بازارچه‌ها

بازارچه‌ها
راسته خدمات محتوایی راسته خدمات و آثار گرافیک راسته بازی و سرگرمی راسته کتاب و مجله راسته اپلیکیشن و بازی رایانه‌ای راسته لوازم التحریر
راسته زیورسازان راسته سفالگران راسته حصیربافان راسته نجارها راسته شیشه‌گران راسته بافندگان راسته نگارگری راسته قالی بافان راسته عروسک سازان راسته فلزکاران راسته دوزندگان راسته چرم دوزان راسته کاردستی
راسته پوست و مو راسته آرایشی راسته بهداشت فردی
راسته سبزی خشک راسته گیاهان دارویی راسته عرقیات و شربت‌ها راسته روغن‌های درمانی راسته مرهم‌های گیاهی راسته دم نوش‌ها راسته سویق و قاووت
راسته سبزی خشک راسته سرکه و آبلیمو راسته میوه خشک راسته شیرینی، آجیل و خشکبار راسته پروتئین و لبنیات راسته حبوبات و برنج راسته عسل و فراورده های آن راسته خرما و کشمش راسته ادویه و چاشنی‌ها راسته اَرده و شیره راسته روغن‌های خوراکی راسته زیتون و ترشی و مربا راسته غذای خانگی راسته میوه و سبزی راسته نان و غلات راسته چای و قهوه و شکر
راسته کیف و کفش راسته پوشاک مردانه راسته پوشاک کودکان راسته لباس ورزشی راسته پوشاک زنانه
راسته تزئینات راسته گل و گیاه راسته شوینده‌های طبیعی راسته لوازم آشپزخانه راسته اتاق خواب راسته اتاق بچه
ارسال رایگان ویژه سفارش‌های داخل اپلیکیشن
دریافت لینک دانلود اپلیکیشن
حسن الماسی
حسن الماسی

حسن الماسی

گالری آثار هنری حسن الماسی
فروش کل غرفه: +20 تاسیس: 25 خرداد 96 آخرین فعالیت: 8 ساعت پیش
غرفه‌دار: حسن الماسی
قم

درباره

غرفه حسن الماسی

قصه محصول


صدام تازه سقوط کرده بود و راه کربلا باز شده بود. یه سفر رفتیم به عتبات عالیات. هیچ دوربینی با خودمون نبرده بودیم. یعنی نداشتیم که ببریم. در طول سفر و موقعیت های مختلف، همش با خودم می گفتم کاش یه دوربین داشتم تا می تونستم لحظه های خوب سفرمون رو باهاش ثبت کنم. وقتی برگشتیم قم، فکر خریدن دوربین، مثل خوره افتاد به جونم. هر روز میرفتم جلوی مغازه های دوربین فروشی و دوربین ها رو پشت ویترین نگاه می کردم یا قیمتشون رو می پرسیدم. یه اخلاقی که من دارم اینه که وقتی می خوام یه چیزی بخرم، حتما باید بهترین و گرونترینش رو بخرم. یه روز یه دوربین حرفه ای دیدم پشت ویترین فروشگاه دوربین بهرنگ توی صفائیه که تازه آورده بود. یه دوربین اس ال آر آلمانی. مجذوب قیافه و کلاس حرفه ایش شدم. هر چی پول داشتم رو گذاشتم و خریدمش. من تا اون موقع حتی یه دوربین آماتور غیر حرفه ای هم نداشتم، اما حالا می خواستم شروع کنم به عکاسی با یه دوربین حرفه ای. تازه اونم از جنس نگاتیویش. اون موقع دوربین های دیجتال تازه وارد بازار شده بودن، ولی خیلی رایج نشده بودن. این دوربین، حرفه ای بود و قدرت عمل زیادی به من می داد. برای همین به دوربین های دیجیتال کامپکت غیر حرفه ای ترجیحش دادم. یک سال با این دوربین عکس گرفتم. حلقه ی فیلم می خریدم و عکس می گرفتم و میبردم چاپخونه، چاپشون می کردم. الان که بهش فکر می کنم، دوران خیلی سختی بود :)) یه سفر رفته بودیم شمال. صبح زود با ذوق و شوق پا شدم رفتم کنار دریا و دوربین رو گذاشتم روی سه پایه و از طلوع آفتاب عکس گرفتم. اون موقع مثل الان نبود که تصویر صحنه رو توی نمایشگر دوربین ببینی و تنظیمات رو به دلخواهت تغییر بدی و عکس رو اونجوری که می خوای بگیری. اصلا نمی فهمیدی چی کار داری می کنی. مخصوصا برای یه آدم ناشی و تازه کار مثل من. چند روز گذشت تا برگشتیم و نگاتیو رو بردم دادم به یه چاپخونه تا چاپش کنه. دو سه روز بعد که رفتم عکسا رو بگیرم، مسئول چاپخونه گفت اجازه می دین یکی از عکسایی که توی این حلقه فیلم هست رو ما برای خودمون چاپ کنیم و بزنیم توی دفتر؟ گفتم چی؟ عکس منو چاپ کنین برای خودتون؟ چطور مگه عکس خوبی شده؟ گفت آره یه عکس دارین که لب دریا گرفته شده و خیلی قشنگ شده، دوست داشتیم برای خودمون هم چاپش کنیم. گفتم میشه ببینمش؟ گفت نه چون هنوز چاپ نشده و فقط ظاهر شده. گفتم باشه مشکلی نداره. فقط به یه شرط. به شرطی که یه نسخه هم برای من رایگان در سایز بزرگ چاپ کنید :) چند روز بعد وقتی برگشتم تا عکس ها رو بگیرم، دیدم عکس اون طلوع خورشید رو در ابعاد مختلف و سایزهای بزرگ چاپ کردن و زدن به دیوار دفترشون و قیمت های چاپ رو روی اون ها چسبوندن. یکی از زیباترین لحظه های زندگیم بود. هیچ وقت تو زندگیم اینقدر احساس غرور نکرده بودم. تا مدت ها بعد هر وقت با کسی از اون خیابون و جلوی اون چاپخونه رد می شدم، با لذت بهش توضیح میدادم که اینجا یه چاپخونه هست که وقتی واردش می شی، یکی از عکسای من رو چسبوندن روی دیوارش :)) وقتی ازدواج کردم، دوران اوج گیری دوربین های دیجیتال بود و استفاده از اون ها همه گیر شده بود. دوربینم رو فروختم و پولش رو گذاشتم روی هدایایی که توی مراسم عروس جمع شده بود و یکی از بهترین دوربین های دیجیتال کامپکت روزگار رو باهاش خریدم. آخ که چه ها کردم من باهاش. فکر کنم چهار پنج سال داشتمش. مثل چشمام مواظبش بودم. جایی نبود که برم و اون رو با خودم نبرم و روزی نبود که شب بشه و من عکسی باهاش نگرفته باشم. صبح تا شب توی اینترنت سرچ می کردم و مطالب آموزشی و مقالات علمی راجع به عکاسی می خوندم. با عکساش توی مسابقات شرکت می کردم و رتبه میوردم و خرج زندگی می کردم :) حتی تونستم یکی دو تا از عکساش رو توی معتبرترین سایت عکاسی دنیا، منتشر کنم. یه بار فوتوبلاگم جزو بیست فوتوبلاگ برتر جهان شد. آدم وقتی یه ابزاری رو به کار میگیره، باید بتونه نهایت استفاده رو از اون بکنه. اگر نتونه از تمام ظرفیت هاش استفاده کنه، یعنی هنوز ازش عقبه. از ابزارش عقبه و باید تلاش کنه که بهش برسه. آدم وقتی میرسه به ابزارش، دیگه اون ابزار به دردش نمی خوره. چون مانع حرکتش به جلو میشه. باید ازش چشم پوشی کنه و ابزار بهتر و قدرتمند تری رو به کار بگیره. وقتی داشتم این دوربین رو می خریدم، از من جلوتر بود. سالها تلاش کردم و عکس گرفتم و آموختم تا بهش رسیدم. البته اگر توان مالیش رو داشتم، شاید زودتر این کار رو می کردم، ولی بالاخره روزی رسید که به این نتیجه رسیدم جای من توی دنیای کامپکت ها و دوربین های آماتوری نیست. شب ها خواب دوربین های حرفه ای رو می دیدم. دوربین هایی که خیلی گرون بودن و من فقط توی رویاهام می تونستم صاحبشون باشم. البته تعریف رویا برای من چیزیه که قراره دیر یا زود بهش برسم. مثل رویای خریدن دوربین دیجیتال حرفه ای.

میخواسم اسم دوربینی که خریدم رو بگم، اما یادم اومد که هیچ حرفی از اسم دوربین قبلیم نزدم. دوربین دیجیتال کامپکتم اسمش سونی دبلیو سون بود. وقتی دوربین کنون سون دی رو با قیمتی حدود ده برابر بیشتر خریدم، دوربین قبلیم رو هدیه دادم. الان چهارده پونزده سال از خریدن اولین دوربینم و هفت هشت سال از خریدن دوربین فعلیم میگذره و توی این سالها، ذره ای از علاقه و اشتیاق من به عکاسی و ثبت لحظه ها کم نشده. هر روز بیشتر حس می کنم که اطلاعاتم در مورد عکاسی کافی نیست و برای یادگیری و مطالعه، تلاش بیشتری می کنم. توی این سالها، توی مسابقات زیادی شرکت کردم و رتبه های زیادی رو کسب کردم. توی نمایشگاه های زیادی شرکت کردم و دو نمایشگاه انفرادی هم خودم برگزار کردم.

درباره یک زندگی

گفتم باید بروم. کلی کار دارم و لپ تاپم را نیاورده ام. گفت نه! امشب را بمانید اینجا. مگر نگفته بودی که تبلتت را برای کار خریده ای؟ بمانید و کارت را با تبلتت انجام بده. خودم هم خیلی میلی به رفتن نداشتم و دنبال بهانه می گشتم تا بمانم. گفتم چشم. می مانیم.

همین که تبلتم را برداشتم و صفحه اش را روشن کردم، برنامه ی خندوانه شروع شد. روز اعلام نتایج دور یک چهارم نهایی بود. شب حساسی بود. همه منتظر این لحظه بودند و نشستند به تماشای خندوانه. من هم دوست داشتم این قسمت را تماشا کنم. تبلت به دست، نشستم روی مبل جلوی تلویزیون.

اتفاقات جالبی داشت در خندوانه می افتاد و همه را حسابی به خودش مشغول کرده بود. من هم سعی می کردم صحنه های مهمش را از دست ندهم. اما هر جا که می شد با گوش، خندوانه را تماشا کرد، چشمانم را به تبلت می دوختم و آرام آرام کارم را انجام می دادم.

بعد از یکی دو ساعت خندوانه تمام شد. تلویزیون را خاموش کردیم. یک لحظه، سکوت تمام خانه را فرا گرفت. نگاهی به من انداخت و گفت: با این خندوانه، اصلا توانستی کاری انجام بدهی؟ قولنج گردنم را شکاندم، دستی به لباسهایم زدم و گرد و غبارش را تکاندم و پاسخ دادم: در همین یکی دو ساعتی که شما مشغول تماشای تلویزیون بودید، من رفتم و به تنهایی، سی و دو عدد قاب عکس شاسی ۳۰ در ۴۰ را از چاپ خانه گرفتم و بردم داخل غرفه ی آثار هنری ام در باسلام چیدم. غرفه ام را آب و جارو کردم و خودم را برای افتتاحیه ی فردای غرفه ام آماده کردم :)گفتم باید بروم. کلی کار دارم و لپ تاپم را نیاورده ام. گفت نه! امشب را بمانید اینجا. مگر نگفته بودی که تبلتت را برای کار خریده ای؟ بمانید و کارت را با تبلتت انجام بده. خودم هم خیلی میلی به رفتن نداشتم و دنبال بهانه می گشتم تا بمانم. گفتم چشم. می مانیم.

همین که تبلتم را برداشتم و صفحه اش را روشن کردم، برنامه ی خندوانه شروع شد. روز اعلام نتایج دور یک چهارم نهایی بود. شب حساسی بود. همه منتظر این لحظه بودند و نشستند به تماشای خندوانه. من هم دوست داشتم این قسمت را تماشا کنم. تبلت به دست، نشستم روی مبل جلوی تلویزیون.

اتفاقات جالبی داشت در خندوانه می افتاد و همه را حسابی به خودش مشغول کرده بود. من هم سعی می کردم صحنه های مهمش را از دست ندهم. اما هر جا که می شد با گوش، خندوانه را تماشا کرد، چشمانم را به تبلت می دوختم و آرام آرام کارم را انجام می دادم.

بعد از یکی دو ساعت خندوانه تمام شد. تلویزیون را خاموش کردیم. یک لحظه، سکوت تمام خانه را فرا گرفت. نگاهی به من انداخت و گفت: با این خندوانه، اصلا توانستی کاری انجام بدهی؟ قولنج گردنم را شکاندم، دستی به لباسهایم زدم و گرد و غبارش را تکاندم و پاسخ دادم: در همین یکی دو ساعتی که شما مشغول تماشای تلویزیون بودید، من رفتم و به تنهایی، سی و دو عدد قاب عکس شاسی ۳۰ در ۴۰ را از چاپ خانه گرفتم و بردم داخل فروشگاه آثار هنری ام در باسلام چیدم. فروشگاهم را آب و جارو کردم و خودم را برای افتتاحیه ی فردا، آماده کردم.

درباره یک مکان

عکاسی از آدما، از یه جهت مثل عکاسی حیات وحشه. بهترین عکس های حیاط وحش زمانی گرفته میشن که عکاس بدون این که توجه حیوان رو به خودش جلب کنه و کاملا مخفیانه از حالت ها و حرکت های کاملا طبیعی حیوان عکاسی کنه. در مورد آدم ها هم این مسئله صادقه. وقتی سوژه متوجه حضور انسان دیگه ای می شه یا می فهمه که کسی در حال عکاسی از اونه، حرکت هاش و ژست هاش دیگه طبیعی نیست. اگر عکاسی دنبال این باشه که عکسهایی کاملا طبیعی و به دور از ژست و قیافه از سوژه ش بگیره، بهتره این کار رو مخفیانه انجام بده.فرق بزرگی که بین این دو سوژه وجود داره، اینه که وقتی از حیاط وحش عکاسی کردی می تونی راهتو بگیری بری و هر کاری که دلت می خواد با عکست بکنی. ولی وقتی از آدمی عکاسی کردی و قصد این رو داری که اون عکس رو بعدا در جایی منتشر کنی، باید بری سراغ طرف و بهش بگی که اگه اجازه بدین میخوام ازتون عکس بگیرم و منتشرش کنم. اگر اجازه نداد، عکسی که گرفتی رو فقط واسه خودت نگه داری و جایی منتشرش نکنی. اگر هم تونستی اجازه بگیری، بهتره که به طرف نگی که قبلا عکس ها رو گرفتی، و ازش بخوای دوباره به حالتی که می خوای در بیاد و ژست مورد نظرت رو بگیره و چند تا عکس نمایشی ازش بگیری. اما خودت میدونی که عکس هایی که قبلا گرفتی یه چیز دیگه س.وقتی این پیرمرد رو توی یکی از خیابون های زنجان دیدم، سعی کردم از فرصت استفاده کنم و بدون جلب توجه بهش نزدیک بشم و ازش عکس بگیرم. فکر می کردم خواب باشه، همین که بهش نزدیک شدم، سریع از جا پرید و عینکش رو در آورد و گرفت دستش و نشست روی کاناپه و سلام کرد. در یک لحظه همه چیز رو از دست رفته دیدم.زبان مادریم ترکی نیست. در مورد ترکی لیسنینگم بهتر از اسپیکینگم هست. خیلی کم پیش اومده که سعی کرده باشم با کسی ترکی صحبت کنم. اما انگار اینبار باید خودم رو آماده می کردم برای یه دیالوگ مفصل به زبان ترکی.رفتم جلو و سلام کردم و شروع کردم به صحبت کردن. گفتم آره داشتم رد می شدم و دیدم خیلی جالب این جا خوابیدین و خواستم ازتون عکس بگیرم. البته همه ی اینا رو به ترکی گفتم :دی بعد اونم شروع کرد به صحبت و گفت آره ما تو خونمون کلی عکسای قدیمی داریم و بیا ببین و این حرفا. اولش نتونستم متوجهش کنم. یه ذره با کلمات و جملات ترکی ور رفتم تا آخر تونستم منظورم رو برسونم. بعد فکر کرد فقط می خوام از خودش عکس بگیرم. همون جوری که نشسته بود کمی جابه جا شد و ژست گرفت و گفت بگیر. حالا باید تمام سعیم رو می کردم تا اینو بهش بفهمونم که همون حالتی که موقع خواب داشتی رو می خوام و می خوام که قشنگ دراز بکشی و پاهات رو دراز کنی روی کاناپه و عینکت رو هم بزنی و تظاهر کنی که خوابی. خیلی سخت بود :دیدر کمال ناباوری همه چیز به خوبی پیش رفت و این عکس رو به همراه چند عکس دیگه از زوایای مختلف با گوشیم گرفتم. چون توی این سفر اصلا دوربینم رو همراهم نبرده بودم.

ارزشش را دارد


این غرفه در سراسر اینترنت

نظرات کاربران

غرفه حسن الماسی
مریم قربانی (غرفه آروند)
26 دی 97
جسارتا قیمت تابلو عکس دختران بهار را ظاهرا یه 0 کم گذاشتین! در قسمت درباره زندگی هم دوبار مطلب رو کپی کردین! لطفا ویرایش کنید
مریم قربانی (غرفه آروند)
26 دی 97
سلام الان ساعت 2:30 نیمه شب هست و منی که حوصله خوندن چهار خط بیشتر از هر داستان رو ندارم، از طرفی هم کلی طراحی دارم که باید فردا صبح تحویل بدم اومدم یه چرخی در باسلام زدم اتفاقی غرفه شما رو دیدم و داستانتون رو با اشتیاق خوندم و لذت بردم موفق باشید چقدر لذت بخشه خوندن داستان زندگی افرادی که به هدفشون رسیدن و روز به روز هم موفق تر میشن در مسیر هدفشون موفق و پاینده باشید
علی شاه قلعه
6 آبان 97
معمولا متن های بلند رو حوصلم نمیکشه بخونم ولی قصه محصول و دیگر توضیحات غرفهتون رو تا اخر خوندم و یه جوری حسش هم کردم خیلی شیرین و زنده بود موفق باشی
هدیه - صفحه اول - بازار باسلام