از دانشگاه یکراست با ذوق رفتم خونهی عموم! حسین با اینکه فقط ۱۰سالش بود همیشه دوست داشت غذاهای جدیدی رو که یاد میگیرم، اول از همه تست کنه. دوستم تازه مواد اولیه ذرتمکزیکی رو بهم یاد داده بود و من میخواستم درستش کنم! نصف استکان روغن زیتون و یک کره ۵۰ گرمی رو ریختم توی تابه و کمی ذرت و کالباس و قارچ خرد شده بهش اضافه کردم. در آخر پنیر پیتزا زدم و آماده خوردن شد.
حسین قاشق اول و قاشق دوم رو که خورد، گفت: «نرگس! یه جوریام! سرم داره گیج میره » و یکهو پخش زمین شد.
توی راه رفتن به انبار برای علی، همسرم این خاطره رو تعریف کردم. علی چشماش ۴تا شد و گفت: «پسر مردم رو کشتی با این همه روغنی که زدی! خداروشکر که من ذرت مکزیکی دوست ندارم.»
توی دلم گفتم: «خیلیام دلت بخواد!»
با دلخوری «ایشی!» گفتم و روم رو کردم اونور و تا برسیم انبار، حرفی نزدم.

چند ماه شده بود که انبار نرفته بودم. اردیبهشت بود که به همراه همسر و دو دخترم به کارگاه تولیدی رفتیم. اغلب تابستانها مسیرم به انبار میافتاد.
قصهی من، قصهی پسرعموم حسینه! پسری که در عرض ۳سال تونست کارش رو بزرگ کنه و گسترش بده. کار اون تولید سفرهیکبار مصرفه، با نام «وحدت پلاست»

رسیدیم. به محض ورود، جای خالی گندم رو حس کردم. آخه تابستونها اینجا تا چشم کار میکرد پر از گندم بود. گنجشکهای تپلمپل رو دیدم که باقی ماندهی خرده نونهای روی زمین رو به نوک میگرفتند و الفرار. با جیغ و داد روژینا و دلارام نگام به چندتا غاز افتاد. تا ماشین ایستاد، دوتاشون بدوبدو رفتن سراغ غازها.

مثل همیشه حسین با لبخند شیرینش به استقبالمون اومد. بعداز سلام و احوالپرسی یکراست رفتم سراغ اصل مطلب!
پرسیدم: «حسین قصهی شروع کارت رو برام میگی؟»
خندید. گفت: «برای کجا میخوای!» گفتم: «مجله باسلام!»
و بدون اینکه نیاز به اصرار من باشه، شروع کرد: «من اول میخواستم مغازه بگیرم و ۲تا ۳ ماه دنبال این کار بودم، تا اینکه عموم و چندنفر دیگه بهم گفتن که به دردت نمیخوره. تو آدم یکجا نشستن نیستی و یککاری بزن که تو انبار خودتون باشه.حتی تو فکرم بود که اینجا رو فروشگاه مواد غذایی بزنم.

بعداز یک ماه از این جریان، یکی از دوستهای بابام گفت که پسرم در یک کارگاه تولیدی سفره در تهران کار میکنه و الان اونجا مدیر شده! بیا بریم کارگاهشون رو ببین. منم رفتم و دیدم و پسندیدم.»
به اینجای حرفش که رسید، ازش پرسیدم: «حسین! تو چطوری به خودت دیدی که بتونی این کار رو اداره کنی؟ فکر نکردی سخت باشه؟»

مکثی کرد و گفت: « ۳سال قبل من به مدت یک ماه، با پساندازم چوب ضایعات خریدم و به کارگاههای شمالی فرستادم. خیلی سودش خوب بود، اما یک کارگاه نزدیک ما، آقای محترمی بود اون نذاشت که ادامه بدم، اونقدر به پای بابام و عموم پیچید که من منصرف شدم از ادامهی کار.
باعرضه بودنم رو مدیون پدربزرگم! خیلی دوسش داشتم. نصف درختهای روستا رو که میبینی، من و بابازیاد باهم کاشتیم. وقتی مینشستیم پای اون درختها، بهم میگفت: حسین! میخوام بزرگ شدن تو رو ببینم و بزرگ شدن این درخت رو. باهم بشینیم زیر سایه درخت! همیشه میگفت دوست دارم تو میرزای خودمون بشی (زمان قدیم به افراد حسابدار و دفتردار میرزا میگفتن) و تو کار خودمون باشی.
یک روز باهاش نرفته بودم صحرا، اتفاقی افتاد براش که هممون دهنباز مونده بودیم. صبح زود پا میشه و میره صحرا با الاغش! اگه یادت باشه وحشیترین الاغ رو ما داشتیم. تا فرصتی گیرش میاومد فرار میکرد. خلاصه هوا گرگو میش بوده و بابازیاد با الاغش میاوفته توی دره! تا من و همسایهها بفهمیم و بریم کمکش، دیدیم که الاغ بالای سر بابازیاد که بیهوش بوده وایساده!»

روژینا اومد، با یک مرغ قهوهای بغلش! گفت: «داداش حسین ببرم مرغه رو؟» اونم گفت «ببر!»
اون لحظه انگار دنیا رو بهش داد! با خنده دوباره رفت سراغ بقیهی مرغها.
حسین ادامه داد: «بچه بودم با ذوق و شوق همیشه بلند میشدم و دنبال بابازیاد راه میافتادم به سمت صحرا. این کار من هم مثل همین مَثَله که میگه: یک خونه رو پیاش رو محکم بریزی و سالبهسال طبقه بهش اضافه کنی و هی ببریش بالاتر بازم محکم سرجاشه، اما اگر پی رو ضعیف بندازی و ۳-4 طبقه بزنی هی لغزش داره و نمیتونی بالاتر ببری! من با این سختیهایی که از بچگی تحمل کردم الان قوی شدم. »

دلارام که ذوق زده بود و دستهاش رو بهم گره زده بود، پرید وسط صحبتهامون و گفت: «میخوام گاز رو ببرم خونه!؟»
با تعجب گفتم: «گاز ؟؟؟»
کمی فکر کرد و گفت: «اونهایی که بال دارند و گردنشون درازه!؟»
گفتم: «آهان،غاز! برو بگیر!»
حسین مرغ رو بغل روژینا دید و گفت : «اون رو میبره!»
ماشینی وارد گاراژ شد، دنبالش کردم روی باسکول ایستاد، خودش و شونه تخممرغ هم دستش بود پیاده شد! برای وزنکشی ماشینش با باسکولی که تو حیاط بود، اومده بود. باخودم گفتم آدمی که نون حلال برای زنوبچش در میاره، وزن تخممرغها رو روی بارش نمیاره.

رو به حسین کردم و گفتم: «سختت نبود از روستا به شهر اومدی! به خصوص تو که جونت بابازیاد بود؟»
خندید و گفت: «تا فرصتی گیرم میاومد میرفتم روستا،یک تابستون هم ۳ماهش رو روستا بودم. کلاس پنجم که شدم دیگه تابستون رو نذاشتن برم روستا، بابام من رو گذاشت جلوی در نگهبانی!»
اشاره کرد به درب ورودی انبار و ادامه داد: «گندم زیاد بود، تا جلوی در گندم پُر میشد، اونقدری که نمیشد درب انبار رو ببندیم. فکر کن، من جلوی آفتاب یک گونی میزاشتم زیرم و مینشستم. ۳ سال کارم همین بود تابستونها. یه روز به بابام گفتم من دیگه نمیآم، نگهبانی نمیدم. سیاه شده بودم، گرم بود!
بابام با تَشَر بهم گفت: پاشو، پاشو بریم! داماد عموم که اونجا بود فهمید بابام میخواد چکار کنه، بهش التماس میکرد و میگفت عمو این کارو نکن توروخدا نکن! اما بابام دستم رو میکشید و سوار ماشینم کرد و برد! کجا؟ من رو گذاشت دور میدونی که کارگرها می ایستند برای کارگری!

فقط ۱۳سالم بود. نشسته بودم و میدیدم ماشینی که میاد، کارگرها میپرند بالا و میرن. سردرگم بودم، استرس داشتم، زمان به کندی برام پیش میرفت تا اینکه ۳ظهر شد و بابام اومد. بهم گفت: حالا میای بریم؟ منم گفتم بریم!
بابام برگشت بهم گفت: کارگری خودمون رو بکنی بهتره، برو وایسا سَر پست خودت! جلوی درب انبار، روی گونی!»
قطرهی بارون روی صورتم نشست. نمنم باران شروع شد. بوی خاکِ نم گرفته بلند شد، برای لحظهای من رو برد پیش پسرکی تنها، وسط آدمهای غریبه و سبیل کلفت! باران کمی بود. انگار آسمان لحظهای برای داغی که از دلش خارج شده بود،نمناک شده بود.
دلارام اومد جلو و از من پرسید: «مامان مرغا گاز میگیرند؟» خنده ام گرفته بود! به دل پاک بچهها لحظهای غبطه خوردم.
موبایلاش زنگ خورد. پشت خط فرد همیشگی بود، عمویش! از او گزارش یک ساعت گذشته رو میخواست. از مکالمه اش مشخص بود که بحث سر پول و انتقال پول برای فردی صحبت میکنن. دقیق و منظم اونچه کرده بود را برای عموش شرح داد و بعداز مکثی، با یک چَشم گفتن! تماس رو قطع کرد.
نگاهش کردم، موبایل رو در جیبش گذاشت و منتظر ادامه سوالای من بود. چشماش برق میزد. تو ذهنم دنبال سوال بودم، پرسیدم: «از کار الانت راضی هستی!؟»

گفت: «الان خدارو صدهزار بار شکر! روزهایی داشتم که دستگاهم مثل الان خاموش میشد به خاطر نرسیدن بارِمواد یا هرچی، من دِق میکردم! میخواستم که سفارشهام رو به موقع برسونم. مشتریها زنگ میزدن و غر میزدن، واقعا می ترسیدم. اما الان نَه! آدم توی کار پوست کلفت میشه.»
انگار که چیزی یادم اومده باشه گفتم: «دیدم که مشتریهای خانوم هم داری، بابات چطور کنار اومد با این قضیه؟؟»
گفت: «قبلا بابام تا ۳سال پیش اخم میکرد اگر خانومی رو میدید! الان چندین خانوم هستن که میان طاقه سفره میبرن، بابام براشون بازارگرمی میکنه و بهشون سفره میفروشه. حتی عید امسال که من نبودم، بهشون عیدی داده بود، نفری ۵۰ هزار تومان. در این کار بجز من، بابام هم پخته شد!!»

مرغ بیچاره توی بغل دخترم خسته شده بود! نای بال زدن نداشت! لَم داده بود روی مبلی که کنار کارگاه گذاشته بودند، دلارام هم نازش میکرد.
حسین ادامه داد: «بابام حامی من بود، هم فکری، هم روحی! دستگاه سوم رو که خریدم به بابام نگفتم!»
خندید! مرور خاطراتش خنده روی لبش انداخت، اما سریع جمعش کرد.
«روزی که دستگاه بارگیری شد و جرثقیل آوردم، بابام از کارگاه اومد بیرون ،دید و گفت: یانَه چَن! (اینا چیه؟) گفتم: میخوام دستگاه جدید بزارم!
بابام سرخ شد. با داد و فریاد میگفت: نمیخواد! جمع کن! هرکی تو انبار بود اون موقع از ترس، بیرون نمیاومد. من فقط با بابام روبرو شدم. دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفته بود! اما ناراحت شد و گفت : چرا بهم نگفتی! گفتم: دیگه خریدم، تو مخالف بودی خب! بیشتر به خاطر خودم بود. نظرش این بود که من اذیت نشم تو کار. کار من چندین برابر شده بود.»

به این جای حرف هاش که رسید، یک نفس عمیقی کشید! با صحبت کردنش نفس کم آورده بود. غرق صحبتهاش بودم که رسیدیم بالای سر کارگرها!
از یکی از کارگرها که مشغول خُرد کردن سفره بود، پرسیدم: آقا حسین چطور آدمیه؟ گفت : «خوبه ها! فقط اصلا شوخی نداره تو کارش و اینکه همیشه عجوله!» یکی دیگهام زیرِلب گفت: «دین و ایمون نداره که!» جمع ۴و ۵ نفریه ما، از رُک بودنش خندمون گرفته بود.
گریهی دلارام من رو برد طرف صدا، مرغی که بغل کرده بود دستاش رو چنگ انداخته بود و فرار کرده بود. دلارام با هقهق گفت: «مامان دیگه دوستش ندارم!» باز زد زیر گریه!
بیرون اومدم از کارگاه، ذهنم پر شده بود از حرفهای حسین! اون پسرِ کچلِ مو سیخسیخیِ شر و شیطون بچگی ها، الان بزرگ شده بود.
۱۰ کارگر زیر دستش به صورت مستقیم کار میکنند و 4-۵ نفر هم بیرون کارگاه. بهشون طاقه سفره میده و اونا برای خودشون خرد میکنند و میفروشند. یکیشون که تا چندماه پیش فقط در یک اتاق، با یک دستگاه خردکن کوچک کار میکرد، الان ۱۲تا دستگاه خردکن سفره داره و یک کارگاه! حسین ۲۵سالهای که حالا نان آور ۱۵ خانوادهست.

