دنیای ملزومات بسته بندی. اسم غرفه این است اما آقای درویشزاده پشت تلفن وقتی آدرس میدهند فروشگاه را زیپپک معرفی میکنند. آدرس را توی گوشی جلوی نام غرفه تایپ میکنم. نام دنیای ملزومات بستهبندی زیر فشار انگشتم روی صفحه گوشی جابجا میشود و همزمان بوی چسب و کاغذ میپیچد توی دماغم. عطری که همینطور سر نخش را بگیری میرسی به هفت سالگیام؛ وقتی که اول سال تحصیلی کتابهایم را از مدرسه گرفتم، بار کوله کردمشان و تا مغازهی بابا را رکاب زدم. تَف کرده، عرق ریز اما سرخوش، سرظهر رسیدم به بابا و گفتم: «بهمون کتاب دادن!»
یادم نیست دریاچمنِ چشمهای بابا برق زده باشد. فقط یادم هست چند دقیقه بعد، دوتایی نشسته بودیم کف مغازه و داشتیم کتابها را، که مثل دارایی ارزشمندی چشم ازشان برنمیداشتم، لای کاغذی با زمینهی آبی میپیچیدیم. شِخ شِخ باز کردن و کشیده شدن چسب، بوی ترشی که داشت و شبیه به عطر لواشک بود، عطر کاغذ نو، برق لایهی نایلونیای که بابا روی کاغذ کادو کاور کرد و حتی اسمم که روی برچسبهایی با زمینهی سفید و کادری آبی با دستخط نستعلیق شکستهی سنوسالدار بابا روی کتابها چسبیده بود، اولین و قدیمیترین تجربه من از بستهبندی است.
فهرست:
این خاطره شاید برایم زنده است چون هیچ کدام از همکلاسیهایم این کار را نکرده بودند و فقط یک کاور نایلونی روی کتابشان بود. من نوستالژی عکس کتاب و گل و مداد روی جلد کتاب فارسی را از روی دست همکلاسیهایم دارم و برای خودم کتاب کلاس اول یعنی یک بستهبندی سادهی آبی!
تا رسیدن به بازار قزوین و خیابان شهید انصاری، این خاطره را توی سرم تفت میدهم، و نمیدانم قرار است پا به نمایشگاهی از پاکت و کاور و کیسه بگذارم که اصلا تعریفم از بستهبندی عوض شود. واقعا دنیای ملزومات بستهبندی است!

یک فروشگاه با تابلوی طلایی-سفید که لوگوی زیپپک روی آن است بَرِ خیابان شهید انصاری -بازار عمدهفروشهای قزوین- توجهم را جلب میکند. درست آمدهام. پارک میکنم و خیلی زود پشت در شیشهای شفاف مغازه هستم که یک ویترین شلخته از ملزومات بستهبندی است. از کیسههایی در سایزهای مختلف، تا بطری و برخی ظروف یکبارمصرف در صفوفی نامنظم، پشت شیشه خودنمایی میکنند. با جعبه شیرینی توی دستم، خیلی زود متوجه میشوند که از طرف باسلام آمدهام و با آقا مرتضی درویشزاده کار دارم. آدرس میدهند که بروم توی پاساژ کناری و میگویند ایشان منتظرم هستند.
ما فروشگاه نیستیم، نمایشگاهیم!
توی نظرات غرفه درباره خوشرویی غرفهدار خواندهام. در آستانهی در شیشهای مشکی فروشگاه، لبخند آقا مرتضی به این گزاره در ذهنم رنگ میدهد. حال و احوال میکنیم، خوشآمد میگویند، به داخل دعوت میشوم. تا پشت یک میز برسیم و بایستیم به حرف، با چشم اطراف را دید میزنم و دنبال ردی از خاطرهام میگردم. جز شِخ شِخ کشیده شدن چسب روی کارتنها چیزی آشنا نیست. هیچ کس هیچ جای این فروشگاه ننشسته و هرکس یک گوشه مشغول پک کردن و بستهبندی و کاری است.

با آقا مرتضی کنار همین آدمها که همه سخت مشغول کار هستند گفتگو را شروع میکنم. تا آماده شوند دوباره در جذبهی رنگها چشم میچرخانم روی قفسههایی که با نظم، شبیه به لانهی کبوتر، جابجا روی دیوار جا خوش کرده و پُر از پاکت و کیسهاند. یکی دوتا دیوار رنگی خالی، پایهی دوربین و وسایل نورپردازی نظرم را جلب میکند. میگذارمشان به طاقچهی ذهنم تا مجالی اگر شد، دربارهاش بپرسم. آقا مرتضی میان همهمهی فروشگاه، شروع میکنند به صحبت. از رشتهی تحصیلیشان میگویند و سابقه آشناییشان با باسلام.

میگویند مهندس صنایع هستند و بعد از سالها کار در کارخانههای قزوین، با اینکه درآمد خوبی را تجربه میکردند، خیلی اتفاقی وارد به قول خودشان کار پاکت شدهاند: «خواهرزادهم، آقا سهیل تو کارخونه تولید کیسه و زیپکیپ موقعیت شغلی خوبی پیدا کرد. و همین شد که به من و خواهرزادهی دیگهم آقا داوود، پیشنهاد فروش اینترنتی پاکت رو به عنوان شغل دوم داد، که بی واسطه از کارخونه محصول رو بگیریم و بدیم دست مشتری. با یکی دو تا کارتن پاکت تو انباری خونه شروع کردیم. اول اتفاقا تو یه پلتفرم دیگه غیر از باسلام کد کاربری گرفتم، ولی هیچی شفاف نبود. فراینداشون سخت بود. روال دست خودمون نبود. من میخواستم مدیریت و نحوه ارسال کالا با خودمون باشه. و اینا رو باسلام داشت. با ایجاد غرفه دو سه تا کاربلد گرفتم و کامل ویساشونو گوش کردم. خیلی منو راه انداختن. غیر از اینا داوود دنبال فروش حضوری هم بود و یه مغازه کوچیک گرفت. دیدیم خوبه و بزرگش کردیم. خوش فکره. سایت راه انداخت و اینستاگراممون رو جدی پیش برد. این شد که شغل دوممون شد شغل اولمون. جوری که الان شغلم تو کارخونه تقریبا به حاشیه رفته.»
دوربین و دیوارهای رنگی را یادم میآید و حدس میزنم بابت تولید محتوای سایت و اینستاگرام باشد. میپرسم.تایید میکنند. سر میگردانم به طرف قفسههای لانه کفتری. میگویم: «خیلی اینجا تنوع زیاده. بیشتر از اینکه فروشگاه باشه شبیه به یه نمایشگاهه! الان همهی اینا رو تو غرفه دارید؟» میگویند: «نه! اصلا نمیشه موجود کرد. من موارد پرفروش و محصولاتی که امتحانش رو پس داده و میدونم فروش میره اونجا موجود میکنم. خیلی تنوع بالاست. به جرات میتونم بگم بزرگترین نمایشگاه پاکت کشوریم. نمیشه مدیریت کرد این حجم رو. ولی همهشون تو سایتمون هست.»
حاج گلاب بهم میگفت، مرتضی بیفت جلو!
به گفتگوهای قبلی با کسب و کارها دارم فکر میکنم، به اینکه اکثرا با شاگردی و خوردن خاک یک حرفه، توانستهاند به فروش خوب برسند. میگویم: «شما که کارتون تو فضای کارخونه و مهندسی بوده، کاسبی و این مدل کار براتون سخت نبود؟ چون شاگردی نکردین و یهو ورود کردین میپرسم. بازاریا یه مرام و مسلکی دارن بالاخره.» این آن جاییست که احتمالا به خاطرش اینجا هستم. یک لحظه مکث و ادامه میدهند: «پدرم بقال معتمد روستا بود. همین حالا عکس یه چرتکه روی مزارشه. ما تو زلزلهی رودبار کل مغازهمون رو با هرآنچه داشت از دست دادیم. با خاک یکسان شد. پدربزرگم، حاج گلاب، به من که کلاس پنجم ابتدایی بودم، میگفت مرتضی تو جلو بیفت مغازه رو دوباره راه بنداز. همونم شد. رو یه فرغون جنسا رو میذاشتم و تا آواربرداری بشه و اینها، اینطوری فروش داشتم. چند سال بعد از زلزله هم که اومدیم قزوین و همون بقالی رو راه انداختیم، کنار درس و دانشگاه میرفتم کمک بابا.»

دوست دارم بدانم پدرشان چه ویژگیای داشتند که کنار بقال صفت معتمد را هم آوردند. میگویم: «خدا رحمت کنه پدر رو. به نظرتون چه چیزی رو از پدر دارید تو کاسبی؟ چه مرامی داشتن؟» چشمش آب میاندازد. یک لرزشی توی صدا هست که من فهمم میشود: «بابا براش مهم نبود این کسی که الان وارد مغازه شد بچهس یا بزرگه؟ زنه یا مرده؟ داراست یا فقیره؟ به همه احترام میذاشت. مردی اگه میاومد یه بار خرید میکرد، با خیال راحت اعتماد میکرد و خانوادهش رو میفرستاد اونجا برا خرید. و دیگه اینکه اهل کلک نبود، من میدیدم، یه وقت بچهای میاومد بقالی، پولش زیاد بود، یک ریال این طرف و اون طرف نمیکرد، بهش تذکر هم میداد که هوای پولتو داشته باش. با همه بچههام شوخی میکرد. خیلیا به خاطر اخلاق خوبش میاومدن مغازه. یا بچهها میاومدن و وقتی نبود میپرسیدن: پیرمرده کجاست؟» میگویم: «پس این رضایت مشتریا و حسن خلق شما ارثیه. از بابا یاد گرفتین.» با تواضع سرشان را میاندازند پایین: «مشتریای باسلام که لطف دارن. ولی از من با اخلاقتر تو فروش داداشه. حسن آقا.» همان کسی که من در مغازهی بر خیابان ملاقات کردم و گفتند بفرمایید به فروشگاه ته پاساژ. و ادامه میدهند: «حسن آقام هرکس میاد تو مغازه یه نکتهای براش داره. یه شوخی، یه بداههی بامزه که یخ فضا رو باهاش میشکنه. و مثل بابا به قول معروف شاه و گدا براش فرقی نداره. کلا ما یه اصلی داریم که از بابا رسیده. مشتری هیچ نیازی نداره از ما خرید کنه. ما به مشتری نیاز داریم و باید رضایتش رو جلب کنیم که بیاد ازمون خرید کنه. پس لازمه احترامش حفظ بشه.»
ما به محصولتون شخصیت میدیم
میگویم: «فقط احترام کافیه؟ تو بازار موندن حتما یه قِلِقی داره. شما چیکار میکنی که مشتری وفادار شه و برا خرید بعدی برگرده. چون احتمالا تو این حرفه اینجوریه که مشتری میره و دوباره میاد که بازم بخره.» آقا مرتضی خیلی دقیق بازار را، مشتریها را و رفتارشان را آنالیز کردهاند: «مشتری ما اغلب کاسبان. و خیلی کم یه خونواده از ما خرید میکنه. تو باسلام هم خیلی از غرفهدارا مشتریمونن. ما بیواسطه میفروشیم برا همین قیمت مناسبه و بعد اینکه برخلاف اکثر ملزومات فروشا، خرده فروشی مجازی هم داریم. روزای اول که غرفهی باسلامو راه انداخته بودم داوود میگفت دایی این کار وقتمونو میگیره. میشینی دونهدونه میشماری ۵۰ تا پاکت دسته میکنی، میبندی، وقت میذاری میری پست… خب چه کاریه؟ ولی من معتقد بودم این خرده فروشی برکت داره. من به کسب و کارای کوچیک فرضاً تو یه روستا، رونق میدم، خدا هم چند برابر برکتشو به من برمیگردونه.

پیش اومده یکی از من ۳۰ تا دونه پاکت خریده. گفتم باشه ببر. بهش گفتم شما برمیگردی بیشتر میبری چون ما به محصول شما شخصیت میدیم. و واقعا برگشته. آخه دیگه زمونهای نیست که کسی بیاد چای و قهوه رو، حتی حبوباتو، مثلا تو کیسه بخره ببره. عطر و طعمش باید حفظ بشه. باید از رطوبت در امان باشه. بستهبندی با پاکتای ما این تضمینو برا مشتری داره. شاید براتون جالب باشه که بیشترین مشتری رو ما از شهرستانا و روستاهای دور داریم جاهایی که تا حالا اسمشو نشنیده بودیم.» توی ذهن باسلامیها همیشه بیبی قمر مانا و روشن یک گوشه نشسته، میپرسم میشناسندش؟ تایید میکنند.و اشاره میکنند که قصهاش را خواندهاند و باسلام را برای همین مدلش دوست دارند: «ما نیم درصد فروشمون هم تو باسلام نیست. ما تو بازار عمده میفروشیم و تو باسلام خرده فروش. ولی از این جهت حس خوب داریم که داریم محصول رو میرسونیم به کسایی که احتمالا به چنین چیزی توی شهر خودشون به هیچ وجه دسترسی ندارن. و خب باسلام مشتری جدید هم برامون داره. غیر از این هم من شخصاً عاشق تکنولوژیای نو و حس خوب آشنا کردن آدما با این موضوعم.»
قصهی یک شکست
همیشه که کارها به روال نیست، همیشه جاده بالا و پایین دارد، پیچ دارد، سنگ دارد، سختی دارد… میدانم که ته جاده موفقیت هم یک پای پر آبله هست که احتمالا هر ورش را نگاه میکنی یک تجربهای بهش زنجیر است. این را به آقا مرتضی میگویم و میپرسم: «قطعا اینجوری نبوده که شما همیشه روالتون به سامان باشه، تصمیم بدی تا بهحال گرفتین؟ اگر بله درباره حس و حالتون بهم بگید. اینکه مواجههتون باهاش چی بود؟ چطوری به قول معروف جمعش کردین؟» یک خندهی تلخ از سر حسرت میآید روی صورتشان. میخندم: «آخ آخ! داشتین پس!»

سری تکان میدهند: «بله. داشتم. من چون زود با کسب و کار آشنا شدم، کلا همیشه راجع به کار ماجراجو بودم. تمام زندگیم رو، کارمو، حتی خونهای که توش زندگی میکردم فروختم و گذاشتم پاش! و اونم این بود که قبل از کار پاکت با سهیل رفتیم سراغ خرید یه سیلو و تولید قارچ. کلا سهیلم مث خودمه، کار داشت ولی میگفت بیا یه کاری برا خودمون راه بندازیم. به یه درآمد بهتر برسیم. کار قارچ بازار فروشش هم بود. اما اینکه بتونی بهترین کیفیت رو تولید کنی کار هرکسی نبود. ما از پسش بر نیومدیم و کار زمین خورد. به قول شما، شاگردی نکرده بودیم. اسمم توی جهاد کشاورزی قزوین هنوز هست. هرکی بهم زنگ میزنه مشورت کنه، میگم ببین اگه جان و مالت رو دوست داری نرو سراغش! اول برو تو یه مجموعه تولید قارچ دو ماه کار کن. فوت و فنش رو یاد بگیر. اگه دیدی تونستی با صرف کمترین هزینه بهترین رو تولید کنی بیا بزن.» یک دوستی داشتم که توی کمد دیواری قارچ تولید میکرد. برایشان از دوستم میگویم و اینکه به نظرم کار راحتی میآمد. میگویند: «نه نه!!! تولید قارچ سادهس، هرکی تو یه ذره کمپوست میتونه تولید کنه. کیفیت مهمه!!!»
قاب آخر
سروصدای فروشگاه کمتر شده. آقای آرمان، یکی از همکاران آقا مرتضی با سر و چشم خداحافظی میکنند و میروند. حس میکنم عکس دستهجمعی را دارم از دست میدهم. میگویم: «ظاهرا ساعت کاریتون داره تموم میشه. یه عکس دستهجمعی بگیریم. بقیهشو بعدا ادامه بدیم.» و بچهها دانه دانه به کادر من اضافه میشوند. تا جمع شوند از آقا مرتضی میپرسم: «تقریبا همه اینجا جوونین، اون شاگردی و مشق کردن پیش بابا رو اینجا دارید پیاده میکنید اگه اشتباه نکنم.» و اینطوری است که افراد را معرفی میکنند. پارسا و امیرحسام دیگر خواهرزادههای آقا مرتضی هستند که هرکدام بعد از اتمام مدرسه، کنار دانشگاه اینجا مشغولند. امیرحسین هم پسر حسن آقا برادر بزرگتر آقا مرتضی است که نمیتواند فروشگاه بر خیابان را ببندد و بیاید برای عکاسی؛ مشتری دارد. محمد، مجری سایت و کلا فضای مجازی است که در تولید محتواها به داوود کمک میکند. تا یک قاب سالم بگیرم کلی شوخی و خنده دارند و سربهسر هم میگذارند.

پیراهنهای مشکی محرمیشان، پرچم یا زینب کبری روی دیوار دفترشان و تقید دستهجمعیشان که آقا داوود با جملهی دست شما درد نکنه من محرم شیرینی نمیخورم به آن صحه میگذارد، رقیقم میکند. بعد از عکس گفتگو با یک سینی چای و یک جملهی طلایی از آقا مرتضی پایان مییابد: «وجود جوونا تو مجموعهی ما برکته، چون اینا بهروزن، چیزایی بلدن که ماها شاید بلد نباشیم یا دیر یاد بگیریم، اینا به کار سرعت میدن. و هر دو انتقال تجربه داریم به هم.» این جمله توی سرم نبض دارد و همزمان که از نمایشگاه زیپپک دیدن میکنم، یادم به وقتهاییست که جسارت حنای هشت ساله، توی کار با موبایل، لپتاپ و تلویزیون دستم را میگیرد. یک وقتهایی حس میکنم پیر شدم و نه بیست و چهار سال، که انگار چهل پنجاه سال، از حنا و تکنولوژی فاصله دارم. و زندگی چه میتواند باشد جز همین انتقال تجربهها برای بهتر زیستن؟


استان قزوین
ازینکه قلمتون رو برامون گذاشتید ممنون عزیزم.
😊
ممنونم از شما مهربان که خوندین.
حس و حال کاغذ و جلد کردن و اینها خیلی برام جالب بود که خودم تجربه مشابه داشتم و برام خاطرههام رو زنده کرد
چه خوب. خوشحالم که اینطور بوده.
چقدر دوس داشتم داستان زیبای قشنگتون رو واقعاً حس و حال خوبی به آدم میده ان شاءالله که کسبوکارتون رو روال باشه
ممنون از همراهی ارزشمندتون.
چقد قصتون به دلم نشست ،چقد دلتنگ شدم از خاطره جلد کردن دفترتون! از پدر خدابیامرزتون! دلم بارونی شد ،ی حس غم ولی خیلی شیرین و نوستالژی و دوستداشتنی اومد سراغم، خدا بهتون برکت بده
روح همه پدران آسمانی شاد.
غم از دلتون دور باشه الهی.
من از این غرفه خرید کردم واقعا محصولات ش خیلی رو کارم تأثیر گذاشت
خدا خیرشون بده
چه عالی! پرروزی باشید الهی.
با سلام
ممنون خیلی عالی بود احسنت عالی بود
عالی شمایید. ممنون از همراهیتون.