من آدم خیالپردازی هستم. همیشه قبل از مواجههی حقیقی با آدمها، مکانها یا موقعیتهای جدید، درخیالم با آنها روبرو میشوم.
وقتی ماشینمان میان اتوبوسها و تریلیها در اتوبان قزوین قیقاج میرفت، من درحالیکه یک چشمم به نقشه بود و یک چشمم به تابلوهای سمت راست اتوبان، در خیالم مردی را میدیدم که با دستانی پهن، موها و مژههایی سفید ازگرد چوب و لبخندی گرم به استقبالمان میآید. گرمای لبخندش را، همان بار اول، از پشت تلفن حس کرده بودم؛ وقتی با گشادهرویی، درخواست یک گفتگوی دوستانه را پذیرفته و فروتنانه با زمان پیشنهادی من برای انجام این گفتگو موافقت کرده بود.
وارد جادهی نظرآباد که شدیم، آسمان آبیتر شد و زمین سبزتر. دشتها وزمینهای کشاورزی از دو طرف به استقبالمان آمدند و در ورودی شهر، دستمان را به درختان چنار کهنسالی سپردند که نشانهای از قدمت و اصالت این شهر کوچک بود.
از اینکه نقشه گمراهمان کرد و چند باری توی کوچههای باریک و قدیمی دور گرداندمان، دلخورنبودم، فقط نگران بدقولی و ازدست دادن زمان بودم. ماشین را در یکی از خیابانهای فرعی پارک کردیم و پیاده به دنبال نقشهی سربههوا راه افتادیم. بالاخره بعد از تماس با آقای فروتن،کارگاه را بـَرِ یکی از خیابانهای اصلی شهر پیدا کردیم.
آقای فروتن شباهت زیادی به مرد توی خیالم دارد. با لبخندی گرم، جلوی در کارگاه، به انتظارمان ایستاده است. با دیدن ما، دست پهنش را سمت همسرم دراز میکند. فقط مژه هایش سفید نیست، برخلاف موهایش که یکی در میان سفید شده؛ اما نه از گرد چوب.

جلوی در کارگاه میایستیم. از پشت شیشه به داخل نگاهی میاندازم؛ پراز تکه های چوب، دستگاههای برش و ابزار کار است. آقای فروتن تعارف میکند که به مغازهی آنطرف خیابان برویم چون تمیزتر است و جا برای نشستن پیدا میشود. مغازهی کوچکی که دیوارهای خاکستریاش با تار، دوتار، سهتار،گیتار و تنبور رنگی شدهاند. وسط مغازه، روی یک صندلی، مینشینم، رو به سنتور و پشت به دف و تمپو. سازها از همه طرف محاصرهام کردهاند.
آقای فروتن از گوشه ی مغازه، دو نشیمن کوچک برمیدارد که بعدا میفهمم کاخن است؛ نوعی ساز کوبهای اسپانیایی. خودش و همسرم روی کاخنها مینشینند. با حسرت به دور و برم نگاه میکنم. با دیدن سه تار برمیگردم به ده سال قبل. از تجربهی کوتاه کلاس موسیقی میگویم و اینکه به خاطر دستهای کوچک و انگشتهای کوتاهم سه تار را رها کردم. او هم از صبوری میگوید و اینکه با نواختن اولین قطعه احتمالا روی غلطک میافتادم و دیگر سازم را رها نمیکردم.

درست حدس زده بود؛ من اساسا آدم صبوری نیستم؛ برای همین بلافاصله میروم سر اصل مطلب:
«کدوم رو اول شروع کردید؟ نوازندگی یا سازگری؟»
اتفاق ها دو دسته اند. یک دسته آنهایی که با شتاب از کنارت رد میشوند، تنهشان به تنهات می خورد، تکان ریزی میخوری و بعد به راهت ادامه میدهی.
دستهی دوم اما صاف توی چشمت زل میزنند و مستقیم به طرفت میآیند. گاهی با ضربهشان تو را از مسیر منحرف میکنند و گاهی هم مثل یک آشنای قدیمی، دستت را میفشارند و تو را با خودشان همراه میکنند.
سازگر شدن آقای فروتن هم اتفاقی بوده از جنس یک آشنای قدیمی. از نوجوانی ساز میزده و اتفاقا چند دوست سازگر هم داشته که گاهی به کارگاهشان رفت وآمد میکرده. در این آمد و شدها به سازگری علاقه مند میشود و چون از قبل تار مینواخته، تصمیم میگیرد یک تار بسازد؛ به تنهایی، در انباری خانه ی پدری، با یک چکش و چند مغار. برشهای سنگین و کارهایی که نیاز به ابزاری خاص داشته را هم یک نجار برایش انجام میدهد.
انگشت هایش را به هم گره میزند و نگاهش را میبرد توی خیابان، جایی که انگار کاروان خاطراتش آمادهی حرکتند. میگوید:«خیلی چالش داشتم. مدام به دوستام زنگ میزدم وازشون راهنمایی میگرفتم. حدود دو ماه طول کشید. وقتی به دوستام نشون دادم اصلا باورشون نمیشد. البته ایراداتی هم داشت.»
دوباره به خیابان نگاه میکند. انگار دنبال کاروان خاطراتش راه افتاده باشد، ادامه میدهد:«ولی همون ساز رو به راحتی و به قیمت خوبی فروختم.»

از خاطرهی اولین فروشش میگوید وقتی که هنوز کارش را به طور جدی شروع نکرده بود. دوستانش میگفتند فروختن ساز کار سختی است، ولی او در بهارستان تهران، به راحتی و به قیمت خوب ساز را میفروشد. آنقدر راحت که شک کرده نکند ساز را از چنگش در آورده باشند. لبهایش می خندد. انگار دارد شیرینی قندی که دردلش آب شده را روی زبان مزه میکند.
از آنجا که میدانم، مخالفت با انتخاب یک هنر به عنوان شغل، میان خانواده های ایرانی، اصلی تغییرناپذیر است، از مخالفت خانواده و موانعی که از سر گذرانده میپرسم.
به خاطر شرایط اقلیمی شهر نظرآباد بیشتر خانوادهها از قدیم یا کشاورز بوده اند و یا دامدار. خانوادهی آقای فروتن هم گاودار بودهاند و اوضاع مالیشان به سامان. از مخالفت خانواده میگوید چون فکر نمیکردند که از این راه بتواند امرار معاش کند. میگوید:«قبلش هم طلا فروش بودم و هم گاوداری داشتم، ولی هیچ علاقهای بهشون نداشتم.»
آنطور که خودش میگوید عشق به هنر باعث می شود چشمش را روی برق طلا و پشتوانهی خانوادگی ببندد و با دست دلش ساز زندگی را کوک کند. از گاوداری و طلا فروشی میگوید و روزهایی که دست زمانه آهنگی تکراری برایش مینواخته. روزهایی که حال جیبش خوب بوده و حال دلش بد. اما او کسی نبوده که به ساز زمانه برقصد. ساز زندگی را به دست دلش میدهد تا هر طور که میخواهد بنوازد.
یک سال از آن تجربه ی شیرین گذشته بود که تصمیم میگیرد سازگری را به عنوان شغل انتخاب کند. به تنهایی یک کارگاه کوچک اجاره میکند و با وسیله های دست دوم کارش را شروع میکند.

درختهایی که ماندگار شدند
من فکر میکنم از خوش اقبالی درختان جنگ های بلوردکان بوده که آقای فروتن تصمیم گرفته به آنجا سفر کند. درختانی که قطع، تکه تکه وآمادهی ذغال شدن بودند،اما او نجاتشان میدهد.
ده سال قبل در سفری به توابع لنگرود گیلان، تکه چوب هایی را میبیند که روی هم تلنبار شده و در انتظار سوزانده شدناند. میگوید:« حیفم اومد خاکستر بشن. فکر کردم میتونم از اونا چیزایی بسازم که موندگار بشن.» همان موقع هر مقدار که می توانسته، خریده، با خودش آورده وشروع به ساختن مجسمه کرده. به نظرش اولین مجسمهای که ساخته خیلی خاص نبوده، ولی خلق آن اثر به قدری برایش شیرین و جذاب بوده که تصمیم گرفته مجسمه سازی را ادامه دهد. مجسمههایی که برای ساختنشان، درختی روی زمین نمیافتد:« برای ساختن مجسمه، من درختی رو قطع نمیکنم. از چوب های باغی هرس شده استفاده میکنم.» کمرش را صاف و دست هایش را روی سینه به هم قلاب میکند:« نود و نه درصد مجسمههای من قرار بوده ذغال بشن و ما اجازه ندادیم.»

بعد از مجسمههای چوبی، سراغ اسباب بازی میرود. اوایل برای فروش تولید نمیکرده. برای دلش میساخته و به هر بچهای که به فروشگاهش میآمده، تکهای میداده. اما بعد که دیده استقبال از اسباب بازیها خوب است و همه دوستش دارند، تولیدش را بیشتر میکند. فروش اسباب بازیها بسیار خوب بوده و از نظر اقتصادی به صرفه، اما نگرانی از مضر بودن رنگها او را از تولید اسباب بازی منصرف کرده است. با وجود استفاده از رنگهای بهداشتی و خوراکی باز هم نگران است که به دهان گرفتن اسباب بازی و خوردن رنگها به بچهها آسیب برساند. حال دل و جیبش با اسباب بازیها خوب است، اما چیزی که برایش مهم است حال بچههاست. میگوید:« به خودم ضربه میزنم که به بچهها ضربه نزنم.»

حالمان با هم خوب است
ماجرای همکارانش را که میشنوم به حال دلش غبطه میخورم. همکاران ویژهای که دوستشان دارد وحالشان با هم خوب است. محمد جواد 24 ساله به درخواست مادرش به اینجا آمده. ذهنش کم توان، اما قلبش پر از شور و شوق است. شوق یادگیری و شور کار کردن؛ درست مثل امین. با این تفاوت که پدر امین مشتری فروشگاه بوده و آقای فروتن خودش به امین پیشنهاد همکاری داده است.
کارهای ساده مثل سمباده زدن چوب با آنهاست. با اینکه گاهی اشتباهاتشان ایجاد مشکل میکند، اما بودن در کنار آنها برایش دلنشین است. میگوید:«همینکه میبینم احساس مفید بودن دارن، برام کافیه.» میخواهم از مشکلات و دردسرهای احتمالیشان بیشتر بدانم، اما مودبانه از جواب دادن طفره میرود. فکر میکنم که امین و محمد جواد چه خوش روزی بودهاند که مهر و نجابت این مرد، سکوت دنیایشان را پر از صدای ساز زندگی کرده است.

شیرین اما نچسب!
اولین تجربهی فروش مجازیاش مثل قند بوده، شیرین و چسبناک. تاری را فرستاده کانادا و پولش را هم به دلارگرفته؛ اما حتی این معاملهی شیرین هم نتوانسته فضای مجازی را به دلش بچسباند. از نظر او تبلیغات و رقابت در فضای مجازی الزاماتی دارد که با اصولش سازگار نیست. حاضر نیست برای جذب مشتری و فروش کارهایش، روی عکسها فیلتر بگذارد. میگوید واقعیت کار چوبی به تمیزی آنچه در عکسها نشان داده میشود، نیست. کسی که با چوب سروکار دارد، متوجه میشود که کدام عکس با فیلتر است و کدام بدون فیلتر، ولی مشتری متوجه نمیشود و کاری که با فیلتر عیبش پوشانده شده را میپسندد. عکسهای او بیفیلتر و صادقانه است؛ برای همین بیکیفیت به نظر میرسد ومشتری نمیپسندد. به همین دلیل هیچ وقت نتوانسته یا نخواسته در فضای مجازی با دیگران رقابت کند. با باسلام هم از طریق یکی از دوستانش آشنا شده، اما چون معرفی خوبی از آثارش نداشته ، زیاد برایش سودآور نبوده است.

شکستن سازم از شکستن انگشتهام سختتر بود
کلیشهها حتما جذابند که تکرار میشوند. با این فکر،کلیشهایترین سوال دنیا را تکرار میکنم. از بهترین و بدترین خاطرهی دوران کاریاش میپرسم.
بیمکث برایم از پیرمرد ژولیدهای میگوید که روزی اتفاقی وارد مغازهاش شده، تارش را برداشته و چهل دقیقه بیوقفه نواخته:« خیلی خوب ساز میزد. وقتی از سازم تعریف کرد، خیلی بهم چسبید، حتی بیشتر از تعریفی که اساتید موسیقی از سازام کرده بودن.»
سه تا از انگشتهایش، سه بار پشت سر هم، در اثر کار با دستگاه، شکسته و چند سالی است که دیگر نمیتواند تار بزند، اما وقتی نوبت به بدترین خاطره میرسد، از شکستن سازش میگوید.
اگر میدانستم که ساز برای سازگر مثل فرزند است برای مادر، هیچ وقت از او نمیپرسیدم چرا شکستن ساز از ساز نزدن برایش سخت تر بوده است. مادر به فرزندش عشق میورزد و فقط میخواهد که حالش خوب باشد، حتی اگر نتواند او را در آغوش بگیرد. برای سازگر هم حال خوب ساز و صدای گوش نوازش مهم است، حتی اگر در دستان دیگری باشد. از تهیهی چوب و تر و خشک کردنش تا تراشیدن اضافات و اتصال قسمتهای ساز به یکدیگر بیشتر از یک سال زمان لازم است و در این مدت سازگر دل بستهی سازش میشود.
با حسرت برایمان از روزی میگوید که تاری را فروخته و منتظر بوده مشتری برای بردنش بیاید، اما قبل از رسیدن مشتری ساز بی هوا از روی دیوار میافتد و می شکند. به انگشتهایش نگاه میکند:«با این راحتتر کنار اومدم. شکستن سازم از شکستن انگشت هام برام سختتر بود.»

عجب کاری!
جادههای بیانتها همیشه زیبا و راز آلودند؛ مثل راهی که هنر پیش رویت باز میکند، پیچاپیچ و وسوسه کننده. او خودش را در ابتدای این راه بی پایان تصور میکند. تشنهی یاد گرفتن است و بیتاب خلق کردن. دلش میخواهد یک شاهکار خلق کند. چیزی که اثر انگشت او رویش باشد:«کاری که وقتی تموم شد، بشینم، نگاش کنم، یه نفس عمیق بکشم و بگم:” عجب کاری!”
دنبال یک ایدهی منحصر به فرد است. نمیداند کجای این راه و بعد از کدام پیچ ، اما اطمینان دارد که پیدایش میکند. دلش میخواهد با قدمهای بلند تمام مسیر را بدود، اما گاهی مجبور میشود به شانه خاکی بزند.
میگوید:«یکی از مشکلات کارهای هنری اینه که گاهی مجبور میشیم مسیرمون رو به سمت منبع درامدی کج بکنیم و درجا بزنیم. مثلا همین پایههای گیتار اثر هنری محسوب نمیشن ولی چون فروشش خوبه مجبورم تولید کنم و وقتم رو میگیره.»
از هنر نشناسی آدم ها دلگیر است. اینکه آثار را از روی حجمشان ارزشگذاری میکنند و تفاوت برش لیزری تخته سهلایه با کاری که دست روی چوب انجام میدهد را متوجه نمیشوند. نگاه صرفا مادی مشتریان آزارش میدهد. میگوید:« زمان و انرژی که برای خلق یک اثر صرف میشه رو نمی بینن و میگن:” یه تیکه چوبه دیگه!”»
همین مسئله، فروش مجسمهها و کارهای هنری را مشکل کرده، با این حال امیدوار است که روزی این نگاه اصلاح شود و آدم ها به هنر نزدیکتر شوند.

حرف های ما هنوز نا تمام، تا نگاه میکنی وقت رفتن است…
هوا تاریک شده و وقت رفتن است. به عنوان آخرین حرف یک درخواست دارد. خواستهای که برای خودش کوچک، اما برای دیگران بزرگ است. نگران آیندهی هنر ایران است و اینکه با بیتوجهی به بیراهه برود. از اینکه مردم و به خصوص جوانها تار، گلیم، نقاشی، سوزن دوزی و…را نمیشناسند، غمگین است. نگران خودش نه،که دلواپس بیهویتی جوانهاست. میگوید:«من به شخصه گلیمم رو از آب بیرون میکشم، ولی نگران جوان ها هستم و وقتی که در اینستاگرام برای کلیپهای پوچ اما پر مخاطب هدر میدن.»

از تیم باسلام و اتاق فکرش میخواهد در حد توانشان برای زنده نگه داشتن هنر ایران،کاری بکنند.
برای رفتن به کارگاه آنطرف خیابان از جایمان بلند میشویم.
به مجسمه ها و اسباب بازیها نگاه میکنم. دایناسوری چوبی، روی میز، توجهم را جلب میکند. یاد دخترم میافتم و از علاقهاش به عروسکها میگویم.
در کارگاه همهچیز همانطوری که انتظار داشتم، شلوغ و آشفته است؛ آنقدر که نمیفهمم برای پیدا کردن سوژهی نوشتن به کدام طرف باید نگاه کنم. از بچگی با پدری نقاش زندگی کردهام و میدانم که این ویژگی تمام کارهای هنری است. اگر محل کار هنرمند مرتب باشد اصلا نمیتواند اثر خلق کند. انگار از دل همین آشفتگیهاست که ذهن هنرمند نظم میگیرد. همکارانش در کارگاه مشغولند. محمد جواد با دیدن ما لبخند میزند. همسرم شروع به عکاسی میکند. من سرم را بی هدف دور میچرخانم. امیدوارم بعدا با دیدن عکس ها سوژهام را شکار کنم. به عنوان حسن ختام تصویری از آقای فروتن و همکارانش را قاب میگیریم. حس میکنم اینجا مملو از گفتنیهای به زبان نیامده است. میخواهم بایستم و بشنوم، اما زور زمان به همهی خواستنها میچربد. خداحافظی میکنیم در حالیکه فکر من پیش حرفها جامانده است.
ماشین حرکت میکند. ضبط بیاجازه میخواند:«…به خیال خوش غزل شنیدن از تو، حافظ شیرازم…»
من به نور چراغ های خیابان و مغازه هایش، که تاریکی را از شب جدا کرده اند، خیره میشوم و به گفته ها و ناگفته ها فکر میکنم. به اینکه قصه را از کجا باید شروع کنم. اینکه فهمیدهام آقای فروتن اهل قلم است،کار را برایم سختتر کرده. نوشتن از مردی که شعر میگوید و به قول خودش، شاعرانه زندگی میکند،کار سادهای نیست.
تلفنم زنگ میخورد. آقای فروتن است. میگوید چیزی را جا گذاشتهایم. دایناسوری چوبی، که قرار است از این به بعد همسفر ما باشد. برمیگردیم. همسرم همسفر کوچکمان را تحویل میگیرد. داینا(اسمی که دخترم به محض دیدن برایش انتخاب می کند) را روی پایم مینشانم و به مهری فکر میکنم که از این سفرک برای دخترکم سوغات میبرم.
من آدم خاطره بازی هستم. همیشه بعد از مواجههی حقیقی با آدمها، مکانها و موقعیتهای جدید، در دفتر خاطراتم برایشان یک صفحه باز میکنم؛ مخصوصا اگر قرار بر دیدار دوباره نباشد؛ که در این صورت، پررنگتر مینویسمشان.
وقتی ماشینمان در ترافیک اتوبان آرام گرفته بود، من درحالیکه یک گوشم به بوق های گاه و بیگاه ماشینهای دوروبر و یک گوشم به صدای ضبط بود که:«…شب و دلخوشی یک دیدار….» در دفتر ذهنم، با خطی سرخ، از مردی مینوشتم که حرفهاش عشق، کالایش مهر و توشهاش انسانیت بود.
مردی که، به قول خودش، همچو یک اسب، از بار نجابت خسته بود!



استان البرز
سلامی گرم چو آفتاب زیبای جنوب،بندرعباس
و آرزوی قلبی و گرم چو شرجی دبش بندرعباس برای موفقیت روز افزون شما
درود بر شما عالی پاینده باد هنر ایران
چقدر لذت بردم 👌🏻
چه نوشته زیبا و دلنشینی که خواندنش همچون دیدن یک فیلم انسان رابه خاطره هامیبرد. لذت بردم
چه قلم زیبایی
و چه داستان هنرمندانه زیبایی
خدا براشون بسازه 🌿🌻
داستان زیبایی بود
عالی بود امید وارم واقعا اینجور باشه
چقدر گفتگوی دلچسبی بود، چقدر غرفهدار باشخصیت و قابل احترام بودن، خوشحالم که همشهریهایی انقدر خفن دارم، خداقوت آقای فروتن، دمتون گرم
گزارش مصاحبه دلچسب و قشنگی بود، باآرزوی موفقیت برای همکار هنرمند و نویسنده این مصاحبه زیبا
سلام علیکم ایشالا همیشه موفق باشید
هنر تان بسیار عالی و خجسته باد