روایت غرفه‌دار

Image Not Found

زندگی روی سرعت 2x
زندگی روی سرعت 2x
توسطالهه صالح‌پورWednesday، 24 آبان 14034021

هر صبح دقیقا دقایقی قبل از اینکه رسیدن به شرکت دیر شود، هول و شتاب زده در را می‌بندیم و خودمان را پرت می‌کنیم…

خالق جیب‌های هزار جیب 
خالق جیب‌های هزار جیب 
توسطزهرا خلیلیTuesday، 23 آبان 140311164

عکس زیر فشار انگشتانم جابجا شد. جلوتر… جلوتر.. یک قاب چهارنفره و خانمی که سن‌دارتر می‌زد، احتمالا خودش بود. این یکی از تفریحات من…

آن‌قدر دلنشین بود که بغضم گرفت
آن‌قدر دلنشین بود که بغضم گرفت
توسطاهالی باسلامMonday، 22 آبان 1403457

از همون برخورد اول آنقدر همه‌چیز صمیمی بود و گرم صحبت با خانم‌های همراه شدم انگار به یک‌باره استرسم رفته بود از احوالات ما…

مثل بچه‌ام...
مثل بچه‌ام…
توسطزهرا مهدانیانSunday، 21 آبان 14034305

از پله‌های کارگاه پایین رفتم. بوی چرم و چسب بینی‌ام را قلقلک می‌داد. من زیرگروه تمام آن آدم‌های عجیبی هستم که از بوی چسب…

در مطلوب‌ترین حالت ممکن
در مطلوب‌ترین حالت ممکن
توسطسیده زهرا هاشمیSaturday، 20 آبان 14033450

یکما به جای بازار ماهی‌فروش‌ها، در کافه کوچک یک کتاب‌فروشی قرار گذاشتیم. دلم می‌خواست می‌توانستیم در محل کار خانم عالی‌زاده با هم روبرو شویم.…

زندگی درخشان آقا و بانو!
زندگی درخشان آقا و بانو!
توسطفاطمه دولتیSaturday، 20 آبان 14034114

من به داغ شدن ناگهانی گوش‌ها، گل افتادن گونه‌ها، منقبض شدن ماهیچه‌های شکم و تند تپیدن قلب نمی‌گویم عشق! عشق در نظر من میخکوب…

من آدم رفتن نیستم
من آدم رفتن نیستم
توسطجیران مهدانیانMonday، 15 آبان 14036786

فاطمه موسوی که به من پیام داد، حتی نپرسیدم غرفه مورد نظر چیست. فقط آدرس و ساعت را جویا شدم. احتمالا هیجان ناخودآگاهم برای…

پرش به بالا