مواد غذایی
خانه و آشپزخانه
لطفا شهر و استان خود را انتخاب کنید
دست‌ساخته‌های ماهک
دست‌ساخته‌های ماهک

دست‌ساخته‌های ماهک

نمد دوزی‌هایی متنوع و دست‌دوزی شده
توسط هنرمندی که هنرش را بر معلم شدن ترجیح داد.
5 سال در باسلام
22 محصول
کمتر از 10 فروش
آخرین فعالیت
6 ماه پیش
خانم مطهره جوان آراسته
قم
5 سال در باسلام
22 محصول
کمتر از 10 فروش
آخرین فعالیت 6 ماه پیش

درباره

غرفه دست‌ساخته‌های ماهک

قصه محصول


✔️ این فقط یک "قصه" است.


نویسنده: محمدحسین محمدی دمنه

«آشتی نمدی»
از اول مهمانی تا همین حالا که برگشته‌ایم و به زور، دهانش را باز کرده‌ام و مسواک را توی دهانش می‌چرخانم، یک ریز گریه می‌کند. از آن شب‌هایی نیست که با بهانه و وعده و وعید بتوانم حواسش را پرت کنم تا از یادش برود که پسرخاله‌اش سر عروسکش را با چاقوی میوه‌خوری گوش تا گوش بریده است. دلش عروسک خودش را می‌خواهد و بدون عروسکش خواب به چشمانش نمی‌آید. اما هرچقدر هم بچه‌ها چموش و حرف‌گوش‌نکن باشند بالاخره مادرها راه نجات را پیدا می‌کنند. به‌عنوان تیر آخر دراز می‌کشم کنارش. دست می‌کشم روی موهایش و بدون این که منتظر شوم تا گریه‌اش بند بیاید چشمانم را می‌بندم و شروع می‌کنم به دیدن گذشته و تعریف کردنش: برادرم رضا عروسک‌های مسخره‌ای دارد. مثل خودش که آدم مسخره‌ای است! آدم‌آهنی هم شد عروسک؟ نه نرم است، نه دست روی سرش می‌شود کشید. نه بغلش می‌شود کرد، نه بهش نقش به درد بخوری توی خاله‌بازی می‌شود داد.

قبول کرده بودم که با هم بازی کنیم. همین ماه پیش بود که رفته بودیم مشهد، خانه پدربزرگ. هر وقت که می‌رویم مشهد، موقع برگشت برایمان اسباب‌بازی می‌خرد. آدم‌آهنی رضا، دو تا عروسکی را که پدرم از مشهد برایم خریده بود گروگان گرفته است و من باید به فکر راهی باشم تا آدم‌آهنی‌اش را دور بزنم، عروسک‌هایم را نجات بدهم. تا باقی عروسک‌هایم از لانه می‌آیند بیرون، آدم‌آهنی رضا با تیر عروسک‌هایم را می‌کُشد. می‌گویم: چرا تیر تفنگت تمام نمی‌شود؟ می‌گوید: تیر تفنگ آدم‌آهنی‌های تموم نمیشه.

یک هفته است که حتی نتوانسته‌ام عروسک‌هایم را ببینم. رضا برای این که لج من را در بیاورد هی دکمه‌اشان را فشار می‌دهد و صدای گریه‌اشان را می‌شنوم. این آخرین نقشه‌ام است. اگر این یکی هم شکست بخورد دیگر نمی‌دانم باید چه کار کنم؟ از بابا قول گرفته‌ام که موقع نماز صبح بیدارم کند. گفتم که می‌خواهم از همین بچگی نمازخواندن را تمرین کنم. چقدر خوشش آمد و به من باریکلا گفت و قبول کرد. می‌خواهم موقع نماز صبح که رضا خوابیده است بیدارم کنند و یواشکی بروم سر وسایلش و عروسک¬هایم را فراری دهم. بابا با نوازش و بوسه بیدارم می‌کند که نماز بخوانم. می‌روم توی دستشویی. دست و صورتم را الکی خیس می‌کنم که یعنی وضو گرفته‌ام. می‌آیم بیرون بابا دستش را می‌برد سمت آسمان و خدا را به خاطر دختر با نماز و مؤمنی که بهش داده است شکر می‌کند. می‌گویم: بابا من خجالت می‌کشم جلوی شما نماز بخونم. میشه برم توی اتاق رضا؟ می‌گوید: ایرادی ندارد. مهر را بر می‌دارم و چادر گل‌داری را که مادربزرگ از کربلا برایم آورده بود سرم می‌کنم و می‌روم توی اتاق رضا.

عروسک‌ها باید توی کمد کنج اتاق باشند؛ همان جایی که آدم‌آهنی‌اش مسلح ایستاده است. نزدیک که می‌شوم پایم گیر می‌کند به یک سیم و صدای بوق بلند می‌شوم. بعد هم آدم‌آهنی‌اش شروع می¬کند به چرخیدن و تیراندازی کردن. پدر و مادر، به چشم به‌هم‌زدنی وارد اتاق می‌شوند و رضا از خواب می‌پرد. قرارمان با رضا این بود که پدر و مادر از بازی باخبر نشوند که می‌شوند. من و رضا توی اتاق رضا زندانی می‌شویم. عروسک‌ها به انباری برده می‌شوند و ما مجبوریم بازی‌های بی‌خطرتر و مهربان‌تری را در پیش بگیریم.

با مامان صحبت می‌کنیم و قول می‌دهیم که دیگر از این کارها نکنیم. مامان با بابا صحبت می‌کند و ما در عوض بازی‌های خطرناک، باید با خلاقیت خودمان برای خودمان عروسک بسازیم. رضا کاغذ می‌آورد. عروسک‌های کاغذی زود پاره می‌شوند. پس به درد نمی‌خورند. مادر برایمان مقوا می‌خرد و پارچه و نخ و پلاستیک. هیچ کدامشان ولی نرم نیست. به مادر می‌گویم: میشه یه چیزی باشه که نرم باشه؟ که بشه بغلش کرد؟ روز بعد، مادر با لبخند می‌آید توی سلول. برایمان نمد خریده است. هم نرم است هم پر از رنگ‌های مختلف. می‌شود باهاشان هزار چیز درست کرد. با رضا شروع می‌کنیم به ساخت‌وساز. من گل سر درست می‌کنم، رضا عروسک. با عروسک‌ها دوست می‌شویم و به‌عنوان سند آزادی تحویل مادر می‌دهیم. از عروسک‌های قبلی بهترند. هم به کسی تیراندازی نمی‌کنند هم توی زندان گریه و زاری راه نمی‌اندازند، هم آن‌قدر نرم هستند که می‌شود شب‌ها بغلشان کرد و با خیال راحت تا بعد از نماز صبح خوابید.

قصه‌ام که تمام می‌شود چشمانم را باز می‌کنم. دخترم را نگاه می‌کنم که موهایش روی دست من و بالشت کنارش پخش شده است. نمی‌دانم از کجای این قصه را دیگر نشنیده و خوابش برده است، فقط می‌دانم فردا صبح هر طور که شده باید بروم توی انباری و دوباره نمدها را در بیاورم و این بار به جای رضا و به جای مادرم که حالا سال‌هاست که نیست، بنشینم کنار دخترم و با نمد، عروسک بسازم، گل سر بسازم، تمام آرزوهای دخترم را با نمد، کوک بزنم و خلق کنم.

درباره یک زندگی

من «مطهره جوان آراسته» هستم. پدر جد ما زمانی که می‌خواست شناسنامه بگیرد هیچ اسمی برای خودش انتخاب نکرده بود. مأمور ثبت احوال آن زمان هم وقتی ایشان را می‌بیند که هم جوان است هم بسیار شیک‌پوش و آراسته پیشنهاد می‌کند اسم فامیلی‌اش «جوان آراسته» باشد. الآن بیست و هفت سالم است و احساس خوبی نسبت به زندگی‌ام دارم. با این که در قم بزرگ شده‌ام اصلاً خودم را قمی نمی‌دانم و به محل تولدم مشهد تعلق خاطر بیشتری دارم. همیشه عیدها و تابستان‌ها برگشته‌ایم مشهد و آن جا را بیشتر دوست دارم.
کارم ساختن محصولات نمدی است. البته کارهای غیر نمدی هم دارم. مزیت نمد نسبت به سایر پارچه‌ها کار راحت‌تر با آن است. راحت شکل‌پذیر و حجم‌پذیر است و ساختن کارهای عروسکی با آن راحت است. دو سال است که محصولات نمدی می‌سازم ولی از خیلی سال‌ها پیش این کار را دوست داشتم. یعنی از سال‌هایی که حتی پارچه نمدی در پارچه فروشی‌ها و خرازی‌های محل زندگی‌مان هم پیدا نمی‌شد. من عکس کارهای نمدی را جمع می‌کردم و پیش خودم نگه می‌داشتم. چهار سال قبل هم که بچه‌ام می‌خواست به دنیا بیاید توی فکر بودم برایش عروسک‌های نمدی بسازم ولی نشد. تا این که خیلی اتفاقی شروع کردم به یک کار بزرگ. بزرگ از این نظر که اولین کارم بود و چند هفته وقتم را گرفت. هدیه‌اش دادم به کسی و بقیه هم دیدند. همین شد که کارهایم مشتری پیدا کرد. کم کم انگیزه‌های مالی هم در کنار علاقه‌ام جدی شد و برای فروش کارهایم کانال و اینستاگرام زدم. کارهایم توی خانه اقوام و آشناها زیاد دیده می‌شود. هم هدیه برده‌ام هم از من خریده‌اند. خدا را شکر توی خانواده‌هایی هستیم که همه هنرمند و هنردوستند.
دوست دارم کارم را گسترش بدهم و یک کارگاه بزنم. ولی نه آن قدر گسترده که زندگی روزمره‌ام مختل شود. یک مدتی دوست داشتم یک کارگاه بزرگ در قم ایجاد کنم مثل کارگاهی به نام پریا که در مشهد است و از کل ایران سفارش می‌گیرد و تمام عید هم در کارگاه‌شان بودند. مدتی هم دنبال دستگاه‌های لیزری بودم ولی به نتیجه رسیدم یک کارگاه جمع و جور را بیشتر دوست دارم. شروع این کار سرمایه‌ خیلی مختصری می‌خواهد و هر کسی می‌تواند با مبلغ خیلی جزئی شروع به کار کند. کارشناسی اقتصاد دارم و پیشنهاد معلمی هم داشتم ولی کار نمد را ترجیح دادم و فکر کردم اگر سفت و سخت به آن مشغول شوم بعد از بیست و پنج سال یک کارخانه زده‌ام. حواسم هست سفارش‌هایی که می‌گیرم سرم خیلی شلوغ نشود و به اندازه‌ی توانم باشد

درباره یک مکان

هر وقت شروع به کار می‌کنم وسایلم را گوشه‌ای از خانه می‌چینم و مشغول می‌شوم. کار که تمام شود وسایل هم می‌رود توی کمد. اگر بین دو تا کار فاصله بیفتد و کسی بیاید خانه‌مان اصلاً وسایل کارم را نمی‌بیند.
در نظر دارم بیرون از خانه‌مان ولی در همان آپارتمان یک جایی را به صورت دائمی آماده کنم و وسایل کارم را آن جا بگذارم.

ارزشش را دارد

ارزش کارهای من بیشتر از نخ و پارچه و سوزنی که در آن به کار رفته، وقت و زمانی است که صرفش شده است؛ آن ذوق و سلیقه‌ای است که خرجش شده است؛ چون دست‌دوز است. هر چند ممکن است مثل کارهای کارخانه‌ای و برش‌های لیزری همه کارها یک اندازه نباشد ولی هنرمندانه است. به نظرم کارهای سری دوزی شده و کارخانه‌ای کار هنری نیست حتی اگر ظاهرش تمیزتر و شیک‌تر به نظر برسد.