خاله آذر پسر نداشت و من و برادرم را به اندازه دخترهایش دوست داشت. دوست داشتنش از ته دل بود جوری که وقتی فوق دیپلم مکانیکم را گرفتم و برگشتم خانه، ۸۰ میلیون پول بازنشستگیاش را داد دستم و گفت برو باهاش کار کن. دل بزرگی داشت خاله آذر وگرنه کی به یک جوان بیتجربه، هشتاد میلیون، پول بیزبان را میدهد آن هم سال ۹۰.
آدمی نبودم که قدر محبت بیدریغ خاله را ندانم. برای همین خیلی سریع دست به کار شدم. سرمایهام یک پراید بود که با ضامن شدن خاله آذر، قسطی خریده بودمش. ماشین را فروختم و گذاشتم روی پولی که خاله داده بود. یک تکه زمین ییلاقی خریدیم و ساختمش. همان شد اولین پروژه ساخت و سازم در بیست و دو سالگی.
هشتاد تومن خاله را هفت هشت ماه نشده، صد و سی تومن کردم و بهش پس دادم. خاله که جربزهام را دید گفت: «سی تومنش رو برمی دارم با بقیهاش کارت رو ادامه بده.»
خاله دلش پاک بود و دستش سبک. برای همین پولی که دستم میداد برکت میکرد. صد تومن پول را دوباره دادم زمین و اینبار برادر کوچکترم که لیسانس عمرانش را گرفته بود همراهم شد. دوتایی آجر روی آجر گذاشتیم و خانه ساختیم و فروختیم. سود خاله را جدا میکردیم و دوباره روز از نو، خونه از نو.
فهرست:

فرزاد یا محمدرضا؟
آقا فرزاد قربانی که توی خانه، محمدرضا صدایش میکردند، وسط حیاط عمارتی که خودش ساخته بود، داشت برایمان تعریف میکرد. عمارتی سه طبقه که نمای نیمه آمادهاش از نوساز بودنش برایمان میگفت.
دو طرف حیاط نارنگی و پرتقال و نارنج و موز بود که از شاخهها آویزان شده بودند. سمت دیگر حیاط هم که در ورودی بود و یک جاده خاکی که سمت خانه عمو میرفت. همان عمویی که تکتک درختان این باغچه را با دستان خودش کاشته بود. سال 99 عمو که بابت کاری، پول لازم شده بود و ناچار به فروش باغچه، گفته بود دلم نمیآید این درختها را دست هیچکسی جز محمدرضا بدهم. فقط اوست که قدرشان را میداند و چشم از درختانم برنمیدارد. پدر محمدرضا هم که دلش نمیآمد غصه برادر را ببیند و از طرفی پسرش را هم داماد کرده بود، هرطور شده پول باغچه را با وام و قرض جور کرده و برای محمدرضا خریده بودش.

حالا محمدرضا با سابقه 12 سال ساخت و ساز، عمارتش را کنار باغچه عمو میسازد و برای اینکه عمو دلتنگ باغش نشود، دیواری بین خانه خودش و عمو نمیکشد و تنها با یک خط آبی روی دیوار، مرز خانهشان را مشخص میکند.

جاده هَراز یا هَراس؟
چند روز به عقب برگردیم؛ به روز جمعه، نهم شهریور ماه! پشت میز کارم نشسته بودم و با موس لپتاپ، غرفههای استان مازندران را بالا و پایین میکردم. Map را هم روی گوشی باز کرده بودم تا حواسم باشد غرفهای که پیدا میکنم خیلی مسیر سفرکمان را طولانی نکند. قرار بود از تعطیلات آخر ماه صفر استفاده کنیم و با بروبچههای نویسنده برویم دیدن غرفههای استان مازندران و گلستان.
توی چرخیدن بین غرفهها، رسیدم به غرفه توسکا لند ، آقای فرزاد قربانی. با چرخونک روی موس غرفه را بالا و پایین کردم. بوی چوب بود که از مانیتور لپتاپ روی صورتم میخورد. آدرس غرفهدار را روی map پیدا کردم و خیالم که از مسیر راحت شد، شماره آقای قربانی را گرفتم و برای روز سهشنبه ساعت 12 وعده دیدار را گذاشتم.

حالا سهشنبه سیزدهم شهریور 03، ساعت 12 ظهر، توی ترافیک وحشتناک جاده هراز، نقشه روی مانیتور ماشین تماما قهوهای بود و پای آقای کوچکزاده روی ترمز و دستش رو دنده. بعد از نماز صبح از قم راه افتاده بودیم و حالا بعد از 7 ساعت رانندگی، تازه امامزاده هاشم را رد کرده بودیم. کلافگیمان حد و حساب نداشت. خستگی چشمان دخترم، مرا از سفری که شروع کرده بودم پشیمان کرده بود. این جمله مدام توی سرم تکرار میشد «انتخاب مقصد سفرک برای این روزها اشتباه بود، این آخرین باریست که جاده هراز را برای شمال رفتن انتخاب میکنم» و جملات ملامتگری که معمولا اینجور وقتها سراغ آدم میآیند.
گوشی را برداشتم و به آقای قربانی زنگ زدم و شرح ماجرا کردم. با همان متانت تماس اولمان پاسخم را داد که «هروقت برسید مشکلی نیست، من امروز کار خاصی ندارم و منتظرتون میمونم» نفس راحتی کشیدم و سعی کردم فاطمه نورا را قانع کنم سرش را روی پاهایم بگذارد و بخوابد، خودم هم چشمهایم را روی هم گذاشتم. دوست داشتم حدس بزنم که کارگاه آقای قربانی چه شکلی است؟ حتما مثل بقیه نجاریهاست دیگر، یک کارگاه بزرگ غبار گرفته از گردههای چوب و نور کم مهتابیهای خطی روی دیوار. میز شلوغ پلوغی که وسط کارگاه است و هوای دم توی کارگاه. شلوغی کف زمین و خرده چوبهایی که ممکن است توی دست و پایمان برود. ذهنم خسته بود و هر چه تصور میکردم هالهای کدر رویش میکشید. نفهمیدم کجای خیالاتم بودم که خوابم برد.

کارگاه یا خانه؟
ساعت چهار و نیم شده بود و نرسیده به آمل وارد روستای تسبیح کلا شده بودیم. برنامه نشان تا «کارگاه تولیدی محصولات چوبی روستیک» فقط 5 دقیقه را نشان میداد. روسری فاطمه نورا را روی سرش محکم کردم و سفارشهای لازم را هم بهش یادآوری کردم آنجا خیلی تو دست و بال من نباش و خودت را با پازلی که برایت توی کیف گذاشتم سرگرم کن. اگر گرسنه شدی از بیسکوییت توی پلاستیک بخور. اگر تشنه شدی از آبسردکن ماشین آقای کوچکزاده آب بردار و چه و چه و چه.
داخل حیاط کارگاه شدیم. شصتم خبردار شد که تصوراتم زاییده کلافگی توی ترافیک بوده و بس. حالا با همان عمارت سهطبقه نوساز و باغچه پرمیوهاش مواجه شده بودیم. محمدرضای قربانی اهل روستای تسبیح کلا از چمستان آمل، متولد 1368 بود، که توی حیاط خانه منتظرمان بود. اینجا کارگاه که نه خانه او بود که از دو اتاق توی حیاط هم برای نجاریاش استفاده میکرد.

بعد از حال و احوال و تعارفهای معمول، ما را به سمت آن دو اتاق راهنمایی کرد. میز و آینه کنسول و ساعتهای روی دیوار و سینیهای چوبی توی نمایشگاه ما را هُل داد سمت اتاق دوم. هنوز وارد اتاق نشده بوی عطر لطیف چوب و جنگل توی سرمان پیچید و طرح و نقشهای چوبی روستیک حسابی ذوقزدهمان کرد.

یکی دو دقیقه از مچاله پیاده شدن از سورن پلاس نوک مدادی نگذشته بود ولی حالا اثری از خستگی توی صورت هیچکدام از ما نبود. صدای «وااااای» و «اینجا روووو» و «اینو ببییییین» های کشیده من و ریحانه و محدثه با هم قاطی شده بود. آقای قربانی همراه ما لبخند میزند و معلوم بود توی دل خودش هم تند و تند قندها دارد آب میشود.
« این رو با چوب درخت گردو ساختم؛ مغز وسط چوب گردو قهوهایه. این یکیها رو با چوب توسکا ساختم از روی رگههای قرمزش هم میشه فهمید. این ساعت رو با تنه یه درخت افسانهای ساختم، انگار که صورت یک آدمه که داره جیغ میکشه. این آینه رو با چوب درختی ساختم که هنوز خزه روی تنش خیس و نمداره. این سینی رو با رزین پر کردم.» او میگفت و ما هم از دیدن هر کدام، دوز ذوقزدگیمان چند برابرتر از قبل میشد.
ابتکار یا اختراع؟
به سختی از چوبیجات توی اتاق دل کندیم و رفتیم اتاق کناری که بیشتر به کارگاه شبیه بود. کف زمین پر بود از تنههای برش خورده درختهایی که هر کدام سنوسال و ماجرایی داشتند و با نظم خاصی روی هم جا گرفته بودند. محمدرضا میگفت صبح به صبح میرود بالای سرشان و یکی یکی وراندازشان میکند و سمبادهشان میکشد تا ببیند که چه شکلی بیشتر بهشان میآید.
«شده چند ماه هم یه تیکه چوب رو نگه میدارم تا اون ایدهای که باید به ذهنم برسه رو روش پیاده کنم. هیچ تکه چوبی رو دور نمیندازم و هر شکلی که داشته باشه براش یه ایده دارم.»

روی دیوار سمت راست اتاق، ابزار نجاری چیده شده بود. ابزاری که هر کدام ابتکار خود آقا محمدرضا بود مثل ترکیب دستگاه فرز و دریل، سمباده و مته. میگفت « بخاطر اینکه ابزارم محدود است، برای سر و شکل دادن به هر چوبی دستگاه جدیدی سر هم میکنم و کارم را راه میاندازم.»
میپرسم الان شغل اصلیتان همین نجاری است؟ بلند میخندد و میگوید « نه، من نجاری رو فقط زمان فراغتم انجام میدهم. شغلی اصلیم ساخت و ساز است و وقتهایی که سرم خلوتتر است با این چوبها سرو کله میزنم» و برایمان داستان شروع کارش با حمایتهای خاله آذر را میگوید.
نجار یا جوشکار؟
توی ده دوازه سالی که کارم شده بود ساختن ویلا، آنقدر با بنا و جوشکار و لولهکش سروکله زده بودم که همه ابزار و قلقهای کارشان دستم آمده بود. ذوق و علاقه خودم هم برای دست به آچار شدن کم نبود. برای همین از یک جایی به بعد دستگاه جوشکاری خریدم و خودم دروازه ویلاهایی که میساختم را جوش میکردم. با اینکه تا آن موقع امتحان نکرده بودم و حتی اولین دروازهای هم که جوش کردم جدا شد، ولی کم نیاوردم و با یک تلفن به دوستم عیب کار را فهمیدم.
ساختن حفاظ برای ویلا را هم همینطور یاد گرفتم. میرفتم و از دوستانم که بلد کار بودند سوال میکردم و خودم دستبهکار میشدم. شاید خندهدار باشد ولی مراحل لولهکشی را هم بار اول تلفنی از دوستم که کارش این بود پرسیدم چون به یکی قول داده بودم کارش را راه بیندازم.
آقای قربانی با خنده از سر ذوقی، تجربههایش را برایمان میگفت و ما هم مات و مبهوت از این آدمی که با اعتماد به خودش همه فن حریف شده بود. آخرین تجربهاش هم همین رزین بود که با اینکه زندایی 20 ساعت آموزش دیده بود ولی مطمئن نبود که بتواند برای طرحهای فرزاد رزین بزند یا نه! آقا فرزاد هم که بیحوصلهتر از آن بود که برای کاری منتظر دیگری بماند، خودش با دستورهای ناقص اینترنت دستبهکار شده بود و اولین کار رزینیاش آنقدر قشنگ شده بود که خود زندایی مشتریاش شد.

خاله آذر
میپرسم بالاخره شراکت تو و خاله تا کجا ادامه داشت؟ «خاله تا وقتی که کارمان حسابی بگیرد و سرمایه درست حسابی جیبمان را پر کند کنار من و برادرم بود. دو سال پیش که خیالش از بابتمان راحت شد سرمایهاش را گرفت و از آمل به اینجا آمد و در یکی از همین خانههایی که خودم ساخته بودم ساکن شد. خانهای که پنجرهاش توی حیاط خانه مادرم باز میشود. آخر خاله دوست دارد صبح به صبح با دیدن خواهرش روزش را شروع کند و خستگی سی سال کارمندیاش را توی تسبیح کلا در کند.»


استان مازندران
این جرأت و جسارت در انجام کارهای جدید واقعا در هرکسی یافت نمی شود. مرحبا
مطلب جالب بود من هم داشتم در ذهنم وارد کارگاه میشدم و میدیدم. متن رو خیلی دوست داشتم.
دستان اون خاله که گرفت دست خواهر زاده اش را تا رشد کنه و برای خودش احساس مفید بودن احساس ارزشمندی پیدا کنه را باید رسوند به ضریح امام حسین(ع).
خدا قوت خاله ی دلسوز و فهمیده
و همچنین جوانی که قدر دان بوده و تونسته با ابتکار و خلاقیت از اون سرمایه خاله به درستی استفاده کنه این جون هم روزیش پیاده روی اربعین.
راوی داستان هم خیلی خوب ماجرا را توصیف کرد اینقدری که بوی چوب به مشام ما هم رسید ایوالله.
خدا قوت همگی
هیچ وقت متوقف نشید پیوسته در حال حرکت و تلاش.
یا علی
الهی تنتون سلامت باشه الهی برکت از زندگیتونهمیشه جاری باشه با خوندن لحظه به لحظه داستانتون حس کردم دارم از نزدیک حسش میکنم چونواقعی بود و بی کم و کاست .الهی تن خاله آذر مهربونسالیانسال سلامت باشه
خیلی قشنگ روایت کردی اشکم درآمد
درود به خاله دریادل و مهربان و درود به شما جوان صالح امین
ذوق تون رو دوست دارم در نوشتن روایت،انگار خودم کنارتون بودم
سلام و خسته نباشین به همه عوامل . من زیاد مقاله خون نیستم ولی انرژی زیادی تو نوشته بود و منو مجبور به خوندن کرد . به جوونای ایرانی باید اعتماد کرد تا ایرانی آباد داشته باشیم . یاشاسین ایران
دقیقا البته خاله باهوشی داشتند ک خواهرزاده ش شناخته جوونامون بخاطر شرایط نابود شدن و نمیشه به هرکسی اعتماد کرد آفرین به هردوشون
ممنون از شما و پشتیبانی محترم باسلام
بسیار زیبا و دقیق
قربانی هستم مالک غرفه توسکا لند
دم خاله آذر گرم
خیلی با سرگذشتی که نوشتین حس خوبی گرفتم..
رزق حلالتون پر روزی و پر برکت باشين.
خدا حفظتون کنه
انشاءالله سلامتی و دلخوشی همراه همیشگیتون باشه