گوشهی سالنی که از نور و تمیزی برق میزد، کز کرده بودیم. سالن تقریبا لبالب پر شده بود و سر کمتر میزی صندلی خالی پیدا میشد. مهمانی اول باسلام بود اما همهی بچههای تیم، شبیه نوازندههای یک سمفونی که مدتها تمرین داشتهاند، خیلی مسلط و تکلیف روشن کارها را پیش میبردند.
مدیر امور مالی، جدیتش را کنار گذاشته بود و خندهکنان، رنگ چایهای کمرنگش را اندازه میکرد. سردبیر صفحه اول که بین ما به اصلاحیه دادنهایش مشهور است، اینجا هم دستمالی دست گرفته بود و لکهی روی سیبها را میگرفت و بچه های تیم پشتیبانی شبیه مامانهای مهمانیها مراقب همه بودند. همه انگار دقیقا میدانستند باید کجا باشند؛ همه به غیر از من و علی.

ما که مدتی میشود بیشتر از سر زدن به بابا و مامانهایمان به دیدار غرفهدارهای شهرهای مختلف میرویم و ایاق شدن با آنها را بیشتر از هر چیزی بلدیم، حالا وسط غرفهدارها و همکارهایمان احساس غربت میکردیم! همهاش هم احتمالا به خاطر سنگینی اسم مهمانی!
مهمانی و مهمانی رفتن که با معاشرتها و لبخندهای غیرارادیاش، جواب دادن به سوالهایی مانند «کی بچهدار میشید؟» و «چقدر حقوق میگیرید مگه که همش سرِ کارید؟!» و تلاشهای دمِ دستی برای شاد بودن و خوش گذشتن، برای من و علی تبدیل به یک کابوس شده.
از وقتی که از سرِ میز برادران مسگرِ زنجانی که تازه از دیدار غرفهشان آمده بودیم، بلند شدیم، مثل بچههایی که بد موقع دست بابا را ول میکنند و در شلوغی بازار گم میشوند، در شلوغی مهمانی گم شده بودیم.
علی سقلمهای به بازویم زد که «زود باش بریم سرِ یکی دیگه از میزها» و من، میز زوجی را که با تاخیر و جز آخرین مهمانها رسیده بودند، نشانش دادم. فکر کردم احتمالا آنها هم به اندازهی ما معذب هستند، پس مثل دو سرباز زخمی که از ترس صدای شلیکها پشت سنگر پناه گرفتهاند، خودمان را پشت میزشان جا دادیم.
برخلاف تصورم آقا و خانم کریمی، آرام و مسلط زل زده بودند به چشمهای آقای آقایا و به صحبتهایش گوش میدادند.
پرسیدم: «شما از کدوم غرفهاید؟» آقای کریمی آنقدر به سختی نگاهش را از سخنرانی کشید سمتِ ما و گفت «لوستر…لوستر کریمی» که به روشنی فهمیدم تا اینجا آمده تا به صحبتهای مدیران گوش بدهد و سوالاتش را بپرسد و حوصلهی سوالهای تکراری ما را ندارد.

با این حال وقتی کمتر از یک ماه بعد، اسم «لوستر کریمی» را در غرفههای پیشنهادی سفرک اصفهان دیدم، بلافاصله انتخابش کرده بودم. از همان زمانِ مهمانی به نظرم جالب آمده بود که یک لوستر فروشی توانسته بود جزو غرفههای قدیمی و پرفروش باشد. خود من احتمالا خیلی دیر برای خریدن وسیلهای مثل لوستر سراغ خرید اینترنتی میروم.
لوکیشنِ لوستر کریمی را روی مسیریاب تنظیم میکنم. خسته و تقریبا گرمازده به اصفهان رسیدهایم. در غرفهی قبلی چند ساعتی سرپا و در گرما ایستادهایم و فرصتی برای خوردن ناهار هم نداشتهایم. در چنین احوالی نگرانیها بیشتر میتواند بر آدم غلبه کند و برای همین هم احتمالا علی بالاخره اعتراف میکند:
«اگه آقای کریمیِ مهمونی باشه که کارمون خیلی سخته، اهلِ حرف زدن نبودن انگار، چی کار کنیم؟»
به روی خودم نمیآورم که همین دلشوره من را هم بیرمقتر کرده. با جملههای مقطعی مثل«خانمش ولی به نظرم خون گرم بود»؛ «پشت تلفن که به نظرم مشتاق اومدن»؛ «از خانمش کمک میگیریم» که بیشتر نشان از تردیدم دارد، موضوع را میبندم و مسیربابی که ما را به خیابانهای زیبا و قدیمی اصفهان برده، حواسمان را پرت میکند.
کارگاه و نمایشگاه سادهی کریمی، زیرزمینی در خیابان علامه امینی اصفهان است. زیبایی چنارهای بلند و قل خوردن برگها در آب زلال جوی خیابان باعث میشود دست و پایمان را گم کنیم و تا به خودمان بجنبیم و در نمایشگاه را پیدا کنیم، آقای کریمی جلوی در میآِید.

خیلی طول نمیکشد؛ پلهها را که پایین میرویم؛ آقای کریمی که جلوجلو میدود و فیوز لوسترهایش را میزند؛ برق چراغهای توی لالهها که دلمان را میبرد؛ آقای کریمی که از ذوق چشمهای ما ذوق میکند؛ وقتی با قهقهه و شیطنت داستان دیوارهای رنگی و پر از نقاشی نمایشگاه و مهدکودکی که قبلا اینجا را کرایه داشته، برایمان تعریف میکند و برای رنگهای پریدهمان تندتند قوطی های رانی را باز میکند؛ خیلی طول نمیکشد که میفهمیم چقدر اشتباه فکر میکردیم.
اینجا، زیرِ این سقفی که لوسترها شاخههایشان را به هم تکیه دادهاند و به هم نور قرض میدهند، انگار همه چیز واضحتر پیداست و ما تازه میفهمیم آن مردِ سرد و کم حرفی که ما تصور میکردیم، احتمالا در شلوغی مهمانی گم شده بود.

حالا اما آن همصحبتیِ ساده و کوتاه سرِ میز، بیآنکه متوجه باشیم، ما را تبدیل به دوستهایی کرده است که انگار مدتهاست همدیگر را میشناسیم. بیآنکه نیاز به سوال باشد، آقای کریمی شروع به صحبت میکند و برایمان از برق خواندنش در دانشگاه میگوید تا مغازهی لوازم برقیای که به آن میرسد. همان وقتها هم پای اولین لوسترها به زندگیاش باز میشود. اول از سر کنجکاوی یکی-دو لوستر میآورد و خیلی زود آنها را میفروشد و از لوسترها خوشش میآِید.

کارش میشود در فضای مجازی و مغازه، پیدا کردن مشتری لوستر. داستان قهرمان اما به این سادگیها پیش نمیرود. عمده فروشها و تولیدکنندهها، مشتریهای آقای کریمی را سمت خودشان میکشند. مغازه فروش ندارد. هیچ لوسترسازی رازهای ساخت چراغهای افسونگرش را به او یاد نمیدهد. دخل به خرج نمیرسد. مجبور میشود مغازه را جمع کند. از کل سرمایهی مغازه برایش به قدر اجارهی یک زیر پله و مقدار کمی پول باقی میماند.
آقای کریمیای که هیچ نسبتی با آقای کریمی مهمانی ندارد، همینطور که گرم تعریف خاطرات است و مدام از این که فرصت نکرده برایمان گز مرغوب اصفهان بخرد ابراز ناراحتی میکند، میگوید: «بریم اتاق اونور قطعه های لوسترهامون رو نشونتون بدم؟»
و ما که بهت زده ضرباهنگ پر انرژی و سریعش را دنبال میکنیم و گاهی حتی جا میمانیم، سر تایید تکان میدهیم.

برای کسی مثلِ من که سالهاست جمع کردن و سازماندهی لباسهایم برایم به یک معضل تبدیل شده، دیدن اتاق قطعاتی به این مرتبی غافلگیر کننده است. اتاق پر است از جعبههای پلاستیکی بزرگِ چیده شده در قفسهها. توی هر جعبه یک جور قطعه. وسایل و ابزار، همه آویزان و میزهای کار سازماندهی شده. انگار که عظمت کارگاه مرا گرفته باشد و نتوانم پسر مغازه فروخته را به این کارگاه وصل کنم، میپرسم بدون سرمایه، چطور شروع به تولید کرده؟!

«من با دو تا لوستر شروع کردم… دو تا دونه لوستر! یعنی رفتم 10 تا دونه شاخه خریدم. 20 تا دونه زنبق خریدم… زنبق ما به اینا میگیم»
قطعهای گرد و کوچک را که به نظرم میآید باید به زیر لامپها بخورد، از جعبهای پر از زنبق برمیدارد و نشان میدهد. خیلی چشمی توی همین یک جعبه به راحتی 50 زنبق هست. دلیل تاکیدش روی کلمهی «دونه» را تازه میفهمم، کلمهای که این روزها با این جعبههای پر، برایش بیمعنی شده و ادامه میدهد:
«خدمت شما عرض کنم دو تا دونه ستون وسطش را خریدم. اینا رو من اصلا نمیدونستم باید چطوری سوراخ کنم. من شاگردی نکردم برای کسی ولی خب روی دقت و توجهی که داشتم، توی اون شش ماهی که من میرفتم از اینا جنس میآوردم، میدیدم چطوری سیمش میکنن… چطوری وصلش میکنن… حالا بالاخره یه چیزایی دستم اومده بود… خیلی اون اولا خرابی داشتم… خیلی مشکلات داشتم… اون اولا یادمه برای سوراخ کردن یه دونهی این طوق، شاید دو ساعت وقتم رو میگرفت، چشمی میزدم»

میپرسم: «ناامید نشدین؟ بگین نمیشه؟» و صدایش سنگین میشود از مرور خاطرات: «چارهای نداشتم… توی اون نقطه راه پس و پیش نداشتم، باید میتونستم.»
تصویر پسر جوانی که در یک کارگاه کوچکِ کم نور، ساعتهای طولانی با 10 شاخهی لوستر کلنجار میرود تا بتواند سرِ پا بماند، من را یاد تنهایی ادیسون میاندازد. در شبِ تاریکی که برای نجات مادرِ مریضش، شمعها را جلوی آینه میچیند، تا با نور چند برابری بتواند جان مادرش را نجات بدهد. ابتکاری که در تنگنا با حداقلها اتفاق میافتد و بعدها برای اینکه هیچ آدمی چنین شبهای تاریکی را تجربه نکند، به اختراع برق منجر میشود.

انگار برق با تمام زمختی و صنعتی بودنش، به خاطر روحی که مخترعش در آن دمیده، همیشه باری دراماتیک را با خودش حمل میکند و سر هررشتهاش را که بگیری، به یک داستان پرکشش میرسی.
من به همان اندازه که ذهنم در نورِ کم، آرامتر است و تا علی به خانه نرسد، یادم نمیآید که باید چراغ روشن کنم. به همان اندازه هم بندهی چراغانیام. نورهای زیاد شادی آور. ریسههای ریز و درخشانِ پر از ناز. اصلا چه کسی میتواند اعتراف نکند که برای یکبار هم شده، دلش از تماشای لوستر فروشیهای شهر خنک شده!
حتی رنگین کمانی که روی دیوار انتهای سالن، بالای سر دو پسربچهی خندان نقاشی شده، زیر نورِ این لوسترها، به نظر میآید واقعا زاییدهی ملاقات قطرهها با تلالو خورشید است، در این زیرزمینی که انگار سرنوشتش با مکانهای شاد گره خورده؛ با صدای خندهی بچهها و نورهای روشنِ در هم تابیده.

علی با آن بخش منطقیِ ذهنِ مردانهاش وسط میآید و رشتهی خیالبافیهای من را پاره میکند: «آخرش تونستید اون دو تا لوستر رو بفروشید یا نه؟» به «آررررره فروختم» کشدار آقای کریمی همه با هم میخندیم. انگار این موفقیت، این بیرون زدن از فشار به همهمان میچسبد.
+ یه 6ماهی طول کشید تا چم و خم کار دستم اومد. اون دو تا رو که فروختم، این دفعه با پولش به اندازهی 3 تا لوستر وسایل خریدم، بعد دفعه بعد 6 تا و همینطوری…
_ الان چندتا از این شاخهها دارید؟

نفس عمیقی میکشد و با بازدمی طولانی، انگار خستگی تمام این ده سالی را که آمده بیرون میدهد. دستها را توی جیبش میگذارد و نگاهی به دور کارگاه میاندازد، بعد باز هم آرام و سربهزیر اما با لبخند میگوید: «الان زیاده، یه انبار دیگهم هست… الان دیگه شمارشی نیست»
هر چقدر هم که فکر کنید از مدل ازدواج های سنتی فاصله گرفتهاید و هزار ادای روشنفکری جدید در بیاورید، اما باز هم ازدواج ذات خودش را دارد و شما را تغییر میدهد. نشانهاش در من، همین که هر بار با دیدن کسانی که راه سختی را در مسیر رشدشان طی کردهاند، سریع نگران خانواده بودنشان میشوم، از اینکه یک نفر خسته شده باشد، از اینکه نتوانند کشتی خانوادهشان را روی آب نگه دارند و به خاطر همین این سوال را اغلب میپرسم:
+ اون موقع ازدواج کرده بودین؟
_ تازه ازدواج کرده بودم.
+ بعد خانومتون نمیگفتن نکن! سررشته نداری توی این کار ..
_ نه اتفاقا خانومم خیلی حمایتم کردن، یه وقتهایی خودم همین حرفهایی که شما میزنید رو میزدم، یه قطعهای رو خراب میکردم، دوباره باید میخریدم، خسته میشدم، آبکاری در نمیاومد و کلافه میشدم. دلداریم میداد میگفت طوری نیست، دفعه بعدی درست میشه. اصلا یه تایمی… خانومِ من معلمه… یه تایمی بعدازظهرها مدرسه که تعطیل میشد میاومد کمکم.

چهرهی آرام خانم کریمی خیلی روشن در خاطرم مانده. در همان مهمانی، هر بار برمیگشتم تا سر صحبت را با او باز کنم، میدیدم خیلی آرام و بدون اینکه اجازه بدهد آقای کریمی متوجه شود، مشغول آرام کردن دختر کوچکشان در آن فضای خستهکنندهی بزرگسالانه است و هر بار نگاهمان به هم گره میخورد، با لبخندی آشنا و مهربان پاسخش را میداد.
آخرهای مهمانی بعد از آن همه صدا و گفتگو، جایی در انتهای بخش پذیرایی ایستاده بودم و از دور رفتن مهمانها را تماشا میکردم. خانم کریمی بعد از کلی گشتن به کمک علی پیدایم کرده بود و برای خداحافظی آمد. همان جا فهمیده بودم که کسی که برای ارتباطی حتی بدون گفتگو، حرمت خداحافظی قائل است، باید به همین لطیفی که آقای کریمی تعریف میکند باشد.

خانم کریمی که رفت، علی کنارم به دیوار تکیه داد وگفت : «خیلی شبیه مهمونی نبود؟ بود؟» و با چشمهایی که خسته بود اما بیرمق نبود، نگاهم کرد. با اینکه میدانستم منظورش چیست اما این را هم میدانستم که دلش میخواهد دربارهاش حرف بزند. پرسیدم : «چرا؟»
+ نمیدونم، شبیه مهمونیها نبود دیگه؛ روی مغز نبود؛ خوب بود.
میخندم: «پس شاید اسم این، مهمونی بوده و اون قبلیها مهمونی نبودن»
یکی از غرفهدارها زنگ زد و گفت ماشینش سر کوچه، توی جوی افتاده و نیاز به کمک دارد. همهی پسرها رفتند. سالنِ خالی از شکوه لحظاتی قبل، تهی شده بود و چراغها را یکییکی خاموش میکردند. به نظرم آمد روشنی و زیبایی سالن به خاطر چراغها نبود، سالن از حلقهی حضور آدمهایش روشن شده بود.
کیفم را روی دوشم انداختم و از بین صندلیهای خالی در سالن نیمه تاریک گذشتم، به مهمانیای که گذشت فکر میکردم، به آدمهایی که دیده بودم و لحظهای که سالن را ترک میکردم، هیچ نمیتوانستم حدس بزنم که سرنوشت، برنامهی چه دیدار دوبارهای را برایم تدارک دیده.
استان اصفهان


من از،ایشون خرید کردم واقعا جنساش خوبه
سلام.خیلی خوب بود.اتفاقا منم خیلی دوست داشتم لوسترسازی و چم وخم راه رو یاد بگیرم ولی متاسفانه کسی کمکم نکرد.
خیلی متن جذاب و گیرایی بود
کلمات به قشنگی انتخاب شده بودند
چقد زیبا توصیف کردید به عنوان مادر آقای کریمی که کنارشون حضور داشتم واقعا لذت بردم دورهمی خوبی بود و حس خوبی داشتم انگار به یک مهمونی فامیلی رفته بودیم همگی موفق و سر بلند باشید
نگاه زیبای شما، قابل ستایش است🌹
خیلی قلم خوبی داری
دلنشین بود :))