روایت غرفهدار

هر صبح دقیقا دقایقی قبل از اینکه رسیدن به شرکت دیر شود، هول و شتاب زده در را میبندیم و خودمان را پرت میکنیم…
عکس زیر فشار انگشتانم جابجا شد. جلوتر… جلوتر.. یک قاب چهارنفره و خانمی که سندارتر میزد، احتمالا خودش بود. این یکی از تفریحات من…
از همون برخورد اول آنقدر همهچیز صمیمی بود و گرم صحبت با خانمهای همراه شدم انگار به یکباره استرسم رفته بود از احوالات ما…
از پلههای کارگاه پایین رفتم. بوی چرم و چسب بینیام را قلقلک میداد. من زیرگروه تمام آن آدمهای عجیبی هستم که از بوی چسب…
یکما به جای بازار ماهیفروشها، در کافه کوچک یک کتابفروشی قرار گذاشتیم. دلم میخواست میتوانستیم در محل کار خانم عالیزاده با هم روبرو شویم.…
من به داغ شدن ناگهانی گوشها، گل افتادن گونهها، منقبض شدن ماهیچههای شکم و تند تپیدن قلب نمیگویم عشق! عشق در نظر من میخکوب…
فاطمه موسوی که به من پیام داد، حتی نپرسیدم غرفه مورد نظر چیست. فقط آدرس و ساعت را جویا شدم. احتمالا هیجان ناخودآگاهم برای…















