_ چی چی بِخَرِم اُ تولید بُکُنِم که خوب باشه؟
سید صدای تلویزیون را کم کرد. به علی سازمند چشم دوخت که به پشتی ترمه تکیه زده بود. زانو راستش را تکیهگاه آرنجش بود. دست دیگرش روی پشتی. لیوانهای چای جلوشان بخار گرفته بود.
علی قبل از اینکه جواب سید را بدهد مجبور شد تشری به بچهها بزند. خانه را روی سر گذاشته بودند. به محمدحسن و محمدحسین چشم غره میرود که علیاکبرِ سید را تک گیرآوردهاند. هر سه سرخ شده بودند و با موهای نمدارباهم کشتی میگرفتند.
_ الان بازار خوب نی. کیف بخر از تولیدی اُ دم عید که بازار خوب شد بفروش.
علی سازمند یک سالی میشد برقکاری را کنار گذاشته بود. به واسطه هم کلاسی دانشگاهش، کار ترمه را شروع کرده بود. کیف ترمه تولید میکرد. درآمد برقکاری خوب بود؛ ولی تا کارفرما تسویهحساب کند یک سال طول میکشید. تولید را با همه دوندگیها و سختیها بیشتر دوست داشت. ترمه به اصالتش گره خورده بود. تولید کیف ترمه هنوزبکر بود. همه یزدیها رومیزی و پشتی را داشتند؛ ولی کم بودند افرادی که برای مهمانی کیف ترمه روی دوش بیاندازند. درآمدش از برق کاری بهتر بود. از وقتی علی رفته بود توی نخ ترمه. حرفهاش به آشنا و فامیل هم سرایت کرده بود. مثل برادرزن سید. علی پسرعمهی زن سید بود. البته قبل از اینکه زکیه بشود زنش با علی و برادرزنش رفیق بود. اصلا به واسط همین رفاقت زکیه را دیده بود و به عشق در نگاه اول معتقد شده بود.
سید میخواست تکانی به زندگی بدهد. درآمدش از تراشکاری کنار پدر بد نبود. اما عصرها که کارش تمام میشد؛ حوصلهاش سر میرفت.به کسی نمیگفت اما ته دلش نگران آینده بود. علیاکبر و زهرا سادات داشتند بزرگ میشدند خرجشان هم با آنها قد میکشید. در دل حساب دانشگاه رفتن وهزینه ازدواج بچهها را میکرد.

علی از تولید و خوب و بدِ کار ترمه میگفت. ترمهی پشتی و جانماز را مقایسه میکرد. سید گوشش به رفیق و نگاهش به شریک زندگیاش بود. زکیه در آشپزخانه ایستاده بود کنار میز. شولی توی کاسه ظرف میکرد. گرم صحبت با همسر علی بود. زهرا سادات پر چادر زکیه را گرفت و چند بار دور خودش چرخید و لای چادر مادرش قایم شد.با چشمهای مشکی از گوشه چادر زکیه به پدرش نگاه کرد و خندید.
دل سید برای دخترش رفت. با خودش فکر میکرد اگر مانع کارکردن زکیه نشده بود الان زندگیشان همین قدرخوب بود؟ روزهایی که همسرش منشی شرکت بود را به یادآورد. زکیه همزمان با کار شرکت از اساتیدش پروژه میگرفت و شبها در خانه کد میزد. اما او میخواست زکیه در خانه خانمی کند. یا لااقل کارش فضای زنانهتری داشته باشد.
زکیه با معدل الف لیسانس را گرفته بود و میتوانست مستقیم سراغ صندلی ارشد برود. بهخاطر او قید کارکردن را زده بود. مدرک بیشتر به کارش نمیآمد. همسرش مادری برای علیاکبر را ترجیح داده بود.
سیدعلیاکبر که به دنیا آمده بود؛ طبقه بالای خانه پدر و مادر سید مینشستند. یک روز که سید از سرکار برگشته بود و دیده بود
زکیه یک تابه روحی بزرگ گذاشته روی شعله و بادمجانهایی که بابا فرستاده بود را سرخ میکند. همان روز به ذهنشان رسیده بود از فروش محصولات خانگی پول در بیاورند. خوبی کار در خانه این بود که سید نگرانی بابت رفت و آمد و محیط کار زکیه نداشت.
خودش هم میتوانست کمک کند. ظهرها ازکارگاه که برمیگشت، مراقبت از پسرش را به عهده میگرفت. زکیه هم وقتش را خرج خوردنیها میکرد. گاهی پیاز خرد کردن را گردن میگرفت تا چشم زکیه نسوزد. یادش به روزهایی افتاد که زکیه سیرداغ درست میکرد. کل محل را بوی سیر برمیداشت.به وقتهایی که سبزی پاک میکردند. گرم صحبت میشدند و برای آینده نقشه میکشیدند فکر کرد.

آقای احمدی (سید) تعریف میکند بچهها که بزرگتر شدند. ماشینی برای خانم فلاح خریده بوده. قرار بوده زکیه خانم یک سال سرویس ببرد تا ماشین را به نامش بزند.
_ آخرم ماشین به نامم نزد. فروختش.
خانم فلاح با خنده این را میگوید. سید اعتراض میکند:
_ نَمِدونین آخه چهکار میکِرد.
میخندند لابهلای کلکل شیرینشان مشخص میشود خانم فلاح ماشین خدابیامرز را تا مرز اسقاط برده. یکبار با لاستیک پنچر آنقدر رانندگی کرده که لاستیک تکهتکه شده. بار دیگر دنده را کنده. خلاصه هفتهای نبوده که کار ماشین به تعمیرگاه نکشد. آخر هم پراید بیچاره واشر زده بوده که سید راضی به فروشش شده.
غرق ادامه داستان غرفه تولیدی کیف ترمه و چاپی یزد میشوم.
آن شب به پیشنهاد آقای سازمند تصمیم میگیرند. کیفهای ترمه تولیدیِ برادرِخانم فلاح را بخرند. انبار کنند و دم عید بفروشند.
اما کرونا همه چیز را خراب میکند.
_هَمو وقتا تو شبکه مجازی، چین را میدیدِم. خندشون مِکردِم که چی چی سرشون اومده. یهوکی بهمنماه گفتن تو ایرانم اومده وعید همو سال همهجا تعطیل شد.
کیفهای 80 تومنی را که میخواستند 100 بدهند دست مشتری. روی دستشان باد میکند.
خانم نظری (همکارم) میپرسد:
_ چیزی به آقای سازمند نمیگفتید؟
میخندند و علی آقا بهجای آقای احمدی جواب میدهد.
_ چرا…فحش
و سرش را پایین میاندازد. انگار هنوز شرمنده ضرر آن چندماه رفیقش است.
آقای احمدی رشته صحبت را دست میگیرد.
_ کمکم با بِرادرزنم شروع کردِم به بازاریابی. ایرا اورا (اینوراونور) این مغازه اون مغازه. ولی محدودیت نَمِذاشت بریم شهر دیگه. بعدم که با باسلام آشنا شدیم.

خانم فلاح میگوید اوایل در باسلام فروشی نداشته. به پشتیبانی میگفته محصولاتش را برای طرح تخفیف با ارسال رایگان بگذارند؛ اما قبول نمیکردند. میگفتند کالاهای اساسی را حراج گذاشتند. معتقد بودند کیف آنقدرها برای مشتری جذابیت ندارد.
زکیه مطمئن بوده راهش همین است. بالاخره اصرارها و پیگیریهایش کارساز میشود. هر 60 محصول تخفیفدارش یک روزه تمام میشود. محصولات غرفه (تولیدی کیف ترمه و چاپی) خوب میفروشد. کمکم مجبور میشوند تولیدی را گسترش دهند. طوری که این روزها چند خیاط و دو انبار بزرگ برای نگهداری محصولات دارند.
خانم نظری میخواهد داستان ازدواج سید و زکیه را بشنود.
خانم فلاح دوباره ما را میکشاند میان فیلم زندگیشان. چند سال قبل:
جلو آینه مقنعهاش را مرتب میکند و تند چادر میکشد روی سرش. کتابها را زده زیر بغل میخواهد برود کتابخانه درس بخواند. برادرش دارد میرود بیرون. میدود دنبالش و توی حیاط و صدا بلند میکند:
_ منم میرسونی کتابخونه؟
دست داداشش روی زنجیر قفل در میماند. دوستانش توی ماشیناند کمی فکر میکند و به زکیه که دارد کفش میپوشد نگاه میکند.
_ زودی باش
زکیه مینشیند روی صندلی شاگرد کنار برادرش. سرش گرم کتاب میشود. چند وقت بعد سید، زکیه را خواستگاری میکند.
میخواهم بدانم واکنش پسردایی و برادر عروس به خواستگاری سید چه بوده.
سید همانطور که گوشه مبل پاهایش را رویهم انداخته ابرو بالا میدهد و به علی نگاه میکند.
_ اِقَدَر(آن قدر) خوشحال شده بودن.
همه میخندیم علی آقا میگوید:
_ تقریباً بعد اینکه عمم دخترشو داد به این دیگه خونش پاشنه نَداشت
و باز ما میخندیم.
خانم فلاح بهسختی رشته کلام را بین شوخیهای شوهر و پسرداییاش بیرون میکشد.
_ داداشُم میگفت سید خو خیلی پُسر خوبی بود. چش چرونی نَمیکِرد. چطور تو رو دیده؟
میان خنده شوخی چشمم دور خانه میدود. معماری قدیمی خانه بوی کاهگل خیس را به یادم میآورد. طاقچهها مرا یاد خانه قبلی آقاجان میاندازد. شیشههای رنگی پنجره پرتم میکند جایی دورتر. سینمای ذهنم فیلم تاریخی میسازد. در خانه با کلون کوفته میشود. صاحبخانه با دامن گلگلی چادربه سر انداخته و با دندان رو گرفته و در را باز کند. نیمی از حواسش به زن همسایه است و با چشم بچهها را میپایید که دم حوض بازی میکنند.

در همین خیالاتم که خانم نظری پیش دستی میکند و میپرسد خانه برای چند سال قبل است؟
آقای احمدی توضیح میدهد خانه برای 80 سال قبل است و متعلق به پدربزرگش بوده. بعد از فوت پدربزرگ سهم خالهها را خریده. مادرش هم ارثیه خود را به او بخشیده تا در آن زندگی کند. از محله سرچم میگوید که بافت تاریخی یزد است اما به اندازه فهادان شناخته شده و توریستی نیست. تعریف میکند موقع بازسازی هر هفته از میراث فرهنگی سر میزدند تا بافت تاریخی آسیب نبیند.
تصاویر ورودمان به سرچم در ذهنم مرور میشود:
از ماشین پیاده میشویم. دستانم را تا آسمان کش میدهم و قلنج میشکانم. تا خانم نظری از صندوقعقب کیسه هدیه و سوغات باسلام را بردارد. چشم میچرخانم دور کوچه و کودک کنجکاو درونم را رها میکنم تا هرچه میخواهد درودیوار خانه مردم را نگاه کند. جاذبه کوچههای آشتیکنان چشمهایم را به عمق خود میکشد. منتظر دخترک خانم فلاح نمیمانیم و راه میافتیم.
آقای احمدی شوهر خانم فلاح آمده دم در چوبی قدیمی استقبالمان. بیشتر از این که حواسم پی سلام و احوالپرسی باشد؛ ششدانگ حواسم آن ور در است. بیتوجه به صاحبخانه. پلههای موزاییکی را دوتایکی میدوم توی حیاط. اتاقها دور حیاط گرد شدهاند. عکاسی را بهانه میکنم و میمانم تا دل سیر نگاه کنم. یک حوض آبی وسط حیاط زیر سایه درخت انجیر است.
آسمان حیاط را با گونی پوشاندهاند تا زهر نور را بگیرند. روی تراس پشت پنجرههای رنگی یکی از اتاقها را فرش انداختهاند و دورتادورش پشتی ترمه چیدهاند. دوست دارم دور حیاط بدوم و بلند بخندم مثل دختربچهای پنجساله. احساساتم را قورت میدهم. از صدای خانم نظری که دارد از خانه تعریف میکند حس میکنم داخل خانه هم به جذابیت حیاط است.
پلهها را به دو بالا میروم و میشود گفت خودم را پرت میکنم داخل خانه. برخلاف معمول، از سر ذوق بلند سلام میکنم. اتاقهای تودرتو و طاقچههای پوشیده شده با ترمه را بعد از علی آقای سازمند میبینم. با دیدن آن هیکل درشت و ریشبلند و هیبت جدی، حساب کار دست کودک درونم میآید. اگر از علی آقا خجالت نکشیده بودم شاید بلند به آقای احمدی و خانم فلاح میگفتم شما دارید در خانه رؤیاهای من زندگی میکنید.
این جمله سید را که میشنوم ذهنم تصاویر دیگری میسازد:
_ بابا بزرگُم شعرباف بودن. تو زیرزمین همینجا کار مِکردَن. من ماکو رو خیلی دوست می داشتم. ولی اگر مِرفتیم تو زیر زمین جَنگوم میکِردَن.
پنجشنبه آن سالهایی را میبینم که توی حیاط میدویده و با خالهزادهها بازی میکرده. گاهی با همان پاهای برهنه و خاکی پلههای بلند کاهگلی را پایین میرفته. پلهها برای بچهای هم سن و سالش زیادی ارتفاع داشته. به تجربه یاد گرفته بوده بنشیند روی یک پا چمباتمه بزند و پای دیگرش را تا جایی که میتواند کش بدهد روی پله پایینی و برود پایین. نفسزنان پیشانیاش را میچسبانده به در تکچشمی از گوشه در نیم پیش شده زل میزده به حرکات دست بابابزرگش که پشت دار چلهکشی میکرده و با دفتین نخها را میکوبیده. ماکو که میچرخانده سید مسخ میشده. مثل من وقتی در انبار کیفهای ترمه جادو میشوم. لمس زبری ملایم ترمه به پوستم ذوق پس میدهد و چشمم اصالت نقوش بتهجقه روی تاروپود ترمه را ستایش میکند.



استان یزد
یکی از غرفه های بسیار قوی و خوشبرخورد باسلام هستند، تجربه چندین بار خرید عمده رو ازشون داشتم و قیمت بسیار مناسب همراه با کیفیت خوب همواره در تولیدات این خانواده بوده.
امیدوارم روز به روز به برکت کارشان افزوده شود.
سلام. من مردم یزد و دوستشون دارم …برام سواله آیا این خانواده تو همون خونه زیبا زندگی میکنن؟
موفق باشند و پرروزی،کسب و کار و هنر با اصالتشان ماندگار،انشاالله
خیلی روایت قشنگی بود. بوی کاهگل نم خورده دم غروب تابستون میداد.
عالین واقعاً من ازشون خرید کردم من ازشون خرید کردم مخصوصاً پدر خانواده که خیلی زحمت کشیدن و از همتون ممنونم از خانواده ممنون از جمع عالیتون انشاالله رزق و برکت همیشه در کارتون باشه ممنون ممنونم🥰🥰🥰🥰🥰
بسیار عالی بود لذت بردم
ممنون
آفرین به قلم نویسنده مون