روایت کسب‌وکارهای روستایی

ما تولید کننده‌ایم؛ یعنی از صفر تا صد کار را خودمان انجام می‌دهیم

ما تولید کننده‌ایم؛ یعنی از صفر تا صد کار را خودمان انجام می‌دهیم

آقای رمضانی توانسته با زنده نگه‌داشتن هنرِ اصیل بافندگی برای پنج نفر منبع درآمد ایجاد کند. البته این تعداد گاهی بیشتر هم می‌شود چرا که آقای رمضانی می‌گوید:« چند بافنده دارم که به صورت مداوم فعالیت می‌کنند، در برخی موارد برای تنوع…

سفر به کارخانه چای مامان ماهرخ

سفر به کارخانه چای مامان ماهرخ

من ماهرخم، مادر 5 فرزند و استاد تولید چای دستی! مامان ماهرخ اهل سیدآباد است. می‌دانید سیدآباد کجاست؟ اگر یک نقشه دم دستتان باشد یا بروید سراغ مپ گوشی‌تان، باید اول از همه استان گیلان را پیدا کنید. بعد شهرستان فومن را، بعد بروید به سمتِ قلعه رودخان، در نزدیکی قلعه‌رودخان روستایی وجود دارد به […]

من پای دیگ بزرگ شدم

من پای دیگ بزرگ شدم

صبح جمعه بود، شماره‌اش را گرفتم و بعد از انتظار طولانی صدایش در گوشم پیچید، تا گفتم از «باسلام» زنگ می‌زنم به سرعت جواب داد:«امروز پیک کاری منه. بعدا زنگ…

یک پیام تبلیغاتی، زندگی‌مان را زیر و رو کرد

یک پیام تبلیغاتی، زندگی‌مان را زیر و رو کرد

«کشاورزی برای ما چه داشت؟ هیچ! تمام سال کار می‌کردیم، زیر آفتاب و باران کار می‌کردیم، ظل تابستان و یخبندان زمستان کار می‌کردیم، با کمر درد و واریس و رماتیسم…

سفر به شهر جهانی انگور

سفر به شهر جهانی انگور

سفر همدان، به یک شرط مسیر تازه‌ای را در باسلام تعریف کرده بودیم و قرار بود استوری باسلام را پر کنیم از روایت آدم‌ها. برای همین در کمپین‌ها تصمیم گرفتیم…

یک روز با پرفروش‌ترین انجیرفروش فضای مجازی استهبان

یک روز با پرفروش‌ترین انجیرفروش فضای مجازی استهبان

شب بود. سر را که بالا می‌گرفتم تمام صور فلکی آسمان استهبان قابل مشاهده بود. ستاره‌ها دست به دست هم داده بودند و هرکدام برای خودشان نقش و حالتی درست…

آقام می‌گفت انجیر میوه بهشتی است، میوه‌هایش را با وضو بچینید

آقام می‌گفت انجیر میوه بهشتی است، میوه‌هایش را با وضو بچینید

«و به یاد بیاور موسی را، آن‌گاه که آتشی از دور دید و به خانواده خود گفت:«اندکی صبر کنید که من آتشی دیدم. شاید شعله‌ای از آن را برای شما…

کاش باغ انجیری را که از پدرم هدیه گرفته بودم، نمی‌فروختم

کاش باغ انجیری را که از پدرم هدیه گرفته بودم، نمی‌فروختم

کوه که از شب پر می‌شد، درخت‌های انجیر که به خواب می‌رفتند، مرتضای نه ساله زیر نور مهتاب به رویای بزرگش فکر می‌کرد:«یعنی می‌شه من هم یه روز کوه خودم…

پرش به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x