زاویه دید کنونی؛ خرده‌روایت‌های سفر اصفهان


|

|

715

زمان مطالعه: 1 دقیقه

اتفاق‌ می‌افتد. اما هرکسی به آن اتفاق نگاه خودش را دارد. مثلا اتفاق مدرسه رفتن بچه‌ها، از نگاه یک کودک شاید مساوی با سختی و رنج باشد. اما همین اتفاق از نگاه مادر، یکی از لذت‌های عالم است چرا که معنایش رشد و بزرگ شدن پاره تنش است. حالا همین اتفاق از نگاه رئیس آموزش و پرورش چگونه است؟ نگاه صاحب فلافلی روبروی مدرسه، که فلافل سه‌قرص را هنوز هم ۸ هزارتومان می‌فروشد چطور؟

خیاطی که کیف مدرسه می‌دوزد، معلمی که ۲۵ سال است با بچه‌ها سروکله می‌زند، راننده سرویس مدرسه، بابای مدرسه و… هرکدام نگاه خودشان را دارند به این اتفاق. نگاهی که از هم زمین تا آسمان فاصله دارد و برمی‌گردد به حال و جایگاه صاحب آن نگاه.

اما آن‌چه مسلم است این است، هرکسی از زاویه‌ای که هست، ابعاد و چیزهایی را می‌بیند که دیگری از زاویه خودش نمی‌بیند.

پس چقدر خوب است که برای درک ابعاد و حواشی اتفاقات مهم، آن‌ها را از زوایای مختلف ببینیم. این کمک بزرگی می‌کند به رفع ابهامات، حل اشکالات، ثبات روی نقاط قوت، برنامه‌ریزی‌ها، تصمیم‌گیری‌ها و ده‌ها فایده دیگر.

زاویه دید کنونی، خرده‌روایت‌هایی‌ست از سفر اصفهان. می‌خواهیم ببینیم سفر اصفهان از زاویه دید اعضای سفر چطور بود و چه آورده‌ای داشت.

باسلام و کوکاکولا/ علی‌رضا گیوه‌چی

در جریان سفر به اصفهان و کاشان، یکی از چیزهایی که توجهم را جلب کرد و ذهنم به آن مشغول شد، مقایسه غرفه‌ها و آدم‌های‌شان بود.

یکی از غرفه‌‌ها که به دیدنش رفتیم یک کارخانه بزرگ تولید فرش بود. محیطی دلباز، دستگاه‌هایی ارزشمند و آدم‌هایی که از مرحله دست و پنجه نرم کردن با مشکلات مالی عبور کرده بودند.

کمی بعد که حرف‌های‌شان را شنیدیم و حرف‌های‌مان را زدیم، رفتیم سراغ دیدار با غرفه‌های بعد و غرفه‌داران‌شان. این‌بار میهمان غرفه‌ای شدیم در یک زیرزمین کوچک اجاره‌ای و باقی ماجرا.

موقع خداحافظی یاد نقل قول معروفی افتادم که ظاهرا از رئیس کارخانه کوکاکولا است. احتمالا شما هم شنیده‌اید. این کوکاکولایی که شخصی مثل رئیس‌جمهور یک کشور از آن استفاده می‌کند، همانی‌ست که آدم‌های عادی آن کشور مصرف می‌کنند.

این برای من الهام‌بخش است که باسلام تبدیل به جایی شده است که همه‌جور آدمی با هر توان و دغدغه و سطح و محصولی در آن کار می‌کنند. این باسلامی که غرفه‌داران میلیاردی در آن محصول‌شان را می‌فروشند، همانی‌ست که غرفه‌داران معمولی از زیرزمین‌های اجاره‌ای محصول‌شان را در آن می‌فروشند.

تصوری که داشتم، واقعیتی که دیدم/ حامد آقاجانی

تصورم از آران‌وبیدگل، تصور دیگری بود. در ذهن من یک شهرستان کوچک بود با امکانات حداقلی. ولی چرخی در کارخانه‌های فرش آن‌جا برایم روشن کرد که اشتباه می‌کردم. مهم‌ترین چیزی که ذهنم را درگیر کرد، تفاوت «نقطه مرجع» در ذهن غرفه‌دارمان بود. 

از این سوله به آن سوله پشت سرش رفتیم و در هرکدام از سوله‌ها دستگاه فرش‌بافی بزرگی نصب بود که چهل‌پنجاه میلیارد تومان قیمت داشت. حتی جابه‌جایی و نصب هرکدام از آن‌ها چهار‌پنج میلیارد هزینه برمی‌داشت. و هر دستگاه هزاران فرش در ماه می‌بافت و به مقصد شهرهای مختلف ایران و کشورهای خارجی، از کارخانه خارج می‌شد.

تصمیم‌های روزانه این غرفه‌دارمان در مقیاسی خیلی بزرگ‌تر از بسیاری از غرفه‌های دیگر بود. یک تماس تلفنی از یک همکار پول‌لازم می‌توانست در پایان ختم به یک معامله ساده چند میلیاردی برای خرید تعداد زیادی فرش یا دستگاه فرش‌بافی دست‌دومی شود که باید از سوله‌ای به سوله‌ای دیگر جابه‌جا می‌شد. و حس کردم باسلامی که تا امروز طراحی کرده‌‌ایم، احتمالا اگر نقطه مرجع‌مان در تراکنش‌های غرفه‌دارها مثل این غرفه‌دارمان بود، شاید جور دیگری طراحی می‌کردیم.

کپی آزاد!/ مائده مددی

در این سفر آدم‌های زیادی را دیدیم. آدم‌هایی‌که هرکدام‌شان فقط مثل خودشان بودند و فکر و هدف خودشان را داشتند.

از این میان یک نفر ولی برای من خیلی جالب بود. مردی که روی آخرین پله‌های میانسالی ایستاده بود و اگرچه کم‌کم می‌رفت رو به پیری، ولی تمام هدف‌ش خلاصه می‌شد در این جمله: می‌خوام این صنعت از بین نره و بمونه.

از حرف‌هایش تجربه می‌بارید و این را می‌شد از ده‌ها شاگردی که تربیت کرده هم فهمید. شاگردهایی که حالا هرکدام‌شان برای خودشان یک کارگاه زده‌اند تا او به هدفش که از بین نرفتن یک صنعت است نزدیک‌تر بشود.

می‌گفت نقاشی بلد نیست و طرح‌هایی که به ذهنش می‌رسد را به دیگران تعریف می‌کند تا آن‌ها آن را پیاده کنند و روی محصولات بیاورند. با این وجود تعصبی روی طرح‌هایش نداشت و می‌گفت هرکسی طرح‌های من رو کپی کنه اشکالی نداره.

اگر این‌جا بود، برایش سپاس «پر خیر و فایده بودن» می‌فرستادم.

از برج کبوتر تا دستور قضایی!/ علی علی‌محمدی

در سفر اصفهان اولین غرفه‌ای که به دیدن‌شان رفتیم غرفه پرشین بود که آقای وحید صباغی میزبان ما بودند. اما نکته جالب این بود که آقای صباغی اصلا در کارگاه هیچ سهمی نداشتند و صرفا با این کارگاه همکاری می‌کردند. صاحب کارگاه پیرمردی پر انرژی بود که به واسطه او همه می‌توانستند سفارش‌هایی که دارند را آماده کنند. نکته جالب دیگر این غرفه برای من این بود که صاحب کارگاه از این که بقیه با او رشد کنند خیلی خوشحال بود و واقعا از این اتفاق لذت می‌برد.

غرفه بعدی که خیلی از آن حس خوبی گرفتم، غرفه پارچه فروشی بود که در کنار پدر بزرگشان در شهر نجف آباد فعالیت داشتند. با سختی و مشکلات فراوانی که درگیرش بودند ولی خیلی پر انرژی و درحال رشد بودند.
اما نکات آموزنده‌ای هم این سفر برای خودم داشت. یکی این بود که کلمات چقدر بار معنایی زیادی می‌توانند برای کاربر داشته باشند. چون اکثر افرادی که از استوری یا آمادست استفاده کرده بودند می‌گفتند زمانی که سایت اعلام می‌کنه برای این کار نیاز به مجوز خاصی هست، تقریبا همه افراد این مجوز را نداده بودند. همچنین در مورد استوری، جایی از سایت گفتیم باسلام موظف است محتوای استوری‌ها را ذخیره کند و درصورت وجود دستور قضایی ملزم به پاسخگویی به مقامات مربوطه هست. همین جمله باعث شده بود خیلی‌ها از امکان استوری استفاده نکنند.

جایی هم که شب‌ها در آن استراحت می‌کردیم بوم گردی برج کبوتر نام داشت. خانه‌ای تاریخی با قدمت ۳۰۰ سال، اولین اقامتگاه بوم‌گردی شهرستان فلاورجان بود که در ۳۰ کیلومتری مرکز شهر اصفهان، شهر تاریخی طاد قرار داشت. چندین نسل از یک خاندان بزرگ در آن زندگی کرده بودند و در سال ۹۷ چهار جوان بومی آن‌جا را بازسازی کرده و به محیطی دلنشین تبدیل کرده بودند. شب‌ها در آسمان، ماه به زیبایی رخ‌نمایی می‌کرد و صدای پرندگان در صبح، حس بسیار خوبی به ما می‌داد.

مشق‌های سفر اصفهان/ عطیه رضوی

جذابیت‌های این سفر کم نبود. از غرفه‌ها و غرفه‌داران گرفته تا محل اقامت و خودرویی که با آن سفر کردیم. مخصوصا خودرویی که برای این سفر تدارک دیده شده بود با اختلاف نسبت به سفر یزد بهتر و باکیفیت‌تر بود.

اما از بین همه این جذابیت‌ها، برای ما پروداکت‌دیزاینرها که سروکله‌مان با مشکلات و پیدا کردن راه‌حل‌های‌شان است، تنوعی که در همسفران بود هم خیلی خودنمایی می‌کرد.

این خیلی خوب است که ما مستقیم و بدون‌واسطه با آدم‌ها حرف بزنیم، مشکلات‌شان را بشنویم و آن را درک کنیم. از مدیرعامل و مدیر مالی گرفته تا بچه‌های پشتیبانی و دولوپر و دیزاینرها در این سفر همراه بودند و این عالی بود.

خاطرم هست که در جمع‌بندی آخر سفر که هرکدام از بچه‌ها به نکته‌ای اشاره می‌کردند، یکی دو نفر از همکاران گفتند ما وقتی برسیم شرکت، چندتا مشق مهم برای خودمان داریم که باید انجام بدهیم.اما این سفر با این وجود برای خود من هم درس مهمی داشت. این‌که هرچقدر با آدم‌ها حرف بزنیم ضرر ندارد. هرچقدر بیشتر با آدم‌ها ارتباط داشته باشیم به این کمک می‌کند که در تصمیم‌گیری‌ها دقیق‌تر عمل کنیم. این‌طوری نباشد که ما یک نرم‌افزاری طراحی کنیم و خبر نداشته باشیم که آدم‌ها برای کار کردن با این نرم‌افزار با چه چالش‌هایی روبرو هستند.

باسلام؛ روزنه نور یک تولیدکننده خرد/ ریحانه رحیمی

طلوع خورشید را که از پنجره‌ی ماشین دیدم چشم‌هایم را بستم و همین‌طور که گوش جان سپرده بودم به نوای قارئه الفنجان و عاشقانه‌های نزار قبانی، دیدم که به اصفهان رسیده‌ایم.
سفر به دنیای سفره‌ قلمکار آن‌قدر در دلش عشق داشت که حاجی با کلکسیون مهرها و قالب‌هایش می‌توانست یک موزه حسابی به پا کند. آن‌طور که با شوق از قدمت قالب‌های صفوی برایمان می‌گفت. از آن‌هایی که دست‌ساز بودند و یک جور دیگری دوست‌شان داشت و آن‌هایی که کارِ دست نبودند و می‌گفت روح ندارند. آدم‌هایی که با دست‌های پرتلاش و زحمتکش سفره‌های زیبای قلمکار می‌آفریدند.
دنیای فرش ماشینی اما مواجهه‌ حیرت‌انگیز دیگری بود با انقلاب صنعتی. دستگاه غول‌پیکری که رج به رج و گره به گره تارهای فرش را درهم می‌تنید و در طرح و نقش و رنگ غرقت می‌کرد و فرش کاشان را به همه‌ جای دنیا می‌فرستاد.
خواهر و برادری که فکر به راه انداختن یک کسب و کار خواب از چشم‌هایشان می‌ربود و با افتادن و برخاستن‌های زیاد، حالا برای خودشان در بازار اسم و رسمی داشتند. چقدر زنان قوی و پرتلاشی که هم همسر بودند، هم مادر و هم یک کارآفرین موفق که برای افراد زیادی منشأ و منبع خیر و روزی بودند.
باسلام اما بی‌آن‌که خودش بداند یا نداند، دید که چقدر امید بوده در روزهای تلخ کرونا و رکود کسب و کارها، چقدر منجر شده به دوستی و آشنایی‌های پر برکت از دل گفت‌وگوهای غرفه‌دار و مشتری. روزنه نوری در روزهای تاریک یک تولید کننده‌ خانگی خرد.

از خوشمزه‌جات وطن آقای آقایا تا زنده‌ماندن زیر فشار برنامه‌های آقای عساکره/ ناصر رضوانی

تا به حال فرنی با شیره انگور و گوش‌فیل با دوغ را بعد از خورش ماست و بریونی حسابی و این همه را با هم تجربه کرده‌اید؟ باید بگویم که این اتفاق برای تیم باسلام در اصفهان افتاد. وقتی محمدرضا آقایا از خوشمزه‌جات وطنش به هیجان می‌آمد و همه را تشویق به امتحانش می‌کرد. خدا را شکر حمید پورعظیمی که همیشه فکر همه چیز را می‌کند، مقادیر زیادی عرق نعنای دو آتیشه به همراه آورده بود و چنان پدری مهربان هوای همه‌مان را داشت.
بعد از سفر سه روزه ما به اصفهان همکارهای عزیزمان شدند دوستان جان و صمیمیت و همدلی ما با هم و با غرفه‌ها و اهالی باسلام دوچندان شد. محبت غرفه‌ها به تیم پشتیانی آن‌چنان دلگرمت می‌کرد و خستگی را از تنت می‌برد که منتظر بودی به قم برسی تا به بچه‌های تیم بگویی که چقدر غرفه‌ها قدردان دلسوزی و پیگیری‌شان هستند و حتی به اسم یادشان می‌کنند. برای ما بچه‌های پشتیبانی غرفه‌ها دوستان چند ساله‌ای بودند که همیشه با هم هم‌صحبت بوده‌ایم و اما توفیق زیارت حضوری‌شان مزه‌ دیگری داشت. مثلا غرفه‌داری که بارها بابت حل مسائل و مشکلات سفارشاتش با او صحبت کرده بودی و می‌شناختی‌اش، بعد یکهو خودت را وسط کارگاه تولیدی‌اش می‌دیدی و به خانه‌اش می‌رفتی و چقدر همه چیز را ملموس، انسانی و در بطن زندگی آدم‌ها می‌یافتی.
سفر اصفهان برگ دیگری به دفتر خاطرات بی‌نظیر باسلامی‌ بودنم اضافه کرد و با وجود برنامه فشرده سجاد عساکره، ما ناباورانه زنده ماندیم و به باسلام برگشتیم.

آدم باید دلش دریا باشه/ مریم شریفی اقدم

دل دریایی غرفه‌دارها توی این سفر برای من خیلی جلب‌توجه کرد. مثلا این‌که آقای صباغی وسط بحران مالی خودشون به یه فرد دیگه کمک کرده بودن و کلی از اون فرد مواد اولیه خریده بودن که مشکلش حل بشه واقعا کار بزرگیه. می‌دونید وقتی ایشون این کار پرریسک رو انجام دادن و کلی مواد اولیه رو بدون این‌که برای محصول نهاییش مشتری یا سفارشی داشته باشن خریدن، تهش چه اتفاقی افتاد؟

خیلی اتفاقی بچه‌های باسلام با ایشون ارتباط گرفته بودن و محصول‌شون رو توی دیلی آف اون زمان گذاشته بودن و همه محصول هم توی زمان کوتاهی فروش رفته بود. این‌که می‌گن از هر دست بدی از همون دست می‌گیری واقعا درسته. آدم باید این‌طوری دلش دریا باشه.

خانم آتشکار هم یکی دیگه از غرفه‌دارهایی بود که رفتیم سراغش. می‌گفت توی روزهای کرونا، باسلام ما رو نجات داد. می‌گفت ما کارگاه رو تعطیل نکردیم چون برخلاف خیلی‌های دیگه داشتیم تو باسلام می‌فروختیم و اگه نبود باسلام، ما نمی‌تونستم کارگاه و آدماش رو سرپا نگه داریم. چقدر این خانم از ما تشکر کرد و به شما سلام رسوند.

یه روحیه غالبی هم که بین غرفه‌دارها بود، امیدواری‌شون بود. برخلاف فضای دور از امیدی که این روزا تو خیلی‌ها هست، غرفه‌دارها خیلی امیدوار بودن و واقعا برای رشد شور و انگیزه داشتن. بیشترشون هم توی شرایط سختی و مشکلات مختلف بودن ولی امید توی کسب‌وکارشون موج می‌زد و تلاش می‌کردن بدون این‌که بخوان از روی کسی رد بشن تا خودشون برنده بشن رشد کنن. اتفاقا توی شرایط سخت هم دستگیر همکاراشون بودن.

نقش‌ها یا آدم‌ها؟ برای شما کدوم مهمتره؟/ مجتبی یوسفی

در سفرهایی مثل سفر اصفهان که همه با هم رفیق و آشنا هستند جز راننده، راننده‌ها حاشیه‌ای‌ترین عضو سفر هستند که احتمالا فقط سر سفره یا وقت خواب از روبرو دیده می‌شن و معمولا یه نمای بسته از پشت سرشون در ذهن ما می‌مونه. خود راننده‌ها هم اینو پذیرفتن و مطابق باهاش یه فرهنگ بی‌خیالی و جداافتادگی شکل دادن و تقریبا از هر ده تاشون، نه نفر همین‌طوری هستن.
جالبه که همین راننده‌های منزوی در تیم، خیلی زود با آدم‌های مشاغل خدماتی دیگه در سفر رفیق میشن و شماره رد و بدل می‌کنن؛ با مسئول اقامتگاه بومگردی، با رستورانی‌ها و…
انگار یه نظم ناملموس و ننوشته کبوتر با کبوتری شکل گرفته.
این موضوع همیشه آزاردهنده است و آدم رو یاد نظام طبقاتی می‌اندازه که وارداتیه؛ مثل لباس فرمش، مثل ماشینش و …
ما در سفرهامون تلاش هم می‌کنیم این نظم بی‌معنی رو بهم بزنیم یا بهش تن ندیم. در باسلام آقای کوچک‌زاده کارهای لجستیکی و حمل‌ونقل آدم‌ها رو به‌عهده داره ولی این‌قدر ازش یاد گرفتیم که بعیده کسی در باسلام بهشون بگه راننده!
سفر اصفهان یه ماشین خاص نیاز داشت و برای همین با آقای گائینی آشنا و همسفر شدیم. تلاش‌های من برای عوض کردن نظمی که گفتم، خیلی موفق نبود و تجربه‌های قبلی آقای گائینی باعث شده بود بدجوری در رول راننده سفر فرو بره. این تذکریه که در جامعه ما، آروم آروم نقش‌ها دارن مهم‌تر از آدمها می‌شن.

گذر از این باسلام/ کوروش سلیمانی

به نظر من ترکیب همراهان سفر خیلی ایده‌آل بود. هم تنوع تیم‌ها و تخصص‌ها خوب بود، هم حضور افرادی مثل آقایا و جوزی غنای سفر رو بالاتر برده بود.

کنار هم جمع‌شدن این آدم‌ها که شاید در حالت عادی در باسلام کمتر با هم ارتباط داشته باشن، از این جهت جالب بود که باعث شد یا ارتباطات جدیدی ساخته بشه، یا ارتباطات قبلی محکم‌تر بشه.

یه یادگاری که این سفر برای من داشت این بود که با حقیقتی مواجه شدم که هفت شهر عشق را غرفه‌های ما گشته‌اند، ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. بهم کمک کرد بتونم از باسلام سابق به معنی یه اپلیکیشن با یه سری فیچر گذر کنم و به چیزهایی فراتر از اون فکر کنم.

تولید ایرانی ولی «ساخت ترکیه»/ محمدجواد چاوشی زاده

صبح ساعت 6:10 بعد از چند دقیقه تاخیر ماشین ونی که قرار بود با اون به اصفهان بریم به محل قرار رسید. موقع سوار شدن آقا سجاد عساکره گفتن «شماها با سرویس VIP تشریف بیارید» منظورش این بود که چون جا کمه با ماشین حسین آقای ستاری بیاییم. خلاصه توفیق اینو پیدا کردم با حسین آقا و پسرشون آقا یحیی بیشتر آشنا بشم و کلی هم بهمون خوش بگذره. ماشاالله راننده ون خیلی تند می‌رفت و ماشینش هم خیلی تیز بود. بعد از صبحانه افتادیم توی اتوبان و فکر کردیم از ون جا موندیم. حسین آقا هم که دیده بود راننده تند می‌رفت گازش رو گرفت. هرچی تندتر می‌رفتیم بازم بهشون نمی‌رسیدیم تا اون‌جا که پلیس به‌خاطر سرعت زیاد بهمون علامت داد که بایستیم! بعدا متوجه شدیم که ما موقع حرکت زودتر راه افتادیم و جلوتر بودیم و داشتیم الکی تند می‌رفتیم.
حوالی ساعت ۱۰ بود که رسیدیم به خورزوق اصفهان، اولین جایی که توی خورزوق رفتیم کارگاه تولیدی قلمکار استاد مرتضی جعفری بود که ما به واسطه آقای صباغی غرفه صنایع دستی پرشین به اون‌جا دعوت شدیم،. اولش فکر کردیم کل کارگاه برای آقای صباغی هست اما متوجه شدیم ایشون بخشی از محصولات تولیدی رو توی غرفه و مغازه‌شون می‌فروشن. آقای صباغی با فروتنی و لهجه اصفهانی‌ که داشتن گفتن «من اینجا کاره‌ای نیستم، این‌جا همه‌کاره استاد جعفری هستن… حتی یه میدون هم به اسم ایشونه».

از این‌جا بود که همگی سراغ آقای جعفری رو گرفتیم تا با ایشون بیشتر صحبت کنیم، ایشون هم وقتی اومدن کارشون رو توضیح دادن و گفتن «من همه چیزم این مهر هاست». ایشون می‌گفتن برای اینکه مهرهای قدیمی قلمکار که بعضا برای دوران صفویه بود از ایران خارج نشه یا دست آدم‌های نابابش نیوفته، هرکسی می‌خواد مهرش رو بفروشه من هرطور شده ازش می‌خرم و میارم این‌جا نگه می‌دارم.

بعد یکسری از مهرهای قدیمی رو به ما نشون دادن و مارو بردن داخل جایی که داشتن پارچه‌ها رو مهر می‌زدن.

من تا حالا قلمکاری رو ندیده بودم، خیلی زیبا و دلنشین بود، می‌شد گفت یه کار تیمی فوق‌العاده نیاز بود تا یه قلمکار خوب از کار دربیاد. از طراح و سازنده مهر گرفته تا کسی که رنگ رو آماده می‌کنه و هرکدوم از آدم‌هایی که مهرهای مختلف یک طرح رو باید روی پارچه می‌زدن.

توی این فرآیند اگر حتی یک نفر خطای خیلی کوچیکی بکنه، پارچه قلمکار کیفیت مطلوبش رو از دست می‌ده. این بخش از سفرمون رو خیلی خیلی دوست داشتم و تا الان با خودم این جمله رو چند بار تکرار کردم «کاش یکی دوتا قلمکار از کارگاه استاد جعفری می‌گرفتم». البته هنوزم می‌شه چندتاش رو از غرفه آقای صباغی گرفت اما تنوع محصولات کارگاه یه چیز دیگه بود. از کارگاه استاد جعفری تحمل زحمت زیاد و کار تیمی رو یاد گرفتم و همچنین منش استاد درباره آثار هنری‌مون باعث شد ارزش کارهای هنری رو بیشتر درک کنم.

یکی از غرفه‌های دیگه‌ای که رفتیم دیدنشون، غرفه آقای پیراهن خانم ریحانه آتشکار توی نجف‌آباد بود که به همراه برادرشون یه تولیدی لباس و فرم مدرسه داشتن. باسلام رو به عنوان ناجی خودشون توی ایام کرونا معرفی کردن. البته ناگفته نماند که این جمله رو اکثر غرفه‌دارها می‌گفتن.

اما یه جمله خیلی عجیب و غریبی که برادرشون گفتن و برای من خیلی جذاب بود در مورد صادارات محصولات تولیدی‌های نجف آباد بود. ایشون گفتن بخشی از پوشاکی که داره توی شهر وان ترکیه فروخته می‌شه از این‌جا بدون مارک صادر می‌شه و اون‌جا مارک می‌خوره و همه هم فکر می‌کنن کار ترک هست.

اصفهان، نصف جهان / محمد حسین ستاری

الحمدلله سفر اصفهان و آن‌چه در آن دیدیم و شنیدیم و گفتیم، آن‌قدر غنی و عمیق و زنده بود که حرف زدن درباره‌اش راحت است. از بین همه عبرت‌های سفر به اصفهان برای من، اگر بخواهم یکی را بگویم، تنبُّه چندباره درباره این حقیقت بود که ما ایرانی‌ها همیشه در یک صحنه جهانی زندگی و فکر و عمل کرده‌ایم. تاریخ اصفهان و آن‌چه هنوز از آن در شهر و اطراف آن سرپاست، نشانه واضح و مبرهنی است که اصفهان، محل رفت و آمد جهانیان بوده است و هم کسانی که در طول قرن‌ها آن را ساخته و پرداخته‌اند و هم ساکنین و مهمانان آن، با نگاه به پهنه وسیع زمین، درباره کلیات و جزئیات، شهرشان و کارشان و زندگی‌شان را طراحی کرده‌اند و تصمیم گرفته‌اند و اقدام کرده‌اند؛ البته عمیقا عالمانه و حکیمانه و هنرمندانه، نه مقلدانه و منفعلانه و سودجویانه. امروز هم اگر ما بخواهیم نسبتی با اصفهان و جهان آن برقرار کنیم و خودمان و کارمان را در امتداد زحمات پدران و مادرانمان در این آب و خاک بینیم و بفهمیم، چاره‌ای جز این نداریم که به جهان توجه کنیم؛ توجه واقعی و جدی به جهانی که امروز در حال تحول و دگرگونی‌های مهمی است…

یکی دو تا مثال کوچک بزنم و رفع زحمت کنم. من در بیست سال گذشته بارها به اصفهان سفر کرده‌ام. یک مثال کوچک از مسئله جهان که در سه سفر آخر من در حدود یک سال گذشته به اصفهان توجهم را جلب کرده است همین نکته به ظاهر ساده است که تقریبا همه مسافرانی که از بیرون از مرزهای ایران امروز به اصفهان سفر کرده‌اند چینی هستند؛ بر خلاف سال‌های قبل‌تر که تقریبا همه اروپایی بودند. تحریم‌ها و اوضاع سیاسی سر جای خودش، اما برای من این تغییر ساده، نشانه تحولات و جریانات عمیق‌تری است که اتفاقا ربط مستقیم دارد به کارها و تصمیمات ما در باسلام و غیر باسلام…

از بین کسب‌وکارهایی هم که دیدیم، این بعد جهانی در فکرشان و کارشان، من را خیلی مشغول خودش می‌کند. از بعد جهانی فقط منظورم این نیست که مثلا صادرات دارند یا نه؛ منظورم این است ذات و سبک کارشان اولا تاریخی جهانی دارد و ثانیا، حتی اگر کوچک است، در همان کوچکی اتصالات عمیق جهانی دارد؛ مثل قلمکار، مثل طراحی‌های اربعینی برای بچه‌ها، مثل فرش ایرانی و لباس ایرانی…

این را هم محض شیرینی‌اش و احتمالا تعجبناکی‌اش! بگویم و تمام: امروز در شهر قدس، درون دروازه‌های شهر قدیمی در چندصدمتری مسجدالاقصی، خیابانی هست به اسم اصفهانی: من نمی‌دانم داستان اسم این خیابان چیست، اما برایم باز هم نشانه‌ای است که وقتی به کسب‌وکارها و صاحبان‌شان فکر می‌کنم یادم باشد این‌ها فرزندان همان پدران و مادرانی هستند که اصفهان و امثال اصفهان را در شرق و غرب این کره خاکی طراحی کرده‌اند و ساخته‌اند و قدرشان خیلی بالاست؛ سوای این‌که چه قدر فروش دارند یا چه مدرکی دارند و فکرهایی از این قبیل… .

برای ایرانی زنده و پاینده/ زهرا زرگر

آخرین سفر اصفهان من برای ۱۷ سال پیش بود. وقتی دختر بچه‌ای ۹ ساله در میان هیاهوی عروسی اقوام بودم و در ایوان خانه قدیمی حوض‌دار، شب را سحر می‌کردیم. و دیگر هیچ خاطره‌ای نداشتم… .
اما این سفر برای من تازگی زیادی داشت چون هیچ چیز از اصفهان به یادم نبود. یک تجربه ناب و جدید.

از رسیدن شاخ و برگ درختان متفاوت به هم، دقیقا در وسط خط‌کشی‌های خیابان و سایه ساختن‌شان بگیرید تا پیاده‌رو‌هایی که در وسط خیابان‌ها وجود داشت و هرکدام بیان‌گر زنده بودن شهر و جریان زندگی آدم‌هایش بود.

برای من قدم زدن یک زوج جوان عاشق تا سلفی انداختن دو پسر نوجوان تا دویدن بچه در کنار مادر و کالسکه خواهرش، حتی با دیدن همان جماعت پیرمرد روشن‌پوشِ درحال خوش‌وبش و تیزکی رفتن آن دوچرخه‌سوار، همه و همه نشان از وجود زندگی در آن شهر بود.
همین‌طور که در شهر جلو می‌رفتیم توجه‌ام به این جلب شد که اگرچه آفتاب در قم و یزد و کرمان جولان بیشتری می‌دهد تا اصفهان، اما این‌جا وجود این‌همه درختِ سایه‌بخش و پارچه‌های بزرگ سبز رنگِ روزنه‌دار که مثل سلاحی‌ست در مقابل تابش آفتاب، باعث شده است در این شهر هم افراد سفید پوست‌تر بیشتر باشند و هم اتومبیل‌ها براق‌تر و رنگ‌دارتر.

زمان نماز در ذهنم یک مسجد کوچک و ساکت نقلی را تجسم می‌کردم اما هربار در وقت نماز، مسجدهای باشکوه و بزرگ، بند دلم را پاره می‌کرد.

می‌شد در میان آن‌همه فرش‌های قدیمی و دستباف مسجد با متراژهای مختلف، دوید و نرمی و روح درون‌شان را لمس کرد.
هر چند هوا و فضا صاف بود اما ترکیب‌های خوراکی لزوما از این رویه تبعیت نمی‌کرد. مثلا گوش‌فیل با دوغ شیرین با شور گردو و گوشت در ماست زعفرانی… ترکیباتی غیرقابل پیش‌بینی اما واقعا قابل قبول بودند.
تجربه ارتباط با انسان‌هایی بسیار خوش‌برخورد، با مزه و نمکین؛ آدم‌هایی که همه آن‌ها هر‌آن‌چه توانسته بودند برای ایرانی زنده و پاینده گذاشته بودند تا این سرگذشت، شبیه زاینده‌رود خشک نباشد. کم هزینه و پرفایده بودن از صفات بارز این مردمان است که دوست‌داشتنی‌ترشان کرده است.

نتیجه همبستگی آدم‌ها/ حمید پورعظیمی

یکی از اتفاق‌های جالب این سفر، اقامتگاهی بود که برای اسکان در نزدیکی اصفهان (فلاورجان) هماهنگ کرده بودیم.
طی صحبتی که با یکی از سرمایه‌گذارهای این اقامتگاه داشتم، داستان جالبی برایم روایت کرد. این‌که سال ۹۷ چهار نفر دوست و رفیق آن‌جا را به مبلغ ۱۰۰ میلیون تومان خریده بودند و چون پول دیگری نداشتند، تا سال ۱۴۰۰ صبر کرده بودند و تازه بعد از سه سال موفق شدند از میراث فرهنگی وام بگیرند و آن‌جا را بازسازی کنند.

شراکت و همبستگی این آدم‌ها باعث شده بود که این اقامتگاه به شکل امروزی در بیاید که از نظر پیشرفت مالی و اقتصادی رشد چشم‌گیری هم داشته است.

این همبستگی به حدی بود که حتی بار اداره و مدیریت اقامتگاه هم به‌صورت شیفتی و نوبتی بین این چهار رفیق تقسیم شده بود و هرکس به اندازه سهم خودش باری برداشته بود. احتمالا اگر این کار با یک نفر جلو می‌رفت بعید بود به نتیجه‌ای که حالا حاصل شده است برسد.

رزق این‌روزهای باسلام/ محمدرضا آقایا

روزهایی بود که ابعاد نرم‌افزاری و زیرساختی باسلام، همه تمرکزمون رو به خودش اختصاص داده بود. اما حالا که توی این زمینه‌ها به یک ثبات نسبی رسیدیم، وقت اینه که برگردیم به غرفه‌ها و دل بدیم بهشون. ببینیم اون‌ها از ما چی می‌خوان، ببینیم چه درخشش‌هایی دارن. بریم پیش‌شون و از اون‌ها الهام بگیریم. از استقامت و مردونگی‌شون، از فرهنگ‌شون چیز یاد بگیریم و وقتی باتری‌هامون به آخراش می‌رسه، از این منابع انرژی قوت بگیریم.

چقدر خوبه که موقع برگشتن از سفر، همه بچه‌ها شگفت‌زده شدن و هرکدوم‌شون یه چیز جدید از این سفر یاد گرفتن.

خدا بخواد و مجبور نشیم دوباره به زیرساخت‌ها برگردیم، باید رابطه‌هامون رو معنادار و نظام‌مندتر کنیم. این سفرها رزق ماست. این‌که می‌تونیم بریم و به غرفه‌دارها سر بزنیم جای شکر و خوشحالی داره.

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
پرش به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x