روایت غرفهدار

روزی جایی خواندم، زندگی یعنی آنچه به یاد میآوریم تا روایتش کنیم، مفهوم این جمله یعنی؛ زندگی = خاطرات! یاسرِ اتحاد خاطرهباز است، او…
اولین بار صدای خانم گیاهی را پای تلفن میشنوم. میگوید: «من کمی دیرتر میرسم، بچه ها در رو براتون باز میکنن.»در باز شده را…
فرشتهخانم مرا یاد مامان میانداخت. البته مامان حوالی سال هشتاد. یعنی همان زنی که زیر چادر مشکی سادهاش، بارانی سفید رنگ بلند میپوشید و…
داستان [اعیان] جایی میانروزهای نوجوانی دو پسرخاله شروع میشود. وقتی کمکم بازی و شیطنت جایش را به حرفهای جدی میدهد. یکدفعه به خودشان میآیند…
۱ این جوانک هجدهنوزده ساله که سرش را به شیشهی لرزان تاکسی تکیه داده و دلش از تماشای دویدن سگها در نور عصرگاهی روستا…
ساکم را بستم و نشستم پای نهایی کردن زمان ملاقات با غرفهدارها، قرار بود فردا ظهر راهی شهرکرد شویم. با غرفه دار اول گپ…
خاله آذر پسر نداشت و من و برادرم را به اندازه دخترهایش دوست داشت. دوست داشتنش از ته دل بود جوری که وقتی فوق…













