روایت غرفهدار

چشمهایش روی صفحه سیاه مانیتور قفل شده بودند. تلفن روی میز، دست از زنگ خوردن برنمیداشت. همانطور که با انگشت اشاره فرهای سیم تلفن…
رتبه کنکورش شد 400 و هرکس شنید ذوقزده پرسید: «مرتضی میری پزشکی دیگه؟» و مرتضی فقط لبخند زد. پدر گفت: «با رتبه 400 پزشکی…
مرد در خیابانهای کویت راه میرفت. از شلمزار آمده بود این ور آب تا کار کند و یک لقمه نان حلال ببرد برای زن…
دور از شلوغی و هیاهوی پایتخت صنعتی، توی روستا با آب و هوای پاک که نفس بکشی، کارخانه و صنعت و دورِ تندِ زندگی…
پدرم از آن آدم های فنی است که هر وقت یک وسیله برقی و غیر برقی خراب می شود جعبه جادویی ابزارش را برمیدارد…
خیلی کسل بودم. آنقدر که حتی شوق دیدن موزه هم سرحالم نمیآورد. راستش باید یک اعترافی بکنم. من موزهها را آنقدرها هم دوست ندارم.…
زندگی که خرخرهیمان را میجَوید، مامان سر از بازار در میآورد. بچهسن که بودم حالیام نمیشد. هاج و واج به بلوز آبی و کشبافتی…













