آخرین بار که مجبور شده بود تا دم صبح بیدار بماند، پنج سالگی پسرش بود. وقتی تب افتاد به جان پسرک و امانش را برید، هاجر خواب را بر خود حرام کرد. داروها اثر نداشت انگار و تن پسرک مثل کوره میسوخت. هاجر تا سپیده صبح پلک نزد، گنجشک کوچکش را پاشویه کرد و دماسنج چسباند زیر بغلش و همپای آفتاب وقتی خیالش از نفسهای منظم و تن آرام پسرک راحت شد کنار تشک خواب خوابید.

حالا پس از سالها دوباره تا صبح بیدار بود، اینبار نه از جبر روزگار، بلکه به انتخاب خودش و اینبار در دستانش به جای تب بر و دماسنج، قیچی و نمد داشت. هاجر الگوهای مقوایی را میگذاشت روی نمد، الگوها را خودش کشیده و برش زده بود، دور الگوها را خط کشید و شروع کرد به بریدن، دقیق و ظریف و با حوصله. این کار را بارها تکرار کرد، روی نمدهای قرمز و آبی و سفید. گلهای پنج پر و شش پر را را میبرید و بعد میچسباندشان روی رکابهای استیل. بعضی از گلها با یک نگین نقرهای تکمیل میشدند و مینشستند روی یک گیره کوچک و چندتای آخر هم میرفتند تا کیفهای نمدی را زیبا کنند.
فردا نمایشگاه شروع میشد و هاجر میخواست هر طور شده این انگشترها و گلسرهای دست ساز را با خود همراه کند. او خوب میدانست جینگیلی جات دخترانه همیشه توجه مشتریها را جلب میکند، دخترکهای گیسو کمند به هوای دست کشیدن روی انگشترها وارد غرفه میشدند و مادرهایشان را با خود به غرفه میآورند و اینجا نقطهی طلایی بود، نقطهی آشنا شدن مشتری با محصولات نمدی درخشان. هاجرخانم آخرین گل چسباند، پلکهایش دیگر تاب باز ماندن نداشت، پس همان جا کنار پشتهی نمدهای رنگی خوابش برد. خوابی شیرین و دلکش. صبح که همسرش صدا زد: «هاجرجان» به شتاب مهیای رفتن شد و تازه درون ماشین بود که درد را حس کرد.
به انگشتهایش چشم دوخت و تاولها را دید. بر انگشت سبابهاش تاولی پرآب سبز شده بود، هاجر تاول را لمس کرد، بریدن نمد با قیچی کار آسانی نبود، نمد جان داشت و فشار قیچی پوست دست را ملتهب میکرد، هاجر تاولها را ندید گرفت، شروع یک مسیرِ جدید بیدردسر نمیشد.

هاجرخانم حالا درون کارگاهش قیچی برقی و دستگاه پرس دارد و برای بسیاری از کارها بینیاز از قیچیهای قدیمیست. اما قیچیاش را نگه داشته، همان قیچی قدیمی که همدم شبهای بلندش بود. پس از گپ زدن با هاجرخانم و همسرش پا درون کارگاه میگذاریم. من پی ردی از خاطرات قدیم میگردم و او به دنبال قیچی اما در شلوغی کارگاه پیدایش نمیکند. پس دستم را میگیرد و با خود میبرد به آشپزخانه. درِ یکی از کابینتها را باز میکند، پت و قوطی میکشد بیرون و از میان قوطیها مشتی رکاب و زنجیر، آویز گوشواره.
_همه از من میپرسن اینها رو چرا نگه داشتی؟ اینها خاطرات من هستن. خاطرات روزهایی که به خاطر خریدن اینها مجبور بودیم تا بازار تهران بریم. خاطرات شبهایی که تا صبح بیدار مینشستم تا انگشتر و گل سر درست کنم. گوشواره و آویز نمدی. به عشق اینکه فردا نمایشگاه داریم و غرفه خالی نباشه.

به زنِ خاطرهباز مقابلم لبخند میزنم، کسب و کار نمد درخشان چنان رشد کرده که دیگر نیازی به فروش جینگیلی جات ندارد اما قفسههای فروشگاه هاجر خانم دو قوطی پر از انگشتر و گل سر به من چشمک میزند.
هاجر خانم قوطی را برمیدارد، یک انگشتر آبی درون انگشتِ کوچک زینب جا میدهد، چشمهای زینب برق میزند و او میگوید:«اینها رو گذاشتم اینجا و هدیه میدم به بچهها. اینها برای من خیلی عزیزن.»
از شهرکرد که برمیگردیم، زینب کیفش را باز میکند و من میبینم که جز انگشتر آبی چند گلسر و انگشتر نمدی دیگر هم هدیه گرفته. حالا ما توی خانهمان هدیههایی داریم که راوی مسیرند و ساختهی دستان هنرمند زنی به نام هاجر درخشان!



استان چهارمحال و بختیاری
سلام برای من بسیار آموزنده و جالب و درس آموز بود
قشنگ بود