آخر و عاقبت یک عشق مجازی!


|

|

13,071

زمان مطالعه: 1 دقیقه

خنده‌ها و شیطنت یک ته‌تغاری را می‌نشانم کنار صبر و آرامِ یک فرزند ارشد خانواده و نتیجه این زوج اراکی است که بی برنامه و فلان، سرزده، رفته‌ایم سراغ تولیدی‌شان. که یک ساختمان سه طبقه‌ است با بیش از ۲۰ نفر به قول خودشان همکار. این ته‌تغاری و همسرش با من یکی دو سال اختلاف سنی دارند و اینطوری‌ست که هیچ سختم نیست حرف را سر بیندازم. برای سوال اول هم یک کنجکاوی شخصی دارم که بدانم چطور ازدواج کرده‌اند این جمع نقیضین؟ می‌پرسم: «خب، اول بگید چه جوری ازدواج کردین؟» هم را نگاه می‌کنند و انسیه می‌گوید: «ما؟؟؟ تو وایبر!» و بعد قاه قاه می‌خندد.

من که خودم هم سال آخر دبیرستان، با شیطنت و توسط بلوتوث در دهه‌ی هشتاد ازدواج کرده‌ام و اتفاقا همه چیز از یک همایش نمایش‌نامه‌نویسی دانش‌آموزی در اراک شروع شد، این فضا را قشنگ فهمم می‌شود. اما کلثوم که سر و ساکت و سنتی‌تر است می‌پرسد: «وایبر؟ یعنی چی؟» و انسیه بیشتر توضیح می‌دهد: «تو وایبر آشنا شدیم و بعد از مدتی به هم علاقه‌مند شدیم. بعد فهمیدیم همسایه‌ایم. کوچولو بودیم ولی خب ازدواج کردیم.» از روی قصه می‌پرد، ما هم به پروپایش نمی‌پیچیم، ولی من توی ذهنم می‌توانم کلی قهر و آشتی، کلی خیابان که با هم قدم زده‌اند و حتی گریه‌ها و شب‌بیداری‌هایشان را تصور کنم. توی سن کم ازدواج کردن همانقدر که ریسک جدایی دارد، امکان ماندن و ساختن دارد و این زوج خوشبختانه از همین مدل بودند.

امام رضا سه بار میاد دیدنت!

ما آمده‌ایم بدانیم کجا و چطور سرنوشت راه باز کرد و انسیه و مصطفی ۲۰ ساله را گذاشت در مسیر تولید. می‌پرسم: «خب، عاشقانه ازدواج کردین و بعد چه جوری سر از اینجا در آوردین؟» مصطفی می‌گوید: «مامان من لباس‌فروشی داشتن… خودت بگو…» و هم ما و هم خودش منتظر می‌شویم انسیه دوباره شوخی‌خنده قصه را سر بیاندازد: «سال نود و شیش و اینا، مامان و مصطفی لباس‌فروشی داشتن. من همون موقع برا اینکه بتونیم مجازی هم بفروشیم، گفتم یه کانال ایجاد کنم و لباسا رو اونجام بذارم. هیچی دیگه، کاناله گرفت!!»

اینبار ولی نمی‌گذاریم از روی قصه بپرد: «چی شد که گرفت؟ اون موقع که هنوز مجازی فروختن مث الان باب نشده بود!!» انسیه که مثل من خیلی با دست‌هاش حرف می‌زند، شالش را مرتب می‌کند و بعد همزمان که حرف می‌زند، با پیچ و تابِ دست‌هایش می‌خواهد فرایند جدی شدن کار را نشان بدهد: «شروع کردم به فروختن مجازی و حضوری هم که مامان و مصطفی فروش داشتن، تا رفتیم مشهد. اون موقع بچه‌دار شده بودیم و رادین هشت ماهش بود. آقاْ مشهد که بودیم، پشت سر هم برام پیامک واریز می‌اومد و ثبت سفارش از یه لباس. یکی، دو تا، ده تا، صد تا! گفتم خدایا چه جوری اینا رو برسونم حالا؟ مصطفی منو با همون خونسردی همیشگی‌ش آروم می‌کرد: «نگران نباش، نهایتا پولا رو برمی‌گردونیم اگه نشد. حرص نخور یه چیزی میشه دیگه!»

خلاصه از مشهده چیزی نفهمیدیم، فقط با کلی سفارش برگشتیم اراک! برو این تولیدی، اون تولیدی که بیا اینا رو برا ما بدوز!» قصه جالب شد! پرسیدیم: «مگه چه لباسی بود؟! عکسشو دارید؟» انسیه سرضرب گفت: «آره حالا بخواید بهتون نشون می‌دم. یه لباس مجلسی ساده و شیک و ارزون. فک کن فقط ۳۵ هزار تومن بود. بالاش تور بود و یه گل هم روش داشت.»

به اینجا که رسید، یک صدای احوال‌پرسی از بیرون کارگاه، کلاف قصه را برید. پدر و مادر انسیه بودند که برای او و همکارانش آش نذری آورده بودند. ما هم بی نصیب نماندیم از آش گندم با سیرابی و گلرنگ اراکی. دو تا عکس فوری خانوادگی گرفتیم و پرسیدیم: «انسیه اینهمه کار می‌کنه نمی‌گید بسه خسته شدی؟» گفتند: «نه، موفق بشه، مام پا به پاش می‌ریم، باید زحمت بکشه دیگه. ما پنج تا دوماد داریم همه‌شون خوبن. مصطفی آقام که سیده…» یک جای دیگر هم انسیه به این سیادت اشاره کرده بود، همان اول‌ها که داشت قصه‌ی مشهد را می‌گفت، گفت: «نمی‌دونم چی شد تو مشهد، شاید به خاطر جد همسرم بود! آخه سیدن!» این اتصال به این خانواده را، این خود را منتسب به آن‌ها کردن را، می‌پسندم. و فکر می‌کنم که برکت می‌آورد توی کار.

کلثوم که قصه برایش جالب شده بود با رفتن مادر و پدر انسیه گفت: «خب! لباسه سفارش بزرگ گرفت. بعد چی شد؟» و انسیه بی که اینبار با دستانش حرف بزند. انگار که کشتی‌اش از طوفان گذشته باشد گفت: «اومدیم یه تولیدی پیدا کردیم و کارو سفارش دادیم. اونم دوخت. شانس ما داشت می‌رفت چین، اون گُل‌م تعداد بالا و ارزون‌تر برامون آورد و زدیم رو لباسا. بعد این بهمون مزه کرد. دیدیم عه چه خوبه که آدم کار خودشو تولید کنه بفروشه! و زدیم تو کار تولید.» بعد چشمش آب انداخت. چشمش آب انداخت و رقیق شد، صداش لرزید و گفت: «می‌گن تو یه بار بری، امام رضا سه بار میاد دیدنت، ولی من می‌گم خیلی بیشتره! اون مشهد تو هشت ماهگی رادین، خیلی گشایش داشت.» من که قبل‌تر دنبال رد پای اعتقاداتم در قصه‌ی انسیه بودم، بی که دست پیش ببریم یا آغوش باز کنم، بغلش کردم و فهمم شد این جمله‌اش را. داشتم بیست و چند مشهدی را که رفته‌ام ضرب در سه و بیشتر می کردم و انسیه همزمان می‌گفت: «کارمون که گرفت یه بار همه‌ی بچه‌های کارگاه رو بردیم مشهد! یادش بخیر…»

کی رئیسه؟

ما نمی‌خواستیم از قصه بپریم. آنقدر کسب و کار و غرفه‌دار دیده‌ایم که می‌دانیم پشت جمله‌ی «زدیم تو کار تولید» چه خبر است. پرسیدیم: «یعنی بعد از مشهد اینجا رو راه انداختین؟» انسیه و مصطفی هم را نگاه کردند. و مصطفی گفت: «نه!! فقط دو تا چرخ خیاطی گرفتیم و دو تا همکار که هنوز با مان!»

فکر می‌کردم احتمالا آن‌ها بازاریابی کرده‌اند و خیاط‌ها دوخته‌اند. ولی انسیه توضیح داد قصه چیز دیگری‌ست. دبیرستان را گرافیک خوانده بوده و رنگ‌ها را می‌شناخت. توی فروش حضوری و مجازی هم نام و جنس پارچه‌ها را یاد گرفته بود و با کنار هم گذاشتن اینها و گذراندن دوره‌های طراحی و دوخت، شده بود یک خانم خیاط کنار دست دو همکارش. حالا ولی خودش ایده می‌دهد، با مصطفی، دوستان و همکارانش پیاده می‌کند و خودش هم توی اینستاگرام و باسلام و سایت و فلان می‌فروشد. حتی می‌گفت مقید است خودش پیام‌ها را جواب بدهد چون می‌خواهد دقیقا بداند مشتری چه می‌خواهد.

من ولی در تمام مدت که انسیه حرف می‌زد و همسرش نگاهش می‌کرد، تمام وقت‌هایی که جواب سوالی را می‌خواستیم و همسرش می‌گفت تو بگو، همه‌ی آن‌جاها که انسیه تعریف می‌کرد و همسرش تایید، می‌دانستم این موفقیت دو نفره است. با اینهمه پرسیدم: «کی رئیسه؟» و هر دو گفتند: «با هم! از بچه داری و خونه داری تا کار، همه‌ش دوتایی!» و من خیالم راحت شد که آن عشق وایبری در نوجوانی، ده دوازده سال بعد، حسابی به ثمر نشسته است. حمد.

اینجا لباس‌ها ۲۰ سانت بلندترند

ماشین راه گرفته بود به سمت قم. داشتیم برمی‌گشتیم. ولی توی دست‌های من و کلثوم نفری سه تا مانتو بود. تخفیف گرفته بودیم؟ بله، مهربانی انسیه و همسرش مرام‌کش‌مان کرده بود، ولی چیزی که ما را مایل به خرید حضوری و بعد هم خرید مجازی چند باره کرد، قد لباس‌های غرفه‌ی موگه بود. انسیه برای ما تعریف کرد: «یه بار از یه جایی برا تولیدکننده‌های لباس اراکی جلسه گذاشتن که خب بیایید مانتوهای بلندتر و موجه‌تر بدوزید. عبا و مانتوهای پوشیده و بلند رو امتحان کنید. و ما دیدیم چقد این کار فروش داره و تقاضا هست براش، و واقعا هم برکتش بیشتره! دیگه از شومیز و لباس مجلسی اومدیم تو کار عبا و مانتو.»

انسیه تا هیجان من با ۱۷۰ قد را وقتی آستین‌ها اندازه‌ام بود و عباها برایم کوتاه نبود، دید، گفت: «همیشه استرس داشتم که این آستینا زیادی بلند باشه، ولی انگار کسایی هستن که این آستین و قد مناسبشون باشه!» گفتم: «بهتره بگی محتاجش باشن.» و به هزار و اندی باری فکر کردم که توی همین باسلام، رنگ و مدل لباسی را پسندیده‌ام ولی با دیدن قد آستین ۴۵ یا ۵۰، و قد لباس ۱۳۰ صفحه را بسته‌ام. بیست سانت پارچه‌ی بیشتر را می‌شود نگه داشت یا کوتاه کرد، ولی با بیست سانت دست و پای بیرون مانده هیچ کاری نمی‌شود کرد! 

تولیدی لباس موگه
تولیدی موگه
51 محصول
1,079 فروش
استان مركزی

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

7 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پرستش
7 ماه قبل

آفرین به همت بالاتون

شریفی
7 ماه قبل

سلام . من تو اینستا چند ساله شما رو دنبال میکنم. چقدر جذاب بود کسب و کارتون رو اینجا دیدم . پر روزی باشید❤️

فهیمه
7 ماه قبل

سلام،موفق و پرروزی باشین عزیزانم،من با این مطلب گریه کردم،قسمت کمک آقا امام رضاجانم.

مرضیه
7 ماه قبل

عالی بود موفق باشید
لذت بردم ممنون

زینب فراهانی
7 ماه قبل

ایشالله موفقیت بیشتر.از اینکه میبینم همشهریم موفق شده خیلی خوشحالم 😘

دعا گوی شما
7 ماه قبل

سلام خدا قوت 💪
خیلی خوشحالم از موفقیت شما
و کسب و کار امام رضایی تون💚

ملیحه
7 ماه قبل

عالی بود .موفق باشید همیشه

پرش به بالا
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x