مواد غذایی
خانه و آشپزخانه
خوشه های تاک ارسال رایگان
خوشه های تاک ارسال رایگان

خوشه های تاک ارسال رایگان

فرآورده‌های ترش و شیرین باغ انگورمان به همراه یک فنجان دوستی،
چند لقمه صمیمیت و سفره‌ای پر از آرزوهای رنگی برای شما هم‌وطنانم.
1 سال در باسلام
19 محصول
+300 فروش
آخرین فعالیت رضایت مشتری
9 ساعت پیش 97 %
دختر یک باغبان
شیراز فارس
دختر یک باغبان
فارس، شیراز
1 سال در باسلام
19 محصول
+300 فروش
آخرین فعالیت 9 ساعت پیش
رضایت مشتری 97%
پیام غرفه‌دار: 1. ارسال رایگان برای خرید بالای 200 هزار تومان
2. باغمون دیمه برای همین کیفیت محصولاتمون عالیه.
3. فیلم مراحل تولید محصولاتم را در اینستاگرامم khooshehayetak ببینید.

محصولات

غرفه خوشه های تاک ارسال رایگان

درباره

غرفه خوشه های تاک ارسال رایگان

قصه محصول

باغداری و کشاورزی شغل آبا و اجدادی ماست. باغ و زمین نسل به نسل، سینه به سینه و از پدر به فرزند، به ارث می‌رسد. باغ و زمین ما قدم پدران زیادی را به خود دیده تا به پدر من رسیده‌. باغ و زمین ما دیم است و فقط با آب باران رشد می‌کند و ثمر می‌دهد، سال به سال که بارندگی کمتر می‌شود، چالش کسب‌و‌کار ما هم بیشتر می‌شود. فعلا در تلاشم محصولات سالم و طبیعی باغ انگور پدرم را مستقیم و بی‌واسطه عرضه کنم تا کارش رونق بگیرد.

درباره یک زندگی

وقتی استاد گفت: "هر کی حرفه‌ی خانوادگیش رو ادامه بده، توش موفق‌تره" دیدم من هم یک حرفه‌ی خانوادگی برای ادامه دادن دارم. باغداری شغل اجدادی ما بود. اما پس این همه سال که درس خواندم و سختی کشیدم چه؟ دانشجوی ارشد بودم. خیال ورود به مقطع دکتری و مدرس دانشگاه شدن را در سر می‌پروراندم. اگر در روستا و باغ برای من آینده‌ای بود که الان روانه دانشگاه و دیار غربت نمی‌شدم. از سیزده سالگی به خاطر درس و تحصیل دور از خانواده زندگی کردم. وقت و بی‌وقت با زبان نرم، تند، گریه و خنده از پدرم می‌خواستم دست از سر کچل باغِ انگور و زمین کشاورزی بردارد و بیاید شیراز سر یک شغل با درآمد ثابت و ماهانه که همه‌مان دور هم باشیم و یک پایمان شیراز و پای دیگرمان روستا نباشد. برای یک باغدار که همیشه مستقل زندگی کرده، صاحب‌کار نداشته و حتی خودش صاحب‌کار بوده، شغل مناسبی در شهر نیست. نفس استاد از جای گرم بلند می‌شد. من هم هر روز سر از یک گوشه فضای مجازی در می‌آوردم و مطلب می‌نوشتم. گاهی سفارشی از سمت مجلات و نشریات بهم می‌رسید. کنار مدرس دانشگاه شدن، نویسندگی را به عنوان حرفه‌ی دیگرم مد نظر داشتم. تجربه‌ای از مستندسازی هم داشتم و در آینده‌ای نزدیک خودم را یک استاد دانشگاهِ نویسنده‌ی مستندساز می‌دیدم. سر کلاس "پادکست سازی" با ریحانه آشنا شدم. باسلام را خیلی خوب به من معرفی کرد. دیدم اگر تجربیاتی را که از فضای مجازی و نویسندگی دارم، در وادی کسب‌و‌کار آنلاین خرج کنم، می‌توانم درآمدی برای خودم داشته باشم. مهارت لازم برای این کار را داشتم و پدرم بهترین محصول برای سرمایه‌گزاری را داشت. کو تا من دکتری بگیرم و استاد دانشگاه بشوم؟ تا چشم باز کردم کرکره‌ی غرفه "خوشه‌های تاک" را بالا داده بودم و دنبال عکس پروفایل می‌گشم.

پدرم بازار مصرف و مشتری نداشت. بهترین محصول را که تمام سال در سرمای زمستان و گرمای تابستان برایش زحمت کشیده بود، به قیمت تُف‌تومان می‌داد به مغازه‌دار فقط برای اینکه روی دستش نماند و خراب نشود. بعد از چند ماه کلی زنگ بزنیم و پیگیر باشیم تا چک مغازه‌دار پاس بشود و آخرش هم از سر و ته پولی که باید بدهند کم کنند. تصمیم گرفتم برای پدرم عصای دست باشم و در باسلام محصولاتش را بی‌واسطه بفروشم که جبران همه‌ی تلاشها و زحمت‌هایش باشد. خوبی باسلام این است که مشترهایش دست به نقد هستند و خوش‌حساب. چون باید هر سال محصولاتم را در باسلام به فروش برسانم، سعی می‌کنم غرفه‌دار خوبی باشم که حواسش هم به کیفیت محصول باشد، هم به کمیت، هم شکل ظاهری و هم بسته‌بندی. از اینکه می‌بینم این راه هم خودم را به درآمد می‌رساند و هم شغل پدرم را توسعه می‌دهد تا تلاشش بیشتر به ثمر برسد، خوشحالم. چون از بچگی همراه خانواده‌م توی باغ بودم و سر زمین، غرفه‌ام مرا با همه‌ی خاطرات زندگیم و اصالتم پیوند می‌دهد. اصلا مگر می‌شود این حرفه را دوست نداشته نباشم؟

همه چیز این قدر خوش و خرم نیست. تازه اول راه است و هر روز یک چالش جدید سر راهم سبز می‌شود و برایم شکلک درمی‌آورند. برای این کار کسی کمکم نیست. خانواده‌م معمولا روستا هستند و برای مدیریت غرفه و رسیدگی به سفارشات باسلامی‌ها نه وقت دارند و نه شرایطش را. برادرم هم مشغله‌‌های خودش را دارد. خواهر و برادر دیگری هم ندارم. چون دانشگاهم شهر دیگری است، محصولاتم بخشی از جهیزیه‌ی سیارم شده‌اند که همیشه آن را همراه خودم به دوش می‌کشم. روزهای اول دیدم به ضرر و سختی‌اش نمی‌ارزد. این حمل و نقل‌ها هم هزینه‌ی اضافی دارند و هم سختی‌های خودش را. حتی بعد از یک هفته چون دیدم دست تنهایی و با شرایطی که من دارم اصلا نمی‌توان و نمی‌شود، غرفه را با همه‌ی ذوقی که برایش داشتم غیر فعال کردم. اما باز به خاطر "امید" به آینده، با همه‌ی چالش‌هایش کنار آمدم و غرفه را فعال کردم. سعی می‌کنم به "از تو حرکت از خدا برکت" اعتماد کنم. فعلا منتظرم ببینم این جمله چطور تحقق پیدا می‌کند و چطور خدا پا پیش می‌گذارد و از "مِن حیثُ لایحتسب" غافلگیرم می‌کند.

فعلا اول راهم و اگر موفق بشوم علاوه اتفاقات بزرگی برای زندگی خودم و شغل پدرم رقم می‌خورد چرخ تولید محصولاتمان بیشتر می‌چرخد. به گمانم همه‌ی باغدارها و کشاورزها استحقاق این را دارند که دیده بشوند و بازار بی‌واسطه برایشان ایجاد شود.

درباره یک مکان

روستای ما 90 کیلومتر با شیراز فاصله دارد و در دامنه‌های رشته کوه زاگرس واقع شده. یعنی آب و هوای معتدلی دارد و جنگل‌های سرسبز بلوط و چشمه‌های فصلی و رودخانه‌هایی که این سالها کم‌آب شده‌اند. برای همین داروهای گیاهی و درمانی زیادی در منطقه‌ی ما پیدا می‌شود. کشاورزی، دامداری و باغداری رونق دارد و اینها منبع درآمد روستاییان ماست. البته چون زمین‌ها و باغها دیم هستند و فقط با آب باران زنده‌اند، بارندگی کم و خشک‌سالی بخش زیادی از زمینها را به بن بست رسانده و تعطیل کرده. دیگر مثل سابق گندم و جو کشت نمی‌شود اما باغهای انگور هر چند کم‌ثمر شده‌اند اما هنوز جانی در تن و خاک دارند.
این غرفه در سراسر اینترنت