محمدامین چهارپایه را گذاشت چفت دستگاه قالب زن. دست گرفت به لبهاش. پایش را گذاشت وسط رویه پلاستیک چهارپایه و با یک جَست پای دیگرش را از زمین کَند. به بابایش که چند قدم آن طرف تر ایستاده بود نگاهی کرد. لبخندی زد و دستکش به دست مشغول جدا کردن زیره ها از قالب ها شد. بابای محمد امین وسط ردیف کردن کار و بار کارگاه، نیمچه نگاهی به محمدامین داشت تا کار را درست انجام دهد و سر خودش بلا ملا نیاورد. اما بیشتر حواسش به این بود که پسرک را به حال خودش رها کند تا کار را خودش یاد بگیرد.

قرارمان را برای روز سه شنبه ساعت 3 عصر تنظیم میکنم. یک روز نسبتا گرم مشهدی آن هم وسط بهار. روز موعود فرا میرسد. با آقای افخمی تماس میگیرم و میگوید که سر ساعت، نبش میدان تره بار نوغان همدیگر را میبینیم. طول خیابان را اندازه 10 قدم عقب و جلو میروم تا اینکه یک پارس سفید رنگ چند قدم جلوتر نگه میدارد.
نفر سمت شاگرد پیاده میشود و تعارف میکند که من جلو بنشینم. تکه پاره کردن تعارفها را تمام میکنیم و من مینشینم ور دست راننده. پشت فرمان محمدامین افخمی نشسته و با خندهای دندان پیدا با من سلام و حال و احوال میکند. آن پسرک نیم وجبی با موهای کوتاه مدرسهای حالا در قامت همه کاره تولیدی کفش بروزگام، پشت فرمان پرشیا نشسته، دنده جا میزند و حرکت میکند به سمت کارگاه. جوانی با ریش کوتاه اما سبیلهای انبوه، موهای بلندِ بالا و کنار زده به رنگ قهوهای.
جلوی در کارگاه میزند روی ترمز. پیاده میشویم. هنوز تو نرفتهایم که بوی پلاستیک داغ شده مشامم را پر میکند. میرویم داخل. سروصدای دستگاهها قدری زیاد است. افخمی بزرگ به استقبالمان میآید. محمدامین معرفیام میکند. یکییکی شروع میکنند به توضیح دادن روندکاری کارگاه.
محیط کارگاه به چهار بخش تقسیم شده. دو بخش آخر دفتر کار است و انبار مواد اولیه. دو بخش جلویی سمت راست چند دستگاه غول پیکر قالب زنی و سمت چپ دستگاه میکس و ذوب مواد اولیه.
به جز افخمیها تقریبا 7-8 نفر دیگر توی کارگاه مشغول کارند. آقا پسری دارد زیرههای قهوهای رنگ را از توی قالب ها در میآورد. دیگری دارد اضافات زیرهها را میگیرد و نفر بعدی نزدیک در ورودی روی هم میچیندشان.

محمدامین میگوید: «اینجا برای کار ما حکم مادر رو داره. در واقع حاجآقامان کارشانه از همین تولید زیره کفش شروع کرده.»
چند سالی بعد از اینکه تولید زیره رونق میگیرد و عمدهفروشهایی از مشهد و تهران و حتی تبریز مشتری آقای افخمی میشوند، به سرشان میزند: «ما که داریم زیره را خودمان تولید میکنیم؟ چطور است که یکی دو کارگاه کفاشی هم راه بیاندازیم و با دوخت رویه صفر تا صد تولید کفش را هم خودمان داشته باشیم؟»
قضیه محمدامین و چهارپایه زیر پایش مربوط میشود به همین روزها. کفاشیها که راه میافتند و تولید روی غلطک میافتد، محمد امین هم از چهارپایه بینیاز میشود و کماکان کنار درسش در مقطع دبیرستان توی کارگاه کمک دست پدر است.
ماجرای خم و راست شدن
محمدامین میگفت: «با اینکه دبیرستان رشته ریاضی میخواندم و درسمم خوب بود، اما بخاطر اون روحیه کاری که از بچگی توی کارگاه همرام بود تصمیم گرفتم که کار رو ببرم سمت فروش مستقیم حضوری داخل مغازه. سال 96، 55 متر مغازه اجاره کردم. از جنسهای کارگاه خودمان و چندتا تولیدی دیگه مغازه رو پر کردم. اون موقع از هر نوع کفشی که بگی میفروختم. کوچیک، بزرگ، زنانه، مردانه و بچگانه و… . ولی خب مدیریت فروشگاه حضوری تو اون حجم و اندازه مشکلات خودشم داشت. شما فکر کن، یک نوجوون 17-18 ساله با 55 متر مغازه و چندین نیرو و کلی سرمایه تو مغازه. بعضی وقتا واقعا روم فشار بود.
یک روز دوتا مشتری آمدن داخل مغازه. یک مادر و دختر بودن. یکّم که مدلا رو نگاه کردن از صحبت کردنشان فهمیدم که همچین رابطهشان خیلی رو به راه نیست. حالا نمیدونم از قبل زده بودن به تیپ و تاپ هم یا قهر بودن.»
از لبخند من خودش هم خندهاش میگیرد و ادامه میدهد:
«دختره یک مدل انتخاب میکرد. سایزشو میآوردیم. پا که میزد مادره نمیپسندید. مادره یک مدل انتخاب میکرد باز دختره میگفت:
«نه این کجاش قشنگه؟»
خلاصه تا 6-7 تا مدل همین جور با هم مخالفت میکردن. حالا حاجی هم از نیم ساعت قبلش آمده بود به ما سر بزنه. پشت پاچال نشسته بود. داشت ماجرا رو نگاه میکرد؛ که اینا سر سلیقه کفش دختره به تفاهم نمیرسن. منم هی میرم تو انبار سایز مدلا رو میارم خم میشم میذارم جلو پای مشتری باز راست میشم تا ببینم بالاخره پسند میکنند یا نه.
خلاصه اینا به هر بدبختی بود یک مدل پسند کردن، خریدن و رفتن از مغازه بیرون. حاجی هم یک نگاه به ما کرد، یک نچ بلند کرد و گفت: «این کار فایده نداره.»
خیلی بدش آمده بود که پسرش چندبار جلو مشتری خم و راست شه. منم که دیگه واقعیتش از دردسرهای فروشگاه حضوری خسته شده بودم، خلاصه این داستان باعث شد که مغازه رو جمع کنیم و من دوباره برگردم توی کارگاه.»

کارمان توی کارگاه با عکاسی من تمام شد و زده بودیم بیرون. توی ماشین، توی مسیر کارگاه کفاشی بودیم. محمدامین داشت این قضایا را برایم تعریف میکرد. با دو انگشت پایین فرمان را گرفته بود. گرم تعریف کردن خاطرات ابتدای کار، که یک مرتبه از توی آینه به عقب نگاه کرد و گفت:
_ تقی. برچی هیچی نمیگی خروجی رو رد کردوم.
لبخندی آمد روی لبم. آقا تقی همانی بود که وقتی سر قرار هم را دیدیم و پیاده شد تا من جلو بنشینم.
با همان لهجه جواب داد:
_ ها فهمیدوم. خواستوم بُگم ولی دیگه رد کردی.
چند لحظهای توی ذهنم درگیر این بودم که از طولانیتر شدن مسیر ناراحت شوم یا از زمان بیشتر برای ماجرا شنیدن از محمدامین خوشحال؟
حواسم را برگرداندم توی ماشین و دادم دست آقای راننده.

دور زدن ممنوع
محمد امین دوباره به فضای بسته کارگاه برمیگردد. از عبارت فضای بسته خودش استفاده کرد. توی ذهنم سوال شد. احساس کردم که منظور مثبتی از این جمله ندارد و این عجیب بود. تا اینجای قضیه اینطور فهمیده بودم که برگشتن به کارگاه یعنی پایان دَنگ و فَنگهای مغازه. اما این محمدامین، دیگر محمدامین سابق نبود:
«وقتی برگشتم به کارگاه اصلا حس و حال درست و حسابی نداشتم. دستم به کار نمیرفت. فضا بسته و دلگیر بود. یک جورایی فهمیده بودم که علاقه دارم تو فضای بازتر و با آدمای بیشتری کار کنم.»
تجربه راه انداختن فروشگاه حضوری و خریدهای سنگین و پر ریسک و تعامل با آدمهای زیاد در نقش مشتری، انگار روحیه محمد امین را تغییر داده بود. حالا ذهن این پسر بیست و چند ساله تابلویی با عنوان این بخش از مطلب نشانش داده بود. دوست داشت خیلی بالاتر و بزرگتر فکر کند و دیگر دلش رضا به کار توی کارگاه و روزمرگی آن نمیداد. گویا هنوز یک مرحله دیگر تا پیدا کردن جایگاه درست در کسب و کار خانوادگی مانده است.
صفر تا صد کار
وسط کوچه ماشین پیچید جلوی یک در بزرگ سه دهنه سبز رنگ. پیاده شدیم. رسیده بودیم به کارگاه کفاشی. همان جایی که زیرهها و رویهها و کفیها میآمد تا کار تولید یک جفت کفش شیک تکمیل شود.
جوان تنومندی در را باز کرد. بعد از سلام و خداقوت راه پله آهنی کنار دیوار را گرفتیم و رفتیم بالا. بوی چسب و چرم مصنوعی بویاییام را درگیر کرد. 7-8 نفر در دو لاین مشغول به کار بودند. هر دو سه نفر یک گوشه کار دستشان بود. یکی تزریق چسب انجام میداد. دیگری کفشها را میگذاشت داخل فر تا چف و بستشان خوب بگیرد. چند عدد خورده بچه قد و نیم قد هم داشتند با کفیها و رویهها ور میرفتند که من سر از کارشان در نیاوردم. وقتی مشغول عکس گرفتن شدم، زیر چشمی به من و به همدیگر نگاه میکردند که کی دوربین میرود سمتشان. بچهها اما ریز ریز میخندیدند و پچپچ میکردند. از این که میدیدم این بچهها اینجا توی محیط امن کارگاه مشغولند و مجبور نیستند فراغت عصرگاهیشان را بروند سرچهارراه یا هرجای دیگری، روحم تازه شد.
محمدامین از فرصت استفاده کرد و با مسئول شیفت کارگاه مشغول صحبت درباره کار شد. کارم در طبقه بالا تمام شد و رفتیم پایین.
توی بخش همکف هم 3 نفر مشغول بودند. رویهها را بعد از برش آماده میکردند تا برود طبقه بالا. عقب سالن هم دو دستگاه بزرگ لیزر مشغول بریدن رویهها و کفیها بودند.
محمدامین میگفت: «قدیم با تیغ پرس دستی قالب میگرفتن و برش میزدن. ولی با لیزر دیگه راحت شده. این دستگاه ها رو هم هرکسی نداره. خوبیش اینه که پِرتی کار خیلی کم شده و از کناره های کار هم حتی رویه و کفی درمیاد. یعنی دور ریز مواد اولیمان رو کم میکنه.»
خداقوتی به اهالی کارگاه گفتیم و آمدیم بیرون. مقصد بعدی مرکز پخش محصولات بروزگام بود.

ادامه ماجرا و پیشنهاد رفیق شفیق
رسیدیم به محله ساختمان. یا همان شهرک شهید رجایی. محمدامین برای مرکز پخش یک زیرزمین بزرگ را همان ابتدای محله گرفته بود. ماشین را پارک کرد، پیاده شدیم و رفتیم پایین.
دوری زدیم و نشستیم پای میز برای شنیدن بخش آخر قصه آقای افخمی. مرکز پخش سه چهار قسمت داشت. یک طرف که میز و صندلی بود طرف دیگر انبار محصولات کنترل شده و کنترل نشده، وسط چنیدن قفسه نمونه کار و انتها یک بخشی بود که خیلی اسمش را دوست داشتم: کنترل کیفیت.

محمدامین میگفت: «اینجا حدودا 10 تا نیرو به صورت شیفتی و 24 ساعته حضور دارن. سفارش مشتریهای آنلاین رو مثلا توی باسلام جواب میدن. به اضافه این کار هر وقت از کارگاهها بار برسه بعضیها میرن بخش کنترل کیفیت و همه محصولات رو بازبینی میکنند تا سالم و بدون مشکل برسه دست مشتری.» با این روش توانسته بودند به اندازه قابل توجهی از حجم کارهای مرجوعی کم کنند.
آقا تقی یک سینی چای آورد و من منتظر بودم تا محمدامین ادامه ماجرا را بگوید و سوالِ «چطور شد که اینطور شد» درون ذهنم را جواب بدهد:
_ خب بعد از اینکه دوباره از کارگاه آمدم بیرون. خیلی تو این فکر این بودم که عمده فروشی کارگاه رو توسعه بدم. اون مدت یک رفیقی داشتم که با فضای مجازی خیلی خوب آشنا بود. اصطلاحا بلاگری میکرد. یک شب با خانوادههامان رفته بودیم بیرون شام. صحبت کار و این داستانها شد. این رفیق ما برداشت گفت: «خب برچی تمرکز فروش عمده رو هم مثل تکی نمیاری تو مجازی؟»
کار سختی بود و فکر نمیکردم عملی باشه. بهش گفتم که: «داداش چطوری بفروشم آخه. مبالغ خرید عمده بالایه. کی میاد تو مجازی مثلا فلان میلیون تومن جنس بخره؟»
رفیق محمدامین که به چم و خم فروش مجازی آشنا بوده میگوید: «داداش الان تو مجازی بیشتر از اینا معامله میکنن. تو صفحه راه بنداز منم هستم کار راه میوفته.»
خلاصه به بهانه یک شام خانوادگی و باز شدن سر این صحبت، محمدامین پی پیشنهاد رفیقش را میگیرد و کل فروش تکی و عمده را
میبرد روی بسترهای مثل باسلام.
میگفت کار توی باسلام به نسبت برایش تا الان راحتتر بوده. به خاطر ارتباط مستقیم با مشتری میتوانند راحتتر سفارشها را برسانند و اگر مشکلی بوجود بیاید واسطی بین خودشان و مشتری نیست.

حالا در این روزها محمدامین افخمی توانسته بود تقریبا جای افخمی بزرگ را بگیرد. سر انگشتی که حساب کردم. در مجموع شیفتهای کارگاهها و مرکز پخش حداقل 50 نفر توی مجموعهشان مشغول به کار بودند. دغدغه اشتغالزایی از جمله مواردی بود که محمدامین میگفت بعد از بیرون آمدن دوباره از کارگاه توی ذهنش بوده. وقتی دوباره احوال کاری حاجی را پرسیدم گفت:
_ حاجی دیگه مثل قدیما نمیاد بالا سر کار. یک زمانی قبل ساعت شش ونیم صبح میآمد که کارگرا 7 میآمدن از اون طرفم 7 شب میرفت که کارگرا 6 میرفتن. الان دیگه فقط حساب کتابهای کارگاه زیره سازی که اول رفتیم دست حاجیه. اونم بخاطر اینه که من واقعا نمیرسم. الان به جز حساب کتاب اونجا، بقیه کار کلا دست خودمه.
پا روی پا میاندازد. چای که کمکم دارد سرد میشود را تعارفم میکند.
نوک قند را میزنم توی چای و مشغول میشوم. محمدامین میگوید:
_ دیگه میدونی حاجیِ ما این کار رو، مثل یک ماشینی داد دست ما و گفت بشین پشتش یاد بگیر برو جلو.
و او واقعا سر یاد گرفتن و راه بردن این کسب و کار چالشهای زیادی را از سر گذرانده بود. پیرمردی از در ورودی با چند کارتن وارد شد. بار رسیده بود انگار. آقا تقی رفت کمکش و من هم باید کمکم زحمت را کم میکردم. فقط یک کار باقی مانده بود. آن هم ثبت تصویر همیشگی با یک دست بالا به اضافه لبخندی دندان پیدا.


استان خراسان رضوی