سفرنامه زنجان


|

|

415

سفرنامه زنجان

زمان مطالعه: 1 دقیقه

ساعت پنج صبح است و پنج و ربع قرارمان است در ساختمان پارک علم و فناوری قم. دقایقی هست که راه افتاده‌ام و هنوز آمپر ماشین تکان نخورده است. می‌گذارم پای خنکی هوای اول صبح ولی فکرم مشغول می‌شود: «این‌جا هوا اینطوریه، زنجان چطوریه؟ سردم نشه یه وقت!» وقت اجازه نمی‌دهد برگردم خانه و حداقل یک لباس بهتر بردارم.

برعکس همیشه جلوی ساختمان پارک علم و فناوری تا دلتان بخواهد جای پارک هست. ساعت پنج صبح همه خیابان متعلق به خودت است و خودت. نزدیک‌ترین جا به نگهبانی ساختمان پارک را انتخاب می‌کنم، قفل فرمان را می‌زنم و وارد پارک می‌شوم. یوسف مثل همیشه سرحال و سرزنده در نگهبانی پارک نشسته و تا من را می‌بیند بلند می‌شود و می‌آید سمتم. می‌گوید «این‌موقع اومدی پارک؟ لابد دارید می‌رید سفر؟» می‌گویم بله؛ زنجان، شهر مردمان زنده و اهل کار. می‌گویم ماشینم سه روز این‌جاست. می‌گوید «آقا عیوضی خیالت راحت. از تو دوربین مثل چشمام مراقبشم». کمی به یاد آخرین سالنی که هفته پیش باهم رفتیم و گل‌هایی که زدیم و خوردیم گپ می‌زنیم و می‌خندیم. 

زنجان، شهر مردمان زنده و اهل کار

وارد شرکت که می‌شوم حمید و سجاد همه وسایل را آماده کرده‌اند. به جز ما سه نفر کس دیگری نیست. سجاد می‌گوید بقیه قرار است در میدان ایران مرینوس سوار شوند. وسایل را پایین می‌بریم. یخچال کوچک سفری را یخ می‌اندازیم و آب و رانی و نوشابه‌های انرژی‌زا را می‌گذاریم داخلش. سوهان‌ها و هدیه‌های غرفه‌داران را هم می‌بریم پایین. ون از راه می‌رسد. جعبه کوچک کمک‌های اولیه که همیشه به آن به چشم یک مزاحم نگاه می‌کنم را از زمین برمی‌دارم و سوار می‌شوم. تقریبا همه سر قرار هستند و بعد از چنددقیقه یکی دو نفر دیگر هم از راه می‌رسند. کله‌پزی‌ها این ساعت رونق خوبی دارند و بچه‌ها به سجاد می‌گویند صبحانه برای‌مان آبگوشت‌مغز بگیرد ولی سجاد می‌خندد و می‌گوید «بعدش هم دونه دونه تو ماشین حالتون بد شه». 

نیم‌ساعتی به سمت ساوه حرکت می‌کنیم. آفتاب هنوز جان نگرفته است. در جایی خوش آب و هوا می‌ایستیم برای صبحانه. پک‌های صبحانه را حمید و سجاد از قبل آماده کرده بودند. با چندتا از بچه‌ها دور درخت‌های شاه‌توت کنار جاده جمع شده‌ایم. قطره‌های قرمزرنگ از لای انگشت‌های‌مان جاری‌ست. سجاد می‌گوید «کله‌پاچه هم می‌خواستن!»

از شهر صنعتی کاوه رد شدیم و مجتبی کنترل ضبط ون را به دست گرفت. با موسیقی مجتبی، سفر زنجان برای‌مان شروع شد. خواننده می‌خواند: «مستان سلام ایلر سنه، مستان سلام ایلر سنه» به وجد آمدم و اولین فیلم از سفر زنجان را با پس‌زمینه همین آهنگ برای خانم نظری و خانم کوچک‌زاده فرستادم تا در اکانت رسمی باسلام در اپلیکیشن استوری کنند.

ساعاتی بعد، تابلوی ورودی زیبای «به ابهر خوش آمدید» سمت راست جاده خودش را نشان‌مان داد.

کیمیاگری با سوخت موشک

آقای امینی با غرفه کیمیای حکیم را در یکی از خیابان‌های ابهر پیدا کردیم. آقای امینی با پدر و برادر و همسر و دختر کوچکش منتظرمان بودند. به محض ورود به کارگاه، بوی غلیظ و روح‌نواز گلاب به مشامم خورد. 

آقای سیدمهدی امینی می‌گوید کارشناسی ارشد رشته سوخت موشک دارد و در این کارگاه با دستگاهی که خودش درست کرده، از گیاهان دارویی عصاره‌شان را می‌گیرد که خیلی‌ها را متعجب کرده. می‌گوید مثلا عصاره گلاب ما با گلاب خیلی فرق دارد و به مراتب غلیظ‌تر است. 

توی کارگاه به زحمت جا شده‌ایم. ولی مقداری گیاه دارویی روی یکی از میزها پهن کرده‌اند که بوی خوبی دارد. می‌گوید این گیاهان را چند دقیقه پیش آورده‌اند. آقای عادلی می‌گوید توی کار کردن با اپلیکیشن یا هرقسمتی از باسلام اگر مشکلی دارید بگویید. یا اگر درکل چیزی هست که اذیت‌تان می‌کند و در مسیر پیشرفت‌تان سنگ است بگویید شاید بتوانیم کمکی کنیم. 

آقای امینی چندموردی را مطرح می‌کند ولی مشکلی که واقعا اذیتش می‌کند این است که نمی‌تواند به مخاطبینش این را منتقل کند که محصول او با عرقیات متفاوت است. این عرق نعنا نیست بلکه عصاره و چکیده نعناست چرا که او داخل دستگاه هیچ آب و اسانس و افزودنی دیگری جز خود گیاه را نمی‌ریزد. در نتیجه آن‌چه قطره قطره به دست می‌آید یک چکیده خالص و غلیظ از نعناست که حالا دیگر به خاطر غلظت و کیفیتش خاصیت درمانی عجیبی دارد. درباره زنیان هم همینطور. تا می‌گوید «روغن زنیان ما درد دندان را می‌اندازد» یاد دیشب می‌افتم که دخترم دندان‌درد داشت.

یک دور توی کارگاه می‌زنیم و دستگاه‌ها را نگاه می‌کنیم. همکارشان هم از راه می‌رسد و توضیحاتی درباره کار می‌دهد. 

می‌گوید قرار است به زودی به شهرک صنعتی برود و توی فکر تولید نوشابه‌های گیاهی و حتی عطر و ادکلن هم هست. همه به وجد می‌آییم.

عکس‌های یادگاری را می‌گیریم و راه می‌افتیم سمت سهرود.

در کنار بزرگترین گنبد آجری جهان

در خیابان‌های شهر سلطانیه، بزرگترین گنبدآجری جهان، گنبد سلطانیه با آن ابهت بی‌نظیرش خودنمایی می‌کند. وقت نداریم و به همان چند عکس دسته‌جمعی بسنده می‌کنیم. در شهر قیدار، مقبره قیدار نبی با یک بنای خشت و گلی دلبری می‌کند. نماز را همان‌جا می‌خوانیم و بعد از ناهار، مسیر سهرورد را در پیش می‌گیریم.

هوای آبی جاده کوهستانی سهرورد، در کنار ابرهای تکه تکه و چشم‌اندازهای سراسر سبز و جذاب، باعث شده همه گوشی‌ها را در بیاورند و عکاسی کنند. 

پدر، پسر، عسل

پیدا کردن آقای علی‌رضا جهانگیری و پسرش در سهرورد کمی سخت می‌شود. اینترنت لابلای کوه‌ها و درخت‌ها ضعیف است.

از چندنفری سوال می‌کنیم و تلاش می‌کنیم با علی‌رضا تماس بگیریم. به هر سختی محل کارشان را پیدا می‌کنیم و وارد باغ می‌شویم. کندوهای زنبور به ردیف کنار هم چیده شده‌اند. پدر علی‌رضا همان اول کار می‌گوید این‌که می‌بینید بیست درصد از کار ما هم نیست. بقیه کندوها توی کوه‌هاست.

علی‌رضا که صاحب غرفه فروشگاه اشراق در باسلام است، به سوالات ما درباره زنبور و عسل و نحوه ارسال عسل و هزینه پست و… جواب می‌دهد. پدر یک سینی گردو بین بچه‌ها پخش می‌کند. بچه‌ها چندتایی می‌شکنند و از طعم عجیبش لذت می‌برند.

پدر علی‌رضا خیلی شوخ است و از هر فرصتی برای گرفتن عکس و فیلم از ما استفاده می‌کند. حتی با بچه‌ها مصاحبه می‌کند، سناریو می‌دهد و با بچه‌ها یک فیلم کوتاه هم درست می‌کند. 

علی‌رضا می‌گوید همه محصولات سهرورد را در غرفه‌ دارم. عسل، گردو، بادام، آلو و… .

چای خوش‌عطر و مزه‌ای که برایمان می‌آورد را برمی‌داریم و گرم گفت‌وگو درباره سامانه توی چشم می‌شویم. شوخی‌های پدر هرلحظه ما را به خنده می‌اندازد.

کنار ون، لب جوی آب، مقداری پونه وحشی رشد کرده است. چندبرگی می‌چینم و با بوی تند و عجیبش نفس عمیق می‌کشم. هوای این منطقه خیلی سردتر است. اصلا دلم نمی‌خواهد سرما بخورم اما انگار چیزهایی از سرماخوردگی را دارم در خودم احساس می‌کنم. دوباره سوار ون می‌شویم و برمی‌گردیم سمت قیدار. این‌بار یک غرفه‌ متفاوت را ملاقات خواهیم کرد.

بستنی با طعم نقاشی

چون روی صندلی جلو و پیش راننده نشسته‌ام، در نقشه‌خوانی کمکش می‌کنم. آدرس، فرهنگسرای اشراق در قیدار است. تعجب می‌کنم! غرفه در یک فرهنگسراست؟ وارد فرهنگ‌‌سرا می‌شویم و از پله‌های زیادش بالا می‌رویم و به یک سالن می‌رسیم. خانم فیضی در کنار عمو و دو همکار دیگرش منتظر ما هستند. بشقاب‌های سفالی پر از طرح‌های زیبا روی دیوار آویزان شده‌اند و در گوشه کنار هم تابلوهای مختلفی قرار دارد.

خانم فیضی می‌گوید مهلت نمایشگاه آثار هنری‌اش دیروز تمام شده اما وقتی فهمیده ما عازم قیدار و غرفه او هستیم، یک روز دیگر تمدید کرده‌ است تا همین‌جا با ما دیدار کند.

می‌گوید از کودکی به نقاشی علاقه داشته است اما هشت سال است که کار حرفه‌ای می‌کند و مدتی‌ست با دوستش همکاری دارد. دیوارکوب‌ها توجه همه را به خودشان جلب می‌کند. بچه‌ها کنار تابلوهای نگارگری می‌ایستند و عکس می‌گیرند. می‌گوید به جز طراحی و غرفه‌داری، به دیگران آموزش هم می‌دهد.

کنار عموی خانم فیضی روی صندلی می‌نشینم. برای‌مان بستنی می‌آورند. دارم به این فکر می‌کنم که چقدر طعم این بستنی عجیب است. با این‌که آثار سرماخوردگی در من مشهود است دو سه تایی می‌خورم. ناگهان می‌گوید «این بستنی که میل می‌کنید محصول خودمونه. من مغازه بستنی فروشی دارم از شیر تازه درست می‌کنیم».

بچه‌ها عکس‌ها را می‌گیرند، شروع می‌کنند از غرفه گالری هنری اَنار دیوارکوب سفارش می‌دهند و همین‌جا تحویل می‌گیرند.

مقصد بعدی، مسجد جامع زنجان است.

مسابقه دو با سرماخوردگی

با رسیدن شب، هوا هم خیلی سردتر شده است. فاصله وضوخانه مسجد جامع تا محل اقامه نماز زیاد است، باد هم می‌آید اما چاره‌ای نیست. توی همان سرما، کنار حوض وسط صحن مسجد جامع وضو می‌گیرم و به سرعت می‌دوم و خودم را می‌رسانم به مسجد بلکه از سرما خوردن فرار کرده باشم.

آهنگری که گیوه‌باف شد

ابوالفضل شجاعی و علی محمدقاسمی و عمید علیزاده و آقای کوچک‌زاده که قرار بود به خاطر جلسه‌ای دیرتر از قم حرکت کنند، حالا به ما رسیده‌اند و تیم سفر زنجان جلوی غرفه تولیدی گیوه مانی کامل می‌شود.

مدیریت تولیدی با آقای اشتری، دایی مانی است و مانی 5سالی می‌شود که شاگردی دایی‌اش را می‌کند. البته دایی معتقد است مانی دیگر برای خودش اوستا شده و تمام ریزه‌کار‌‌ی‌ها و فوت کوزه‌گری‌های گیوه‌بافی را یاد گرفته است.

دایی داستان گیوه‌باف شدنش را برای ما تعریف می‌کند. می‌گوید من آهنگر بودم. وقتی ازدواج کردم دیدم تمام خانواده همسرم در کار گیوه‌بافی هستند.

شب‌ها گاهی بعد از آهنگری می‌رفتم پیش پدرخانمم و آن‌جا کار می‌کردم. بعد شد هر شب، بعد کمتر آهنگری می‌کردم و مدتی بعد فقط گیوه‌بافی کردم و خودم کارگاه زدم و هشت سالی می‌شود که مشغولم.

مانی می‌گوید «اولش رنگرزی بلد نبودیم. ولی رفته رفته اونم خودمون یاد گرفتیم و الان می‌تونیم گیوه رو با چهل و دو رنگ، رنگ کنیم و بفروشیم». کنار میزها دو تا دیگ کوچک و بزرگ هست.

یکی از بچه‌ها که ماجرای رنگرزی را می‌شنود به دایی می‌گوید «این دیگه بزرگه برای شماست کوچیکه برای مانی؟» همه می‌خندند. قالب‌های گیوه‌ها را نگاه می‌کنم و می‌پرسم «از سایز چند تا چند گیوه دارید؟» تا می‌گویند از سایز بیست تا پنجاه خیالم راحت می‌شود که برای پای من هم می‌شود گیوه دوخت. 

قرص سه‌کاره + نوشابه انرژی‌زا

غرفه‌های امروز تمام می‌شوند. محل استراحت‌مان وسط شهر کنار میدان انقلاب زنجان است. اقامتگاه سنتی ددمان. سجاد و احمد و مجتبی از تیم جدا شدند و برای یک جلسه کاری به یکی از بزرگترین هیئت‌های زنجان یعنی هیئت ثارالله زنجان رفتند. قرار است با آقای مهدی رسولی مداح معروف و تیمش که در زمینه اقتصاد مردمی فعالیت‌هایی دارند گفت‌وگویی داشته باشند. 

حمید توی مسیر دارد پیتزا و سیب زمینی سفارش می‌دهد برای همه و من دارم به خودم می‌لرزم. شیشه را بالا داده‌ام و سعی می‌کنم سرما نخورم. حمید از پشت، جعبه کمک‌های اولیه که همیشه به چشم مزاحم نگاهش می‌کردم را بیرون می‌آورد و یک بسته قرص دستم می‌دهد. می‌گوید «یکی بخور، بعدش هم یه نوشابه انرژی‌زا روش بخور». حرفش منطقی‌ست. همین کار را می‌کنم. سر راه مغازه‌ها را که نگاه می‌کنم یکی در میان جغور بغور است. قرار می‌شود فرداشب شام جغور بغور بخوریم.

بعد از شام خستگی بر همه مستولی می‌شود. اتاق‌ها را تحویل می‌گیریم و نمی‌فهمیم چطوری خواب‌مان می‌برد. 

صبح بخیر گلو درد

صبح است. سجاد ایستاده بالای سرم و می‌گوید «پاشید امروز خیلی کار داریم». با چشم‌های نیمه‌باز نگاهش می‌کنم. توی دلم می‌گویم «کدوم روز توی کدوم سفر بوده که خیلی کار نداشته باشیم؟!» اولین چیزی که حس می‌کنم درد گلو و بازوهاست. می‌گویم «سجاد من مریض شدم». کمی بعد ابوالفضل می‌آید و چندتا لیموترش تازه دستش است. می‌گویم برای من هم لیموترش و عسل درست کند. لیمو عسل با آب ولرم از درد گلویم کم می‌کند. هنوز دو دلم که امروز را می‌توانم سرپا باشم یا نه ولی دل را به دریا می‌زنم و بلند می‌شوم.

گل بود به کوهستان، مه و سرما نیز آراسته شد!

ماشین وارد جاده‌ای کوهستانی می‌شود. قرارمان طارم است. شنیده بودم که زنجان از مسیری کوهستانی به رودبار می‌رسد اما شنیدن کی بود مانند دیدن. جاده باریک و کوهستانی‌ست و هرچه پیش می‌رویم هم هوا سردتر می‌شود و هم ابرها به ما نزدیک‌تر. در اوج کوه‌ها جایی که دیگر رسما وسط ابرها هستیم ون کنار می‌زند و بچه‌ها با خوشحالی پایین می‌آیند تا عکس بگیرند. می‌زنند به دل کوه و ابر. پوشش گیاهی فوق‌العاده متراکم است.

سال‌ها بود کوه‌ها را اینطور ندیده بودم ولی خداراشکر به لطف بارندگی‌های اخیر، دوباره این صحنه‌ها را داریم می‌بینیم. بازار عکس‌های تکی و دسته‌جمعی داغ است. دل را به دریا می‌زنم، یک نوشابه انرژی‌زای دیگر می‌خورم، از ماشین پیاده می‌شوم و بهشان ملحق می‌شوم. زمین را که نگاه می‌کنم گیاهی به چشمم آشنا می‌آید. برگ کوچکی را می‌کنم و به بینی‌ام نزدیک می‌کنم. خودش است آویشن کوهی. 

همین حین مجتبی که کوه و بیابان دیده است، کنارم می‌آید و می‌گوید «آره آفرین همینو همینطوری بخوری برات خوبه، یه مقدار هم بچینیم شب دم کنیم». لابلای عکاسی‌ها آویشن هم می‌چینم.

حالا یک مشت برگ خالص آویشن وحشی توی مشتم است؛ همه را یک‌جا می‌اندازم بالا و می‌روم سمت ماشین سواری و می‌نشینم روی صندلی جلو. تندی آویشن کوهی از چشم‌هایم اشک سرازیر می‌کند و بدنم غرق عرق می‌شود. دقایقی همینطور عرق می‌کنم و احساس می‌کنم دارم خوب می‌شوم. یک انرژی‌زای دیگر باز می‌کنم… .

صفر تا صد زنجیره زیتون

ساعتی دیگر توی جاده طارم جلو می‌رویم و روستاهای کوچک زیادی را رد می‌کنیم تا می‌رسیم به یک کارخانه بزرگ. از در ورودی و کنار ده-دوازده ماشین دیگر وارد می‌شویم و جلو می‌رویم. 

قبلا اسم زیتون آیتونا به چشمم خورده بود ولی فکر نمی‌کردم مجموعه‌ای به این بزرگی باشد.

آقای علی اکبر چراغی می‌گوید روزانه ظرفیت فرآوری حداقل ده الی پانزده تن زیتون را در مجوعه‌شان دارد.

می‌گوید «وضعیت باردهی درخت زیتون جوریه که یه سال بار خوب می‌ده و سال بعد بارش ضعیف‌تره. پارسال وضعیت بار واقعا بد بود ولی امسال خداروشکر عالیه».

گوشه حیاط کارخانه کوهی از هسته زیتون درست شده است. می‌گوید این هسته‌ها دور ریخته نمی‌شود. آن‌ها را خرد و له می‌کنند و اتفاقا غذای جذاب و مقوی دام است. مقداری زیتون ضایعات هم در چند پت بزرگ جمع کرده‌اند که قرار است برود برای کارخانه صابون‌سازی.

حالا همه جمع شده‌ایم دور دستگاه هسته‌گیر زیتون. آقای چراغی به اپراتور دستگاه می‌گوید سرعت دستگاه را کم کند تا با جزئیات نحوه کار کردن دستگاه را به ما توضیح بدهد.

بعد از دیدن مراحل هسته‌گیری و سورتینگ زیتون، حالا می‌رسیم به بخش دیگری که در آن چندین نفر با کمک چند دستگاه مشغول بسته‌بندی ظرف‌های کوچک زیتون پرورده هستند.

آقای چراغی توضیح می‌دهد در فرآیند این بسته‌بندی هیچ ماده افزودنی و نگهدارنده‌ای به زیتون‌ها اضافه نمی‌شود. انتهای سوله صندلی چیده‌اند برای ادامه گفت‌وگوها.

بحث‌ها و نظرات مطرح می‌شود. قرار و مدارها گذاشته می‌شود و شماره‌ها رد و بدل می‌شود. یک ساعتی درباره بازار آنلاین و نحوه پست و لجستیک حرف می‌زنیم که برای‌مان زیتون پرورده می‌آوردند. حقیقتا چرب و خوشمزه است.

پدری که سی سال پیش زیتون کاشت

طارم به زیتون و روغن زیتونش معروف است. قدم به قدم درخت‌های بزرگ و پر ابهت زیتون باغ‌ها را تشکیل داده‌اند. جایی به نام هزار رود در طارم را پیدا می‌کنیم. دو برادر دنبال‌مان می‌آیند و چندکیلومتری در خاکی و آسفالت می‌رویم. به قسمتی از راه می‌رسیم که کاملا شسته شده و مشخص است که آب آن را برده. بعدا پدر آقای محمدی گفت این‌جا در اثر بارش‌های فراوان سیل ایجاد شده بود. چندین نفر آن طرف این خشک رود منتظرمان هستند. نوشته‌های روی بنر توجهم را جلب می‌کند و البته لبخند همه بچه‌ها را به دنبال دارد. شوق و ذوق غرفه‌‌داران توی این دیدارها و دورهمی‌ها بی‌نظیر است. به گرمی از ما استقبال می‌کنند.

آقای محمود محمدی مدیر غرفه طارم طلای سبز می‌گوید این شغل، شغل آبا و اجدادی آن‌هاست و پدر سرحال و سرزنده با تکان دادن سر تایید می‌کند. حالا برادرها و پسرهای‌شان کنار پدر ایستاده‌اند و می‌گویند ما اولین غرفه‌دار باسلام از طارم هستیم به باسلام حق آب و گل داریم. بچه‌ها از خوشحالی و این طرز نگاه لبخند می‌زنند و می‌گویند واقعا همین‌طور است.

می‌رویم به دل باغ و لای درخت‌های بزرگ زیتون جایی دوباره گعده می‌گیریم.

پدر می‌گوید «۲۵۰۰ درخت زیتون داریم تو این باغ و به هرکدوم از پسرام یکی چندصدتا درخت دادم». تا می‌فهمد من هم ترکی بلدم بلند می‌خندد و چندتایی ضرب المثل ترکی با هم می‌گوییم. یک جورهایی تلاش می‌کند که من را محک بزند. بعد از این‌که توانستم با موفقیت ضرب المثل‌ها را ترجمه کنم و معنای‌شان را برایش تشریح کنم، جوری که انگار در آزمونش قبول شده باشم، تعاملش با من جور دیگری می‌شود. شروع می‌کند از آن فوت‌های کوزه‌گری رو کردن.

از انواع درخت‌های زیتون می‌گوید. یکی یکی جای پیوندهای هر درخت زیتون را نشانم می‌دهد. آن‌طرف صدای گفت‌وگوی تیم و برادران محمدی به گوش می‌رسد. پدر می‌گوید «ببین من کاری به روغن زیتون و باسلام و کارمزد و این چیزا ندارم! اگر ناهار نخوردید یه گوسفند بزنم زمین؛ شما مهمون من هستید من باید از شما پذیرایی کنم». ناهار که نخورده‌ایم اما هرگز دعب‌مان این نیست آن‌هم با این تعداد هفده هجده نفره… . دورهمی و گعده‌ها ادامه دارد. یکی از برادران عکس و فیلم می‌گیرد. شماره‌اش را می‌گیرم و می‌گویم خودش را اذیت نکند، همه عکس و فیلم‌هایی که من و علیرضا می‌گیریم را برایتان می‌فرستیم توی ایتا.

از گل‌های زیبا و خوشبوی زیتون چندتایی عکس می‌اندازم. گل‌های قدیمی‌تر مثل ستاره‌هایی ریز پای درخت ریخته‌اند و منظره‌های جالبی درست کرده‌اند.

وقت خداحافظی که می‌رسد با اصرار ما را می‌برند پای یک درخت شاه‌توت بزرگ. جلال که شماره‌اش را گرفتم، شاخه‌ای بزرگ را پایین می‌آورد و می‌گوید مهندس شما فقط بچین و میل کن.

خجالت می‌کشم ولی دوست هم ندارم احسانش را رد کنم. چندتایی از آن درشت‌ها و آبدارها را می‌چینم و می‌گیرم جلویش. خودش هم برمی‌دارد. طعم ترش و جذاب شا‌ه‌توت در کنار کسانی که حدود یک ساعت بیشتر نیست دیدم‌شان اما انگار سال‌هاست باهم قوم و خویشیم… .

توی ماشین در مسیر برگشت، نگاهم به بیرون است. منظره‌های صبح چیز دیگری بود ولی این‌جا هم طبیعت جذابی دارد. کنار یک سد خاکی تعدادی جوان مشغول ماهی‌گیری هستند. تلاش می‌کنم این‌جا را به حافظه بسپرم تا روزی با دوستانم برای ماهیگیری به این‌جا بیاییم اگرچه مطمئنم نمی‌آییم. توی ماشین عمید علیزاده مشغول کار با لپتاپ است. حالم بهتر شده. با ابوالفضل و آقای کوچک‌زاده توی ماشین شخصی هستیم و بچه‌های دیگر توی ون. بگو بخند راه می‌اندازیم و سعی می‌کنیم عمید را از کار کردن توی ماشین منصرف کنیم اما چیزی می‌گوید که ترجیح می‌دهیم شلوغ نکنیم. می‌گوید «حواسمو پرت نکنید دارم لیست حقوقا رو می‌بندم». 

دست به غرفه‌زدن‌شان خوب است!

حدود یک ساعت و نیم به مغرب مانده است. با گوشی وارد سندی می‌شوم که برنامه‌های سفر در آن نوشته شده است. کمی تعجب می‌کنم. هنوز چهار غرفه دیگر از غرفه‌هایی که امروز باید ببینیم مانده است. کی وقت می‌شود نمی‌دانم. همه هم غرفه‌های مس و چاقو هستند.

غرفه مسکو مس زنجان خانم فاطمه كريمی، غرفه گروه تولیدی مس رز زنجان آقای امیرحسین محمدی‌نژاد و مس رز زنجان ارسال رایگان آقای حسن محمدی‌نژاد! تا می‌بینم دو تا فامیلی آخری باهم یکی است از سجاد می‌پرسم. مشخص می‌شود این سه نفر پدر و پسر و عروسی هستند که هرکدام یک غرفه در باسلام زده‌اند. ماشین‌ها را در خیابان پهن و دلباز، جلوی مغازه ظروف و لوازم مسی پارک می‌کنند. عمید که در سفرها بچه‌ها را معرفی می‌کند، یکی یکی اسم بچه‌ها و مسئولیت‌شان را می‌گوید و پدر روی یک کاغذ می‌نویسد.

معرفی که تمام می‌شود پدر بلند می‌شود و خودش، پسرش و عروسش را معرفی می‌کند. 

امیرحسین در پاسخ به این سوال که چرا سه تا غرفه زدید توضیح می‌دهد که «سه تا غرفه زدیم تا بتونیم سهم بیشتری از بازار رو به دست بیاریم». استراتژی جالبی‌ست. نمی‌دانم واقعا این کار جواب می‌دهد یا نه. شاید در نگاه اول اینطور به نظر برسد ولی طبیعتا توان و انرژی‌ها هم توی سه غرفه تقسیم می‌شود. باید نتیجه را دید؛ خودشان که راضی هستند.

خانم کریمی هم وارد گفت و گو می‌شود و می‌گوید «پاسخگویی‌های گفت‌وگو و ثبت سفارش با من هستش، تهییه محصول و عکاسی از محصول با امیرحسین هستش و مدیریت کلی کار با پدر همسرم هستش».

آقای محمدی‌نژاد اضافه می‌کند که هر سه نفرشان از صبح تا ظهر درگیر بسته‌بندی و ارسال سفارشات باسلام هستند. به جز این تعداد زیادی هم زنان خانه‌دار هستند که محصولات‌ این غرفه را می‌گیرند و خودشان در فضای مجازی می‌فروشند و گاهی حتی همین تیم سه نفره آن‌ها را برایشان ارسال می‌کنند.

صدای اذان از موبایل‌ها بلند شده و بعد از عکس یادگاری چندتایی از بچه‌ها مشغول خرید چاقوی زنجان شده‌اند. من هم سه تا کارد آشپزخانه و یک چاقوی بزرگ برای گوشت و مرغ می‌خرم.

از باسلام تا آلمان

آخرین غرفه امروز، صبامس زنجان است. جلوی یک ساختمان ایستاده‌ایم. از زیرزمین صدای دوپس دوپس می‌آید و از بالا صدای موسیقی سنتی! نگاه که می‌اندازم می‌بینم پایین باشگاه بدنسازی است. از پله‌ها بالا می‌رویم و تازه می‌فهمم واحد روبرویی دفتر کار غرفه‌دار هم آموزشگاه موسیقی است. از میان صداها رد می‌شویم و وارد دفتر می‌شویم. آقای دریایی و همکارش مهندس بیات و خانم نظری پشت میزی ایستاده‌اند.

آقای دریایی با حرارت بالایی دارد از محاسن و معایب باسلام می‌گوید. هر چند جمله یک باری هم از پلتفرم‌های شبیه باسلام اسم می‌برد و این نقاط ضعف و قوت را مقایسه هم می‌کند. معلوم است که این‌کاره‌اند و بازارهای آنلاین را می‌شناسند. بحث داغ داغ است. آقای بیات درباره اتصال باسلام به نرم‌افزار حسابداری غرفه‌دارها سوال می‌پرسد و روح الله رستم‌نژاد جواب می‌دهد.

چند سوالی از خانم نظری درباره یکی از محصولات می‌پرسم. حرف از صادرات و آمازون که می‌شود آقای دریایی نحوه ارسال بار به آلمان و جاهای دیگر را توضیح می‌دهد. خانم نظری چند کارتنی که روی زمین هستند را به من نشان می‌دهد و می‌گوید «اینا هم مسافر ترکیه هستن فردا راهی می‌شن».

عجب روز پر روزی و برکتی بود. غرفه‌هایی که دیدیم یکی از یکی بهتر و جذاب‌تر بودند. حالا که برعکس دیشب کمی زمان داریم، توی ون حرف از خوردن جغور بغور است. محسن که اهل زنجان است، آدرس جغور بغور فروشی خوبی را می‌دهد و می‌گوید «البته اگه باز باشه». 

به امید باز بودن جغور بغور آقا اسکندر، خودمان را می‌رسانیم به بازار. مغازه‌ها همه بسته‌‍اند به جز فروشندگان سبزی‌های کوهی و البته تک و توک جغور بغور فروشی‌ها. روی صندلی‌های جغور بغور فروشی نشسته‌ایم که سجاد با یک پلاستیک و یک گونی چای کوهی از راه می‌رسد. 

حالا شام را خورده‌ایم و پیاده به سمت اقامتگاه درحال حرکتیم. فردا صبح قرار است از دو غرفه دیگر بازدید کنیم و راهی قم شویم.

خشک ولی تازه

سرماخوردگی دیروز، دوباره اول صبح خودش را به یادم می‌آورد و با درد گلو می‌گوید من هنوز زنده‌م! دوباره با چند لیمو ترش تازه و مقداری عسل و آب گرم به جنگش می‌روم تا یک ساعت بعد انرژی‌زای بعدی را باز کنم. حمید این وسط ناگهان پیدایش می‌شود و یک ایبوپروفن دیگر می‌اندازد کف دستم. کلک سرماخوردگی دیگر کنده است.

روی نقشه با غرفه بعدی فاصله خیلی کمی داریم. نزدیک گمرک زنجان، در میان سوله‌های بزرگ و کوچک، تابلویی روی یک سوله بزرگ نصب شده است «صنایع غذایی گاخ».

میوه خشک، پودر میوه، دمنوش میوه‌ای، چیپس میوه خشک، سبزی خشک، صیفی خشک، لواشک و… چیزهایی هستند که خانم نصر از آن‌ها به عنوان محصولات غرفه میوه خشک گاخ اسم می‌برد. توی اتاق جلسات، روی میزها چند مدل میوه خشک قرار دارد. بچه‌ها مثل همیشه اجازه نمی‌دهند غرفه‌دار بلند شود، خودشان چایی و پذیرایی را می‌گردانند. خانم نصر که سال نود و پنج از آموزش و پرورش بازنشسته شده است، کار میوه خشک را به شکل جالبی شروع کرده است.

می‌گوید «همین دخترم زهرا رفت دانشگاه تبریز و خوابگاه گرفت، من هم مدام دلم شور معده‌دردهاش رو داشت و می‌دونستم که خوراک درست و حسابی نداره. به فکرم رسید براش میوه خشک کنم و بفرستم. یه دستگاه خیلی کوچیک گرفتم و مقداری میوه خشک کردم و براش فرستادم. مطمئن نبودم خوشش بیاد ولی نه تنها خودش بلکه هم اتاقی‌هاش هم خوش‌شون اومد. ما اینطوری وارد کار میوه خشک شدیم». 

خانم نصر می‌گوید تمام مجوزهایی که بود را گرفته‌اند. از سیب سلامت گرفته تا غذا و دارو و… را.

بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم. از بالا خانم‌های زیادی را می‌بینم که در قسمتی از سوله نشسته‌اند به پوست کندن ده‌ها جعبه سیب. آن‌طرف‌تر چند دستگاه بزرگ میوه خشک کنی روشن است و صدایش همه‌جا را برداشته. چندتایی عکس و فیلم می‌گیرم و دوباره به اتاق جلسات برمی‌گردم. خانم زهرا نصر می‌گوید «مادرم فوق لیسانس عرفان داره منم فوق لیسانس آی‌تی». می‌گویند چندین مرتبه هم صادرات داشته‌اند و آخریش به تاجیکستان بوده.

از خوردن برگه زردآلو که همراه مغز هسته زردآلوست سیر نمی‌شویم. بچه‌ها معنای اسم گاخ را می‌پرسند. خانم نصر می‌گوید به ترکی یعنی برگ برگ کردن میوه و آماده خشک کردن.

دانشجوهایی که غرفه‌دار می‌شوند

از بافت شهری زنجان دور شده‌ایم. این غرفه آخرین غرفه سفر زنجان است و قرار است بعد از این جلسه، راهی قم و پارک علم و فناوری شویم. حسین جوزی مثل همیشه بعد از دیدار و جلسه با هر غرفه‌دار، از تک تک بچه‌ها نظرات و یادگیری‌شان را سوال می‌کند. در همین اثنا و لابلای این شهرک صنعتی، بالاخره محلی که باید را پیدا می‌کنیم.

یک کارگاه چاقوسازی. آقای نوری که صاحب غرفه چاقو آنلاین است با کارگاه‌های مختلفی کار می‌کند و محصولاتشان را در باسلام می‌فروشد از جمله این کارگاه. خودش استاد دانشگاه است در رشته مدیریت تجاری سازی و می‌گوید دراپ شیپینگ را به دانشجوهایم تدریس می‌کنم و هر ترم کلی از دانشجوهایم به همین راحتی غرفه‌دار و فروشنده محصولات مختلف می‌شوند.

به جز آقای نوری، نایب رئیس اتحادیه صنف چاقوسازان هم این‌جا آمده. چند نیروی جوان مشغول صیغل دادن و برش و… ساختن چاقو در مراحل مختلف هستن. آقای نوری باز هم راضی نشده و یک خبرنگار خوش ذوق هم به این جلسه دعوت کرده است. 

مراحل مختلف ساخت چاقو را صاحب کارگاه توضیح می‌دهد و لابلای آن اشاره‌ای به قدمت چاقو در زنجان می‌کند. نائب رئیس اتحادیه هم آمارهای مختلفی می‌دهد که یکی‌اش این است که حدود پنج هزار نفر در زنجان مشغول چاقوسازی هستند.

دوری توی کارگاه می‌زنم و به قسمت دیگری که خلوت است می‌روم. خرده‌چوب‌های نارنجی رنگ را نگاه می‌کنم و می‌پرسم چیست. یکی از نیروها می‌گوید این‌ها خرده‌چوب‌های دسته‌ چاقوهاست. از چوب درخت ونگه و پادوک.

آن‌طرف‌تر یک نفر دارد با دستگاه لیزر، روی چاقوهایی که به مرحله آخر رسیده‌اند، آرم و مهر کارگاه را حک می‌کند. بچه‌ها می‌آیند این‌طرف کارگاه و به زحمت چند عکس دسته‌جمعی می‌گیریم. 

موقع خداحافظی هر کدام از نیروهای کارگاه چاقوسازی گوشی‌ها را دست گرفته‌اند و دارند باسلام را نصب می‌کنند.

این پایان سفر زنجان است.

آیا این نوشته برای شما مفید بود؟

دیدگاه ها

6 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ترمه ر
1 سال قبل

به به😍
لذت بردم از خوندنش
تیم باسلام واقعااااا خسته نباشید💪
خدا به همه تون سلامتی و دل خوش و ثروت روزافزون عطا کنه

رضا
پاسخ به  ترمه ر
1 سال قبل

سلامت باشید

لباف
1 سال قبل

چه سفرنامه‌ی دل‌نشینی. خیلی زیبا نوشته شده بود و چه‌قدر خوب که به شهرها سفر می‌کنید و به غرفه‌دارها سر می‌زنید. خدا قوت.

رضا
پاسخ به  لباف
1 سال قبل

سلامت باشید

امیر
1 سال قبل

سفرنامه سراسر مهر و محبت
خیلی لذت بردم
خدا به همه کسب‌وکارها برکت بدهد.

رضا
پاسخ به  امیر
1 سال قبل

درود

پرش به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x