نیمنگاه اول

روی دیوارِ کوچک پشت سرش، تا توانسته قاب چسبانده. وسطِ قابهایی که نشان میدهند رضا توی تردستی درخشان است، یک لوحِ مشکی_ طلایی سلفون پیچ شده هم هست.تک به تکِ نوشته قابها را میخوانم و گیر میکنم روی لوح مشکی_طلایی.
_این چیه؟
_این حکم خادمی منه. من خادم امامرضا علیهالسلام هستم!
چیزی در دلم فرو میریزد، لبخندِ نیم بندی میزنم، احساسی دارم که کلمهای برای توصیفش نمییابم. نمیدانم این حس غریب به خاطرِ شنیدنِ نام امام هشتم است یا چه؟ بعدها که توی حال و احوالم دقیق میشوم میبینم در معادلات ذهنیام شعبدهبازها، خادم نمیشوند و رضا آیش برای بهم زدن معادلهها آمده.
نیمنگاه دوم
روزی، سالی رفته بود مشهد، همینطور که توی صحن انقلاب قدم میزد، خودش را رساند به اسمالطلا و یک پیاله آب سرکشید، چشمهای خیسش را دوخت به ایوان امام هشتم و زمزمه کرد:«رضا… رضا… امام رضا…» مور مور شد، از اینکه اسمش با نام امام هشتم یکی بود، خوشش آمد. ایستاد جلوی ایوان و دست گذاشت روی سینه. سلامِ خداحافظی بود، سر خماند و لبهایش جنبید و پرِ خادمی نشست روی شانهاش.
_لطفا جای دیگه بیاستید. سر راه هستید.
زل زد به خادم، به لباس سرمهایاش. به پر توی دستش. فکری در سرش درخشید:«کاش میشد منم یه روزی خادم امام رضا باشم.»
ور دیگر ذهنش داد زد:« تو اهل رشتی. از رشت تا مشهد؟ مگه میشه؟ غیرممکنه.»
نیمنگاه سوم

کانون خدمت رضوی استان گیلان که قوت گرفت، رضا خودش را انداخت وسط ماجرا. کانون وظیفهاش این بود زیر سایهی نام امام رضا علیهالسلام، دستگیر مردم باشد. به مستمندان برسد، گرهای از کار دیگران باز کند و با اجرای برنامههای فرهنگی و مذهبی نام و یاد علیبنموسی را در شهر بپراکند. رضا پایه ثابت کانون خدمت بود. همهکاری میکرد. از ساماندهی برنامهها تا پخش بسته و احوالپرسی از آنها که باید.
_ یه روزهایی انقدر کانون خدمت توی رشت قوی بود که وقتی مرغ و گوشت و ارزاق میبردیم در خونهی نیازمند میگفت دیگه نمیخوام. همه چی دارم.
نیمنگاه چهارم

یک روز شمارهی یکی از دوستانش که در کانون اسم و رسمی داشت روی گوشیاش افتاد.
_رضا، نمیخوای خادم امام رضا بشی؟
_کی؟ من؟
_آره ثبت نامش باز شده. فقط آزمون و مصاحبه و اینا دارهها.
ثبت نام کرد، بعد از چند جلسه مصاحبه، بعد از کلی پرس و جوی محلی، بعد از اینکه حفاظت حرم مطمئن شد رضا خردِ شیشهای ندارد، آموزش شروع شد. آموزشها هم تئوری بود، هم عملی. باید از آداب برخورد با زائر تا نام و نشانِ تمام درهای ورودی و خروجی و سایرِ بخشهای حرم را از بر میشدند.
نیمنگاه پنجم
نوبت آزمون بود. رضا ایستاده در یک قدمی تحقق آرزویش، دلشوره داشت. میگفتند توی آزمون سختگیری میکنند. و خب سخت بود اصلا. مثلا فکر کن، تو خادم باشی و بایستی در یک نقطه از صحن گوهرشاد. یک نفر از راه برسد و بپرسد:«آقا میگن یه بخشی هست، بعد از نماز صبح گل خشک ضریح رو توزیع میکنن. اون کجاست؟» و تو نباید دست و پایت را گم کنی و به تت و پت بیافتی. باید سرِ ضرب دستت را بگیری سمتِ یکی از خروجیهای گوهرشاد و راهِ صحنِ الغدیر را نشانِ زائر بدهی. نقشهی حرم، با همهی جزئیاتش باید توی سرت باشد. دقیق و بی کم و کاست.
و رضا در آزمون قبول نشد.
نیمنگاه ششم

فرصت دیگری هم وجود داشت. رضا یک بار، دو بار، سه بار همهی چیزهایی که باید میخواند را مرور کرد. خودش را در حرم دید و سعی کرد همه چیز را به خاطر بسپارد. اما، اما آزمون دوم هم نتیجهی جز شکست نداشت. رضا چند امتیاز کم آورد.
نیمنگاه هفتم
فرصت آخر بود. میگفتند اگر توی آزمون سوم هم ردی شوی باید رویای خادمی را ببوسی و کنار بگذاری. رضا آرام نداشت، خواست برود برای آزمون اما کرونا از راه رسید و راهها بسته شد و آزمونها از حضوری به مجازی تغییر کرد.
_موقع جواب دادن به سوالات دستم میلرزید. خیلی استرس داشتم. سوال آخر که اومد، واقعا جوابش رو نمیدونستم. شک داشتم بین گزینهها. نمیخواستم این فرصت رو از دست بدم. چشمام رو بستم و از خود امام رضا کمک گرفت. یکی از گزینهها رو زدم و صفحه سبز شد و پیام تبریک اومد.

نیمنگاه هشتم
حالا رضا آیش دو بار در سال سهمیهی خادمی دارد. البته به ازای چندبار فعالیت در کانون خدمت میتواند سهم بیشتری هم دریافت کند. نوبت خادمیاش که میرسد بال در میآورد، انگار از رشت پر میزند تا مشهد. تو بگو جوانکی عاشق و شوریده برسد نزد معشوق. آن چند ساعت شیفت، زندگی در آن بالاپوشِ سرمهای خادمی جزو عمر رضا حساب نمیشد.
نگاه!

لوحِ مشکی_ طلایی را با احترام پایین میآورد، سلفون دورش را باز میکند، بوسهای روی جلدش میکارد. حکم خادمیاش را نشانمان میدهد. و دوباره با احتیاطی شبیه حمل کردن یک ظرف بلورین، لوح را برمیگرداند سرِ جایش. لوح روی قلبِ دیوار، وسطِ مقامها و مدرکها جا خوش میکند. تو گمان کن مثلِ نگینِ انگشتری!


استان گیلان
خوش به سعادتشون.
امیدوارم نگاه امام رضا همیشه به زندگیشون باشه و مارو هم یاد کنن .
واقعا برای منم غیرقابل باور بود شعبده بازی و خادمی… معادلات ذهنیم بهم خورد.
خداقوت🙏🏻
پس هم نظر بودیم. ممنونم که خوندید
به به ،خوش به سعادتش، التماس دعا دارم از تمام خادم ها و مشهدی ها.
ما که شهرستان زندگی میکنیم و بچه کوچک داریم،نمیتونیم زود زود بریم،از دور سلام میکنیم و منتظر میشم اقا ما رو هم بطلبه
الهی به زودی زیارت نصیبتون بشه. خسته نباشی مامان
عالی بود واقعا
دوست داشتم تموم نشه
الهی شکر. انرژی گرفتم
خیلی خیلی زیبا بود
چینش کلمات
تیترها
توصیفها
دمتون گرم
مرسی خانم نظری عزیزم. شرمنده می کنید
خوش به سعادتون… التماس دعای فراواان دارم از شما خادم امام رضاع
الهی به زودی زیارت قسمت بشه
واقعا آزمون داره خادمی امام رضا؟
من نمیدونستم.
خوشبحال شما