قلعه سفید
از من اگر بپرسند میگویم بوشهر دو دریا دارد. یکی آبهای گرم خلیج فارس است که اگر فقط یکبار لحظات منتهی به غروب آفتاب را در ساحلش نشسته باشی، میبینی که چطور خورشید با همه عظمتش مثل یک قرص جوشان در آب حل میشود. آنجا یادت به بزرگی خدا میافتد و همه وجودت «الله اکبر» میگوید. یکی هم نخلستانهایش که تا چشم کار میکند نفر به نفر نخلهای راست قامت ایستادهاند و تو از جاده که میگذری انگار داری از بزرگترین ارتش دنیا سان میبینی و «سبحان الله» میگویی. در دل این دریای سبز روستایی است به نام قلعه سفید که تفاوتی ندارد چه ثمری از نخلهایش برداری؛ خارک یا رطب، خرما یا قصب، هرچه باشد کام را شیرین میکند و لب و زبان را به ذکر «الحمدالله» میجنباند.

درد بی عجز
دلم میخواست وقتی با خانم فرامرزی تلفنی صحبت میکنم صدا خشخش کند و حتی چه بهتر بود که قطع و وصل شود، اما نشد. اصوات واضح و شیوا منتقل میشدند و من در منفعلانهترین حالت ممکن در برابر جملات سهمگینی که میشنیدم، راهی جز ابراز تاسف نداشتم. عبارتهای مرسوم کلیشهای را که همه در مواقع مشابه به کار میبرند تحویل امواج مخابرات میدادم تا برسانند به خانم فرامرزی در آن طرف خط، که مطمئن بودم گوشش پر است از این حرفها.
بعد از آن تماس تلفنی من از خانم غرفهدار به جز نام و شغل و شماره تماسش یک پژواک صدا هم داشتم که در عین دردمندی، کوچکترین نسبتی با عجز نداشت و همین پارادوکس شنیداری شوق دیدارش را دو چندان میکرد.
از پذیرایی که فارغ شد وقتی خواست بنشیند عذرخواهی کرد که ناچار است یک پایش را دراز کند. گفت که از عوارض همان تصادف سال گذشته است که پشت تلفن حرفش را زده بود. بعد هم دست نگاهم را گرفت و کشید تا دیواری که رویش پر بود از قاب عکس بچههایی که خودشان خاک شده بودند.

من نمیدانستم چه بگویم. کنار مادر آن بچهها نشسته بودم و دیگر همان جملات کلیشهای، که پیشتر تلفنی گفته بودم، هم به کارم نمیآمدند. به نظرم میرسید بشر هنوز نتوانسته برای چنین مواجهه نزدیکی عبارت مناسب پیدا کند یا شاید هم من از کنکاش عاجز بودم.
خانم فرامرزی آرام صحبت میکرد و از آسیبهای تصادف هولناکشان میگفت، شوهرش در تمام مدتی که ما مهمانشان بودیم فقط یک جمله میان حرفهای همسرش آورد: «تصادفی که ما هیچ تقصیری درش نداشتیم» . همه کسانی که یک طرف هر تصادفی هستند ممکن است چنین جملهای را بگویند اما هیچکس به اندازه همسر خانم فرامرزی راست نمیگوید. مردی که روزهای آخر تابستان سال گذشته زن و چهار بچهاش را مینشاند توی ماشین که آب و هوایی عوض کنند و نرسیده به مقصد هم میزند کنار تا استراحت کنند، هیچ نقشی در سرعت زیاد ماشین توی جاده و چپ کردنش روی خودش و خانوادهاش ندارد. مردی که درد از دست دادن سه کودکش را کشیده و حالا حق دارد نخواهد تنها فرزندش هر روز به جاده بزند. حق دارد برود کنار مدرسه دخترش خانه بگیرد. به همین خاطر جایی که ما نشسته بودیم دیگر محل سکونتشان نبود ولی هنوز زنهای روستا میآمدند آنجا آموزش حصیربافی میدیدند و سفارشها هم همانجا بستهبندی میشدند برای ارسال. همانجا، مقابل دیواری که پر بود از عکسهای زینب و یگانه و محمدطاها.

خیلی نمیتوانستم به عکسها خیره بمانم. برق نگاه بچهها چشمم را میزد. سرم را انداختم پایین و مشغول هم زدن شربتم شدم. از عطر و طعمش که تعریف کردم خانم فرامرزی گفت عرق طارونهاش را خودش تهیه کرده. تعجب نکردم. دستانی که سالها به بافتن برگ نخل عادت کرده باشد حتما از گرفتن عصاره گل نخل هم عاجز نمیماند.
از جهاد دانشگاهی تا بنیاد برکت
حدود سه سال پیش گروهی از جهاد دانشگاهی به روستای قلعه سفید میروند و به زنان روستا آموزش حصیربافی میدهند. خانم فرامرزی یکی از زنانی است که آموزش میبیند و البته تنها زنی است که از همین راه برای خودش کسب و کار ایجاد میکند. روی میزی در خانه، نمونه کارهایش را گذاشته است. بهشان اشاره میکند و میگوید به نظرش میرسیده اینها تکراری هستند و البته درست هم میگوید. کسی که در این خطه زندگی کرده باشد و یا حتی فقط چند باری به سفر آمده باشد، چشمش پر میشود از محصولات مشابه حصیری با کاربردهای متفاوت. اما چیزی که در دستسازه های خانم فرامرزی همان اول توجه مرا جلب کرد خوشسلیقگیاش در چینش رنگها و ظرافتش در کار بافت حصیرها بود ولی او به همین وجه تمایز هم اکتفا نمیکند.

ذوق هنریاش که قبلا هم خودش را در خیاطی و بافندگی و ساخت مجسمههای صدفی نشان داده بود، این بار با ابداع لوستر حصیری تمام قد اعلام حضور میکند. طولی نمیکشد که آوازه کارش میپیچد و مغازههای کنار جاده اصلی برای سفارش سراغش میروند، کارش رونق میگیرد و نیاز به نیروی کار، پای زنان دیگر روستا را به ماجرا باز میکند. که کار را یاد بگیرند و بروند در خانه خوشان وقتی منتظر دم کشیدن غذایشان هستند، یا وقتی دارند به فرزندشان دیکته میگویند، یا وقتی کنار خانوادهشان نشستهاند به خوش و بش تا چای عصرگاهیشان خنک شود، برگهای نخل را هم ببافند و بدوزند و بابتش مزد بگیرند.
مزدی که شیرینیاش اگر از ثمر همان نخلها بیشتر نباشد حتما کمتر هم نبوده است. از خانم فرامرزی پرسیدم برای خودش سخت نبوده که با وجود چهار بچه این کارها را در حجم بالا هم پیگیری کند، لبخند وسیعی صورتش را پر میکند و دو بار میگوید نه. بعد هم انگار بخواهد بنشیند به تعریف کردن بهترین فیلمی که تماشا کرده، با حوصله برایم پلان به پلان شرح داد که چطور با حضور فعال بچهها کارها را پیش میبرده. از اینکه یگانه کوچکش کنارش مینشسته و حصیرهای نازک را با دستهای ظریفش تکه تکه میکرده تا محمدطاها که با ماشینهای اسباب بازیاش آنها را بار میزده و انگار که صدای خنده و بازی بچهها هم زیر صدای مادرشان به گوش میرسید.

تازه یکسال از سانحه وحشتناکی که پشت سر گذاشتهاند میگذرد و غرفهشان هنوز پابرجاست. کارتونهای سفارشهای بستهبندی شده هم نشان میدهد کارشان از رونق نیفتاده. باید بپرسم چقدر طول کشید و چطور توانست بعد از آن اتفاق سراغ کارش برود.
میپرسم و جوابی که میشنوم حیرتزدهام میکند. میگوید خیلی زود و توضیح میدهد در تصادفشان همسرش به شدت آسیب میبیند و علاوه بر مدتی که در کما بوده چندین ماه هم در بیمارستان بستری میماند و این یعنی چند ماه صفر شدن درآمدش. خانم فرامرزی اگرچه خودش به خاطر آسیبهای جدی که در تصادف دیده نمیتوانسته پای کار بنشیند اما از طریق بافندههایی که در روستا آموزش داده بود سفارشهایش را پیگیری و اجرا میکند تا چرخ روزی خانواده شش نفرهشان، که حالا فقط سه نفر داشت، همچنان بچرخد. هل دادن این چرخ سنگین، با قلبی مجروح و تنی زخمی، قدرت روح بزرگش را به رخ کشید و پای بنیاد برکت را هم به قلعه سفید باز کرد.
حالا قرار است کارگاهشان بزرگتر شود و بافندههایشان بیشتر. تا خانم فرامرزی مجبور نشود بخشی از سفارشها را به خاطر نداشتن نیروی انسانی لازم رد کند. تا لوسترهای حصیریاش که علاوه بر شهرهای مختلف ایران پایشان به آلمان هم باز شده، نام و نشانشان ثبت شود و هرجای دنیا که میروند معلوم باشد بین انگشتان زنان کدام دیار بافته و دوخته شدهاند. تا معلوم شود چه کسی بود که به فکرش رسید میشود نور را از بین برگهای خشک شده نخل هم عبور داد تا سایه دلپذیرتری روی سقف، نقش ببندد.

از دل، بر دل
تصور من این بود که با مشارکت زنان دیگر به عنوان بافنده، کار خانم فرامرزی آسانتر شده باشد ولی با توضیحاتش متوجه میشوم که گاهی کارش سختتر هم بوده؛ مثلا وقتی که بافنده سفارشات را برایش آورده و متوجه شده مطابق با درخواست مشتری نیست و یا نقصی در کار بافت یا دوخت وجود دارد. آن وقت است که خودش مجبور میشود همه را جبران کند بدون اینکه زمان کافی در اختیار داشته باشد. خانم فرامرزی میگوید بافت هر لوستر تقریبا سه الی چهار ساعت زمان میطلبد ولی برایشان پیش آمده که ناچار شدند برای بدقول نشدن پیش مشتری، در عرض یک شب تا صبح همراه دخترش، الهام، کار بافت و دوخت هفده لوستر را انجام دهند.

الهام دختر بزرگ خانواده است که حالا تبدیل شده به تنها فرزندشان. تمام مدت حضور ما موقر و متین کنار خانم فرامرزی نشسته بود. وقتی میگویم مثل مادرش هنرمند است ریز میخندد. خنده دُر گرانبهایی است بر لبهای این دختر نوجوان.
من حواسم به فاصله بین نفسهایش بود، وقتی که داشت برایم از جزییات تصادفشان میگفت. به این هم حواسم بود که از اول جلسه گوشش به دهان مادر بود. وقتی خانم فرامرزی از هنرمندی و هنردوستی دختر دومش، زینب، میگوید، هنوز حرفهایش تمام نشده که الهام نمونه کارهای خواهرش را دستم میدهد.
نقاشی و رنگآمیزی روی ظرفهای سفالی، آن هم با دقتی که از یک کودک یازده ساله بعید است. میپرسم میتوانم عکس بگیرم و مادر تایید میکند. میگوید زینب آرزو داشته روزی در برنامهای مثل اعجوبهها کارهایش را نشان دهند.

قلبم مچاله میشود. آدم حسرتهای خودش را تاب میآورد، ولی حسرتهای بچهاش را چه؟ هرکاری میکنم سر و ته حرفمان میرسد به بچهها. از خانم فرامرزی عذرخواهی میکنم ولی بزرگوارانه لبخند میزند و میگوید که وقتی دربارهشان حرف میزند آرامتر است.
میگوید حتی با حصیرهایی که میبافد هم درد دل میکند. با لوسترهایی که میدوزد هم. یادم میافتد به چیزهایی که راجع به شنوایی گیاهان شنیدهام. مگر نه اینکه نخل از همه گیاهان به انسان شبیهتر است؟ پس لابد برگهایش هم میشنوند حتی اگر خشک شده باشند.
خانم فرامرزی میگوید دو نوع برگ خرما برای حصیربافی وجود دارد؛ یکی که مربوط به وسط تاج نخل است و اصطلاحا «دل» گفته میشود و نوع دیگر که مربوط به برگهای حاشیهای است و « بردل» میگویندش. من فکر میکنم حرفهایی که از دل بر میآیند و بر دل مینشینند، گم نمیشوند. نور میشوند و در تلالو چراغهایی که زیر لوسترهای دست ساز خانم فرامرزی نصب میشود، میدرخشند. مثل نام کوچک خودش که زهراست و معنی زهرا را نورانی و درخشان گفتهاند.



استان بوشهر
خیلی متاثر شدم
ایشون بسیار خانم صبوری هستن
که هنوز دارن کار می کنن و تسلیم افسردگی نشدن داغ فرزند غیر قابل تصوره اونم سه فرزند.
خدا صبر و توان بهشون بده
خیلی قشنگ بود ….
درآمد حلال یعنی همین
دوست دارم از ایشون خرید کنم
خیلی حالم بد شد گریه م گرفت.خدایا خودت برای این خانواده جبران کن
خداوند صبر دهد والبته ذخیرهدآخرت هستند این سه دسته گل زیبا
جاشون توی بهشت هست
خیلی ناراحت شدم روحش شاد
سلام خدا بهشون صبر بده.من جنین دردلم روازدست دادم هنوز بااین مسئله کنارنیومدم ایشون بچه های بزرگ وشیرین زبونشون رو ازدست دادن.واقعا قابل تصور نیست حجم اندوه وغمی که دارن تحمل میکنن.همین جور که میخوندم اشکهام روپاک میکردم اطرافیانم متوجه نشن.
برقرار باشید و سایه تان مستدام
خیلی ناراحت شدم خدا صبربهشون بده
سلام …
اول به این خانواده عزیز تسلیت و بعد تبریک میگویم برای داشتن چنین مادری ،واقعا شیر زن هستند و دل بزرگی دارن