روایت غرفه‌دار

Image Not Found

لپ‌تاپ به مثابه‌ی زندگی
لپ‌تاپ به مثابه‌ی زندگی
توسطفاطمه دولتیTuesday، 9 آبان 14033819

روزی جایی خواندم، زندگی یعنی آنچه به یاد می‌آوریم تا روایتش کنیم، مفهوم این جمله یعنی؛ زندگی = خاطرات! یاسرِ اتحاد خاطره‌باز است، او…

به سفر پر برکت حج
به سفر پر برکت حج
توسطآرنوش بصیری‌پورSunday، 7 آبان 140310024

 اولین بار صدای خانم گیاهی را پای تلفن می‌شنوم. می‌گوید: «من کمی دیرتر می‌رسم، بچه ها در رو براتون باز می‌کنن.»در باز شده را…

مامان در دنیای موازی
مامان در دنیای موازی
توسطعلی علیزادهSaturday، 6 آبان 140312531

فرشته‌خانم مرا یاد مامان می‌انداخت. البته مامان حوالی سال هشتاد. یعنی همان زنی که زیر چادر مشکی ساده‌اش، بارانی سفید رنگ بلند می‌پوشید و…

شریک خوب، رفیق خوب، یارخوب و دیگر هیچ
شریک خوب، رفیق خوب، یارخوب و دیگر هیچ
توسطمحدثه حاجی‌قاسمیSaturday، 6 آبان 14034615

داستان [اعیان] جایی میان‌روزهای نوجوانی دو پسرخاله شروع می‌شود. وقتی کم‌کم بازی و شیطنت جایش را به حرف‌های جدی می‌دهد. یک‌دفعه به خودشان می‌آیند…

با لهجه‌ی درخت‌های توت گریه می‌کنم
با لهجه‌ی درخت‌های توت گریه می‌کنم
توسطعلی علیزادهSaturday، 29 مهر 14037305

۱ این جوانک هجده‌نوزده ساله که سرش را به شیشه‌ی لرزان تاکسی تکیه داده و دلش از تماشای دویدن سگ‌ها در نور عصرگاهی روستا…

این چادر مامان‌دوزه!
این چادر مامان‌دوزه!
توسطفاطمه دولتیSaturday، 29 مهر 14034358

ساکم را بستم و نشستم پای نهایی کردن زمان ملاقات با غرفه‌دارها، قرار بود فردا ظهر راهی شهرکرد شویم. با غرفه دار اول گپ…

در همسایگی جنگل
در همسایگی جنگل
توسطکلثوم نظریMonday، 24 مهر 140314064

خاله آذر پسر نداشت و من و برادرم را به اندازه دخترهایش دوست داشت. دوست داشتنش از ته دل بود جوری که وقتی فوق…

پرش به بالا