مثل بوی کاه تازه، مثل بوی گاز خردل


|

|

13,952

مثل بوی کاه تازه، مثل بوی گاز خردل

زمان مطالعه: 1 دقیقه

تلفن را که جواب ندادند، بدم نمی‌آمد به زنم بگویم برگردیم. تیشرت نو هنوز هیچی نشده از عرقناکی چسبیده بود به تنم. انگار نه انگار که همین نیم‌ساعت پیش توی توالت یک مسجد گذری عوضش کرده بودم. اصرار الهه بود وگرنه به نظر من که تیشرت قبلی هنوز تمیز بود. گیرم دو تا لکه سفید ماست رویش ماسیده بود که آن هم با کمی آب پاک می‌شد. چندشم می‌شود لباس تمیز را روی بدن عرق‌کرده بپوشم. آن هم کجا؟ توی توالت. آن هم چه توالتی؟ توالت مسجد. آن هم چه مسجدی؟ مسجد غریبه. ولی این‌جور وقت‌ها نمی‌شود به حرف زن‌ها گوش نکرد. خط قرمزشان است. وارد مسجد که شدم از ترس اینکه با مومنین چشم توی چشم شوم، اولین گودی حیاط را گرفتم و پله‌ها را رفتم پایین. هر چه نباشد تمام نوجوانی‌ام به مسجدرفتن گذشته بود. حفظ بودم معماری مسجدها را. هنوز اما پایم را روی پله سوم نگذاشته بودم که با صدای یکی از مومنین خشک شدم. گفت:«از اونطرف» سرم را آوردم بالا. تابلوی زنانه را ندیده بودم. بنده خدا حرفی نزد ولی از خودم بدم آمد. دلم نمی‌خواست فکر کند یکی از آن آدم‌هایی هستم که گذرشان فقط موقع دست به آب به مسجد می‌افتد و حتی آدرس همین دست به آب را هم درست بلد نیست. حتی یک آن از ذهنم گذشت که بهش بگویم توی این شهر غریبم و آمده‌ام تیشرتم را عوض کنم ولی نگفتم. فقط پله‌ها را دو تا یکی پایین رفتم و به خودم بد و بیراه گفتم که به حرف زنم گوش نکردم و توی همان مهر و ماه قال قضیه را نکندم. تیشرت را که عوض کردم، با خودم توی آینه وضوخانه چشم توی چشم شدم. این وسط مدام هم یاد توییت حاتم ابتسام می‌افتادم که نوشته بود:«تو که می‌خوای قدس رو آزاد کنی، تا حالا چند بار به مسجد محله‌تون سر زدی؟» دست خودم نبود. این‌جور وقتها تا خودم را توی شرمساری و عذاب وجدان خفه نکنم آرام نمی‌گیرم.  

بیرون حیاطِ خیسِ مسجد، همه چیز داغ بود. خیابان داغ بود. ویترین مغازه‌ها داغ بود. چراغ راهنمایی داغ بود. حتی قوطی آفتاب‌مهتاب ندیده‌ی اسپری خوشبوکننده که ته داشبورد گم شده بود داغ بود. قوطی را  یکی دو بار تکان دادم و انگار که بخواهم حشره‌ مزاحمی را بکُشم در جهات نامنظم اسپری کردم. زنم تذکر داد که بهتر است خوشبوکننده را توی کولر بپاشم تا بهتر توی ماشین پخش شود. از اینکه مغزش این‌قدر خوب کار می‌کند خوشم می‌آید. اگر ازدواج نکرده بودم کی این چیزها را می‌فهمیدم؟ تا برسیم به کارگاه خیاطی خیابان‌ها را چند باری اشتباه رفتیم. چون توی ماشین هولدر نداریم و مجبورم گوشی را افقی جلوی کیلومترشمار بگذارم و مدام جهات جغرافیایی را قاطی می‌کنم. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها انداختیم توی سعدی و بعد از سعدی انداختیم توی جمهوری و بعد از جمهوری بالاخره افتادیم توی آب باریکه‌ی ظهیرالاسلام. قیامتی بود. موتورسوار بود که از زمین و آسمان می‌جوشید و گاری باربری بود که از طرفی به طرف دیگر می‌رفت. زنم پرسید:«مطمئنی درست اومدیم؟» و با انگشت ردیف کاغذفروشی‌هایی را نشانم داد که تنگ هم تا ته خیابان صف کشیده بودند. گفتم:«ایشالا که همین‌جاست» یعنی دست کم لوکیشن که می‌گفت درست آمده‌ایم. چند متر جلوتر بالاخره چشم‌مان به جمالش روشن شد. برچسب کالپوش از پشت پنجره طبقه دوم یک ساختمان قدیمی پیدا بود. ماشین را با خوش‌شانسی همان حوالی پارک کردیم و با سلام و صلوات پله‌ها را بالا رفتیم، چون پای زنم یک هفته‌ای می‌شد که پیچ خورده بود و هر روز دردش بدتر از دیروز می‌شد.

بالاخره تلفن را جواب دادند. مکالمه‌‌ی مبهمی در گرفت درباره اینکه دقیقا کجای ساختمانیم و آدرس مبهمی از راه پله دادم و بالاخره دری در ظلمات باز شد و باریکه‌ی نوری تابید و رفتیم داخل. اول اتاقی آشفته و تاریک و بعد کارگاهی مرتب و روشن. مجموعا سه نفر توی کارگاه مشغول به کار بودند؛ یک پسر جوان قد بلند به نام امین که گویا هماهنگی‌های پشت تلفن را با او انجام داده بودیم، یک مرد میانسالِ جمع‌وجور که ته‌چهره‌ی مشهدی داشت و یک خانم جوان گوشه‌گیر که کنج کارگاه پشت چرخش نشسته بود و آدم را یاد زن‌های رمان‌های روسی می‌انداخت. سلامی کردیم و جوابی گرفتیم و معرفی کردیم و معرفی کردند و تازه دوزاری‌مان افتاد که مرد میانسال، پدر امین است. برخلاف سلام خشک و خشنش، آدم شوخ و رندی بود. نشان به آن نشان که خودش حرف  چشم‌های گردشده زنم را گرفت و گفت:«توی عروسی امین، مردم مونده بودن که بالاخره داماد منم یا ایشون» فهمیدم سوژه خودش است یا شاید هم تصمیم گرفتم که سوژه خودش باشد چون چند وقتی می‌شود که ترجیح می‌دهم به جای جوان‌ها، با آدم‌های جا افتاده مصاحبه کنم و گفتگو با کم‌ سن‌وسال‌ترها را بسپرم به الهه. مصاحبه با جوان‌ها بدجوری کلافه‌ام می‌کند. دیدن آن همه رغبت، آن همه نقشه برای فرداهای نامعلوم، آن همه نشاط به مزاجم نمی‌سازد. دوست دارم همه این‌‌ها را در سایه‌روشنی از بدبینی و زخم‌خوردگی و خیام‌وارگی ببینم و این جور چیزها فقط توی آدم‌های چهل و پنج سال به بالا پیدا می‌شود. همان‌هایی که توی اوقات فراغتشان به جای شلنگ‌تخته‌انداختن، پشت میز ناهارخوری سودوکو حل می‌کنند و سیگار معمولی می‌کشند و با زن‌شان سر چیزهای الکی دعوا می‌کنند. این یکی اما از قضا جنگ را هم از نزدیک دیده بود و شبانه به دل کارخانه نمک دشمن زده بود و هم خودش یک دل سیر گاز خردل استشمام کرده بود و هم یک شبه با دویست نفر در خون وداع کرده بود.

خیلی زود رفتم جلو. برگردم به اول‌های قصه. به آنجا که هنوز شکوهی در کار نیست. به صبح‌های خیلی زودی که ابوالحسن یازده‌دوازده ساله از کارگاه می‌زد بیرون تا برای کارگرها صبحانه بخرد. چه لذتی داشت لمس خنکای گرگ و میش روی نسج پیشانی. یاد کالپوش می‌انداخت آدم را. یاد بوی نان مادر و کاه خیس‌خورده. یاد پِهِن تر و تازه. یاد چشم‌های معصوم الاغ خاله‌خانم. توی کارگاه اما همه چیز سریع و خشن بود. کارگرها با اخم دسته‌‌ها را می‌چرخاندند و چرخ‌ها بی‌رحمانه پارچه‌ها را می‌بلعیدند. کسی قدر گرمای نان را نمی‌دانست. کسی برای بوی نان تازه تره هم خرد نمی‌کرد. کار سخت مثل آفتاب تیز مغزها را ضایع کرده بود. بالاخره اما دلشان مالش می‌رفت و مجبور می‌شدند از چرخ‌ها دل بکنند. استراحتی کوتاه و کم‌حرف. برش‌های کوچک پنیر در سکوت روی تکه‌های بیات‌شده نان ماسیده می‌شدند و چای و شکر در گرداب استکان غرق می‌شدند. ناهار و عصرانه هم به همین ترتیب سپری می‌شد و یک تکه دیگر از روح کارگرها در ازای 150 تومان مبادله می‌شد. خورشید که گورش را گم می‌کرد، رئیس هم می‌زد به چاک و در را روی ابوالحسن قفل می‌کرد تا مبادا بچه‌ی ‌روستا دردسر اضافه درست کند. شب با لامپ‌های داغ رشته‌ای، از راه می‌رسید و نوبت جاروکردن می‌شد. خرده‌نخ‌ها مستقیم راهی زباله می‌شدند اما تکه‌پارچه‌ها باید به ترتیب اندازه مرتب می‌شدند. کف کارگاه که برق می‌افتاد بچه‌ی روستا گوشه‌ی کارگاه دراز می‌کشید و خیره به سایه‌ی مبهم شاخه‌های پشت پنجره، در خیال‌های دور و دراز غرق می‌شد. «شب که روی شب می‌افتاد، بعد یه خرده چرت‌زدن، از جام بلند می‌شدم و روی چرخ‌ها دست می‌کشیدم. چه برقی می‌زدن زیر نور لامپ! آرزوم بود بشینم پشتشون و یه چیزی بدوزم ولی می‌ترسیدم. کارگرها اگه می‌فهمیدن پدرم رو درمی‌آوردن. الکی که نبود. هر چرخی برای خودش یه نشونی داشت. یعنی صاحبش براش نشون می‌ذاشت تا بفهمه کسی بهش دست زده یا نه؟ کم‌کم نشون‌ها رو یاد گرفتم. مثلا می‌دونستم که دسته‌ی چرخ رو باید کجا نگه دارم یا نخ رو کجای صفحه بذارم. اما بعضی وقت‌ها هم خرابکاری می‌شد. مثلا سوزن می‌شکست یا هرچی. اون وقت بود که دیگه کارم زار بود. تا صبح چشم روی چشم نمی‌تونستم بذارم»

روال کار این‌طور بود. کارگرها از رقیب تازه خوششان نمی‌آمد. چاره‌ای هم نداشتند. پولْ کم بود، کارْ کمتر. ابوالحسن را که دور و بر چرخ‌ها می‌دیدند، نهیب می‌زدند که «برو آن‌طرف‌تر بایست.» ابوالحسن هم بی‌حرف اضافه خود را مشغول جاروکردن نشان می‌داد تا خیالشان راحت باشد. «نمی‌تونستم تو روشون حرفی بزنم. هر چی می‌گفتن باید می‌گفتی سمعا و طاعتا. هر چی نباشه بهم اتاق داده بودن. یه بی‌ادبی، یه ابروبالا انداختن کافی بود تا فوری عذرت رو بخوان. عذرت رو هم که می‌خواستن جسارتا باید می‌رفتی اتاق می‌گرفتی. حالا اتاق چند؟ تو همین میدون بهارستان ماهی سیصدتومن. من چه‌قدر مزد می‌گرفتم؟ روزی پونزده تومن. اصلا شدنی نبود…» شش سال دیگر هم به همین منوال گذشت تا اینکه یک اتفاق کوچک مسیر ماجرا را تغییر داد: یکی از کارگرها به ابوالحسن اجازه داد تا گاهی پشت چرخ او بنشیند و باری از دوش او بردارد، اما به دو شرط: اول آنکه فقط وقتی کسی در کارگاه نیست، یعنی شب‌ها، کار را پیش ببرد تا دوختنی‌ها به نام بچه‌ی روستا تمام نشود و دوم آنکه حتی یک ریال هم مزد طلب نکند. ابوالحسن هم که کشته‌مرده‌ی لمس چرخ بود، با اشتیاق پای این قراردادترکمانچای را با خون و عرق امضا کرد و چنان مومنانه پای کار ایستاد که زمزمه‌اش خواسته و نخواسته توی کارگاه پیچید. حالا  باقی کارگرها هم به طمع افتاده بودند که پنج‌تا پنج‌تا و ده‌تا ده‌تا به او کار بدهند. بالاخره کی بدش می‌آمد مفت و مجانی از سهم روزانه‌اش جلو بیفتد و عوض خر حمالی یکی دوتا سیگار بیشتر چاق کند و به عضله‌های دردناک گردن و کمر و بازو استراحتی بدهد؟ تا اینکه یک روز به خودشان آمدند و دیدند آن بچه‌ی معصوم که روزگاری با یک نهیب چشم از چرخ می‌دزدید و فورا دست به جارو می‌شد، حالا به جوان سنگین و رنگینی تبدیل شده که آوازه‌ی کار‌ش تمام پاساژ خیاط‌ها را برداشته و صدای دو رگه‌ و نگاه نافذ و عضلات پیچ و تاب خورده‌اش دیگر مجال زورگویی به کسی نمی‌دهد.

دست روزگار اما بازی دیگری در آستین داشت. صدام، رییس جمهور وقت عراق، تنها چند روز مانده به پایان تابستان همان روزها، قرارداد الجزایر را مقابل دوربین‌های تلویزیون بغداد پاره کرد و اعلام کرد که از ادعای مالکیت مطلق عراق بر اروند رود – یا به قول خودش شط العرب – دست نخواهد کشید. به فاصله‌ای کوتاه فرودگاه مهرآباد بمباران شد و ده‌ها زن و مرد و کودک به خاک و خون کشیده شدند. تهران ملتهب روزهای پس از انقلاب، حالا گرفتار طوفانی تازه شده بود. هجده مرداد شصت و چهار، یعنی درست در روزهایی که شعله‌های جنگ ایران و عراق بلندتر از همیشه زبانه می‌کشیدند، ابوالحسن هجده ساله که به سن و سال خدمت نظام رسیده بود، راهی جنگ شد. «من رو فرستادن توی لشکر بیست و پنج کربلای مازندران. شش ماه اول بیسیمچی بودم. یعنی به خاطر لهجه‌نداشتن بیسیمچی شدم. چون عراقی‌ها صحبت‌ها رو شنود می‌کردن و نمی‌خواستیم بفهمن لشکر اهل کجاست. بچه‌ها لهجه‌ی شمالی داشتن، اما من انقدر توی بازار تهران با فارس‌ها بُر خورده بودم که لهجه‌ی روستا از سرم افتاده بود. تمام این مدت توی چنگوله بودم که یه روستای پرنفتیه نزدیک مهران. توی همین روزها عملیات فاو هم شروع شد. ما هم از این جبهه راه افتادیم و از اروند رود رد شدیم و رفتیم توی خاک عراق. دو روز توی فاو بودیم و سر راه رفتیم کارخونه نمکش رو هم گرفتیم. اما اون‌قدر عملیات سنگینی بود که خیلی از دوستام یه شبه شهید شدن و خودم هم شیمیایی شدم…»

ابوالحسن بعد از گذراندن آن شب هولناک در کارخانه نمک، دو ماه خانه‌نشین می‌شود. گاز خردل آرام آرام با رگ و پی‌اش در هم می‌آمیزد و تصاویر منقطعی از دوستانش که نفس‌نفس‌زنان در کنار او بر خاک می‌افتادند، در خاطره‌اش رسوب می‌کند. شبْ برای او دیگر آن مأمن آرام سال‌های نوجوانی نیست. شبْ می‌کُشد. شبْ زبانه می‌کشد. شبْ آلوده به بوی نمک سوخته و عطر ناآشنای ریشه ترب کوهی است. (1) ابوالحسن طاقت نمی‌آورد، پس دوباره به جبهه بر می‌گردد و در عملیات‌های کربلای چهار، کربلای پنج و کربلای ده هم شرکت می‌کند. «اون قدر توی خط مقدم بودم که بهم جایزه دادن. یه ساعت که البته کار هم نکرد. ولی حرص خیلی‌ها رو درآورد» با ابلهی تمام می‌پرسم:«ساعت مچی؟» با همان زبان تند و تیزش جواب می‌دهد که:«نه پس. ساعت دیواری دادن که ببندم به پشت خودم» زنم بلندتر از خودم می‌خندد و من برای اولین بار در زندگی‌ام از اینکه کسی مرا دست انداخته دلچرکین نمی‌شوم.«حوالی سال شصت و هفت از جنگ برگشتم. وسطش مرخصی زیاد اومده بودم واسه همین آخرش یه خرده بیشتر وایستادم. البته مرخصی که چه عرض کنم. هر چهل و پنج روز پونزده روز مرخصی می‌دادن که من این‌ها رو روی هم جمع می‌کردم و یه ماه برمی‌گشتم عقب. از این یه ماه پونزده روزش رو می‌رفتم خونه‌ پدر و مادرم توی روستا و پونزده روزش رو می‌رفتم تهران کار می‌کردم تا خرج زندگیم رو دربیارم. بعد جنگ هم که دیگه ازدواج کردم و این شازده به دنیا اومد و آروم آروم از پادویی و  شاگردی اومدم بیرون و کارگاه خودم رو راه انداختم»

همینگوی‌بازی‌ام گل می‌کند. می‌پرسم:«بعد از جنگ چی تغییر کرد؟» و یاد داستان کوتاه «در سرزمینی دیگر» می‌افتم که در آن کهنه سربازهای جنگ جهانی هر روز در بیمارستانی محلی جمع می‌شوند تا دسته‌جمعی مداوا شوند، اما نه اعتقادی به دستگاه‌های عجیب و غریب بیمارستان دارند و نه امیدی به بهبود. فقط دور هم جمع می‌شوند تا تنها نباشند. مکثی می‌کند و می‌گوید:«وقتی که من برگشتم از دنیا زده شده بودم. یعنی اصلا دیگه دستم به کار نمی‌رفت. دلم می‌خواست دوباره برگردم جبهه. ما توی دو سال جبهه نه تختی دیدیم، نه پامون به آسفالت خورد. همین‌جوری اموراتمون گذشت. اما وقتی میومدم این ور می‌دیدم که مردم این همه توی تکاپوی دنیا هستن واسه‌م تعجب داشت. برای منی که توی عملیات کارخونه نمک دویست‌تا از دوستام کشته شده بودن، خب دیدن این چیزها…»

اشک‌هایش را که می‌بینیم موضوع گفتگو را عوض می‌کنیم و درباره اوضاع کار و بار حرف می‌زنیم. از سوالم پشیمان می‌شوم اما به روی خودم نمی‌آورم. از کارگاه که می‌زنیم بیرون چیزی از آن گفتگوهای آخر خاطرم نمانده. بیرون هنوز همه چیز داغ است. جز آنکه سایه‌ها کمی کش آمده‌اند و خیابان شلوغ‌تر شده. استارت ماشین را که می‌زنم، کولر بی‌اجازه روشن می‌شود و عطر اسپریِ مانده تمام ماشین را پر می‌کند. زنم تذکر می‌دهد که قبل از رفتن به خانه مامان جایی کنار بزنم و تیشرتم را عوض کنم.

پانوشت:

1. گاز خردل بویی شبیه به سیر یا ریشه ترب کوهی دارد.

11 محصول
0 فروش
استان تهران

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

9 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بهزاد
1 سال قبل

من خودم رو در اون حس و حال احساس کردم عالی بود👌🏻

خودم
1 سال قبل

قلمش فدق العاده جذاب بود،مخصوصا مشاجره با خانمش خیلی ملموس بود،
هم خیالم راحت شد فقط ما بحث نمی‌کنیم
هم دعواهای خودمون تداعی شد،اونم خیلی ملموس

علی
1 سال قبل

دم بازیگر و کارگردان گرم

سارا
1 سال قبل

متن زیبای بود
امیدوارم کسب و کارشون پر رونق باشه

پریسا
1 سال قبل

هم عنوان متن زیبا بود هم خودِ متن خیلی جالب بود

احمدی
1 سال قبل

سلام.رزمنده عزیز ما را بردی به زمان جنگ.عالی بود.

مریم
1 سال قبل

عالی

نظری
1 سال قبل

چقدر زیبا بود متن.
تو خاک عراقم و دارم از کربلا برمیگردم. قبل از اینکه بخوام متن رو بخونم کتاب‌هایی که از جنگ خونده بودم و مخصوصا اون‌هایی که از اسارت گفته بودن توی ذهنم مرور می‌شد.
این روایت هم با حال و هوام یکی بود و خیلی به دلم نشست.

حیدره
1 سال قبل

عالی بود،کاش زیر هر متن نویسنده اون متن هم وویس خواندش رو بزارید.
ما پلی کنیم و گوش بدیم.
ممنون از متن روان،احساسی و قشنگ

پرش به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x