسرت گله گل! حالا اسمشو میخوای بذاری زینب؟» سبابهاش را به تاکید بالا میبرد: «زینب خانوم!» میپرسم: «خانومشم میخوای بذاری؟» تایید میکند.
دوباره تلفنش زنگ میخورد و من هم بساطم را جمع میکنم کمکم. تا برود چای را از همکارش بگیرد، یک عکس هم از میزکار خالیاش میگیرم. میز خالیاش که اتفاقا آنقدر هولهولکی عکسش را میگیرم که کادرش کج است و خودکار من هم گوشهای از آن هست. چای را در سکوت میخورم. هرچند از بازار ناامید شدهام در خلال گفتگو اما ته دلم روشن است که لااقل دم و دستگاه امام حسین، در متن و بطن زندگی آدمهای بازار جاریست، هرچند که نمود بیرونی نداشته باشد. شاید هم واقعا درستش همین باشد، اینکه امام حسین درونی شود. که برود توی رگ و پی آدمها بیکه لازم باشد بروزش بدهند. این اما برایم در تناقض است با دسته جمعی روضه خواندن، عزاداری کردن، دستهجمعی اربعین قربان آقا رفتن! و جواب سوالم را شاید قرار است جای دیگری پیدا کنم.


اللهم عجل لولیک الفرج وفرجنابه بحق حضرت زینب سلام الله علیها 😭❤️🤲💖🇮🇷
یا حسین(ع)
من گدایی درت را دوست میدارم حسین
سائلان محضرت را دوست میدارم حسین
به به! جانم حسین جان.
و ایناست رسم عشاق اباعبدالله 🥲🖤
رحمه الله به عشاق اباعبدالله…
مامان علی اکبر هستم
دمت گرم خفن 🫡
غمت کم مامان علی اکبر. 🙂