درختی که جیغ کشید


|

|

9,054

درختی که جیغ کشید

زمان مطالعه: 1 دقیقه

همراه دو دوست در مسیری قدم می‌زدم. خورشید غروب کرد ناگهان آسمان را خون گرفت حس کردم مالیخولیا گرفته‌امدردی آزارنده در قلبم. ایستادم، تا سر حد مرگ خسته بودم، تکیه دادم به نرده‌ها بر فراز آبدره و شهری که به رنگ آبی و سیاه درآمده بود. از ابرهای آویزان خون می‌چکید. {…} خون دودآلود. {…} دوستانم به راه‌شان ادامه می‌دادند. اما من لرزان و با زخمی باز بر سینه‌ام ایستادم… از اضطراب به خود می‌لرزیدم. حس کردم جیغی بلند و بی‌پایان همچون برق از دل طبیعت گذشت.[1]


[1]. یادداشت ادوارد مونک بر حاشیه طرح اولیه تابلوی «ناامیدی؛ ۱۸۹۲»‏. این اتفاق منبع الهام بسیاری از نقاشی‌های او از جمله «جیغ؛ ۱۸۹۳» بوده است.

قاب اول؛ جیغ

به محض دیدنش یاد تابلوی «جیغ» ادوارد مونک افتادم. در حفره خالی چشم‌هایش ترسی بود که چشم‌های وحشت‌زده آدم داخل تابلو را یادم می‌انداخت و دهانی که بی‌شک برای جیغ کشیدن باز شده بود. بهتی که در حفره‌های تراشیده‌نشده‌اش بود، نشان از سرگذشتی دردناک داشت.

درختْ در همسایگی تخته‌سنگی بزرگ و در حاشیه جاده روییده بود. او اگرچه راست‌قامت نبود، تنومند و قوی بر جای ایستاده و ریشه در خاک دوانده بود. محلی‌ها می‌گفتند در پای خود گنجی مخفی دارد، اما کسی جرئت نمی‌کرد به آن دست‌درازی کند. تا اینکه مردی جاه‌طلب و طمع‌کار پیدا شد و نظم قصه را بر هم زد. در افسانه‌ها همیشه پای ضد قهرمانی در میان است.

شبْ سهمگین و تاریک بود. مرد چهره‌پوشانده و سودای گنج در سر به دل شب زد. جاده خلوت و بی‌عابر بود. رقص برگ‌های درخت و ‏سایه پرهیبتش لرزه به جان مرد می‌انداخت. طمع اما همیشه بر ترس پیروز است. پس مرد لاستیک بزرگی که با خود آورده بود را شکافت و دور تنه درخت حلقه کرد. حلقه را به باروت اندود و ردش را تا چند متر آن‌ورتر کشید. شعله بی‌جان کبریت در سیاهی شب برق زد و لحظه‌ای بعد درخت به آتش نشست.

دودی خون‌آلود آسمان را فرا گرفت. جیغی بلند و بی‌پایان همچون برق از دل طبیعت گذشت. سپس تنه ستبر درخت به اعماق دره سقوط کرد. آتش که فرونشست، مرد به جان خاک افتاد. ارث به‌جا نمانده پدرش را لابه‌لای ریشه‌های سوخته درخت می‌کاوید. چندی بعد مرد بی که چیزی پیدا کند، خشمگین و نومید، سراشیبی دره را پایین رفت تا بلکه در تن بی‌جان درخت امیدش را بازیابد. تو گویی درخت گنج را در تنه‌اش حل کرده باشد. غافل از آنکه ضدقهرمان‌ها

راه به منزل نمی‌برند.‏ او در تکه‌پاره‌های تنه درخت چیزی نیافت جز چشم‌هایی وحشت‌زده و دهانی گشادشده که ملامتش می‌کردند.

او که از یافتن گنج به کلی نومید شده بود، بخش‌های قابل استفاده تنه را فروخت و بخشی که چهره داشت را نگه داشت. مدتی بعد، مرد با دیدن آثار بکر و دست‌نخورده آقای قربانی، تصمیم گرفت بخش باقی‌مانده را به او ببخشد. او به آقای قربانی گفته بود که دلش نمی‌آمده آن را دور بیندازد. من اما فکر می‌کنم از نفرین آن چهره وحشت‌زده می‌ترسیده است. آدمی که به افسانه گنج باور دارد، به حتم از نفرین درخت سوخته هم می‌ترسد.

من عاشق افسانه‌های محلی‌ام و راز لذت بردن از افسانه‌ها، افسانه ماندن‌شان است. نباید پی راستی‌آزمایی‌شان ‏رفت. درست مثل تردستی‌ست. راز پنهانش را که دریابی دیگر جذبه‌ای ندارد. ‏

قاب دوم؛ زمان

نمی‌دانم آقای قربانی از کجا به سرش زده بود که با این قطعه چوب ساعت بسازد. اصلا چه محصولی جز ساعت می‌توانست این‌قدر با این چهره وحشت‌زده مأنوس باشد؟ مگر گذار بی‌وقفه عقربه‌ها همه‌مان را به وحشت نمی‌اندازد؟

قاب سوم؛ ابتکار

لازمه ابتکار شروع به کار کردن است. هیچ‌گاه نباید منتظر ایده و الهامی استثنایی نشست. هیچ نویسنده‌ای با نشستن مقابل صفحه سفید شاهکار نیافریده. شاهکارها از دل خزعبلات بیرون آمده‌اند. باید آن‌قدر بنویسی و واژه ردیف کنی تا بالاخره از میان آن‌ها اثری هنری به وجود بیاید.

نجاری هم همینطور است. باید آن‌قدر خرابی به بار بیاوری، تا در نهایت بتوانی چیز درخوری خلق کنی. باید آن‌قدر با سمباده‌ای که به سنگ فرز وصل کرده‌ای، چوب بشکنی تا بالاخره بفهمی که سرعت سنگ فرز به کارت نمی‌آید و بعد یک روز که از خیابان رد می‌شوی، چشمت بیفتد به میله‌های تیر چراغ برق و با خودت فکر کنی که می‌توانی با آهن یک رابط بسازی و سمباده‌ات را روی دریل سوار کنی تا از شر شکستن چوب‌ها خلاص شوی.

قاب چهارم؛ دوری

خلاصه و واقع‌گرایانه اگر ببینیم، این تکه چوب بر اثر وزن زیاد و پایه‌های نامناسب به این روز افتاده، اما اگر به قول سهراب چشم‌هامان را بشوییم و از لنز خیال نگاهش کنیم، می‌فهمیم که وزن و پایه و این حرف‌ها بهانه است. این پاره‌ی از تن جداافتاده را بار دلتنگی و دوری از خاک شکسته است و لا غیر.

قاب پنجم؛ خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

یکی در سایه است و دیگری در آفتاب. آنکه زیر آفتاب است را جای معشوق می‌دانم و آن دیگری در سایه را جای عاشق که معشوق نور و جاودانگی‌اش را همیشه از عاشق در سایه می‌گیرد. فکر می‌کنم: در عصرهای دل‌انگیز بهاری که آقای قربانی با همسرش بر سکوی باغ باصفای‌شان خلوت می‌کند، کدام در سایه می‌نشیند و کدام در آفتاب؟

قاب ششم؛ ما را زمانه گر شکند…

اگر تناسخی وجود می‌داشت و می‌توانستم زندگی دیگری برای خودم انتخاب کنم، بی‌شک دلم می‌خواست درخت باشم، سبز و استوار و بلند، سر به آسمان ساییده.

و اگر درخت می‌بودم و روزی به ناگاه قرعه دوری از خاک به نامم می‌خورد، دلم می‌خواست از تن پاره‌پاره‌ام آدمکی بسازند و از تن معشوقم آدمکی دیگر و تقدیرمان تا ابد در آغوش یکدیگر ماندن می‌شد.

و کاش که تن این دو عاشق هم از تنه دو درخت عاشق تراشیده شده باشد که وصال در تقدیر درخت‌ها نوشته نشده است. مگر مرگ رسیدن را برای‌شان میسر کند.

توسکا لند
فرزاد قربانی
165 محصول
213 فروش
استان مازندران

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

6 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
hadise
1 سال قبل

از محتوایی که برای معرفی و خلاقیت کارتون به کار بردید لذت وافری بردم … موفق باشید توسکالند عزیز .
خداقوت به عوامل با سلام

قلی زا
1 سال قبل

سلام.
بسیار نوشته ها از لحاظ ادبی جذاب بودند و چه زیباست که هنرتان را در این قالب وصف کردید.

سهیل ق
1 سال قبل

راستش ، داستان و سرگذشت اون تکه بریده شده از درخت و جیقی که درخت از درون کشید و در دلش حک شد و آنطور که هنرمندانه توصیف شد،کاملا واقیت داره ، و طمع کاری که در خیال واهی پیدا کردن گنج آن کهنسال اصیل را به خاک و خون کشید ..

حسین
1 سال قبل

داستان جالبی بود خیلی خوشم اومد

فرزاد
1 سال قبل

باسلام و وقت بخیر به گروه پشتیبانی باسلام
بنده قربانی هستم از غرفه توسکا لند.کمال تشکر و قدردانی از گروه پشتیبانی باسلام دارم
واینکه داستانی زیبا؛ که براساس واقیعت نشر دادید عالی بود

نظری
1 سال قبل

خیلی جالب بود و متن و تصاویر خیلی خوب به هم گره خورده بود

پرش به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x