روایت غرفهدار

این را معلم گفت. معلم حرفه و فن. پینوکیو را دستش گرفت . عینکش را روی نوک بینیاش جابهجا کرد و سر تا پای…
صبحِ گرفته و خاکستری بیشتر شک انداخته بود به جانم. بروم، نروم؟ هوا پاییزی شده؛ خنک و بارانی. خوراک خودم بود ولی نگرانی نمیگذاشت…
آخرین بار که مجبور شده بود تا دم صبح بیدار بماند، پنج سالگی پسرش بود. وقتی تب افتاد به جان پسرک و امانش را…
قلعه سفید از من اگر بپرسند میگویم بوشهر دو دریا دارد. یکی آبهای گرم خلیج فارس است که اگر فقط یکبار لحظات منتهی به…
یک جدایی پرسفونه، الهه بهار با دوستانش میان دشت میخرامید که ناگاه گلی چشمنواز و خیرهکننده مقابلش رویید. همراهانش مسرور و مشعوف گرم صحبت…
خندهها و شیطنت یک تهتغاری را مینشانم کنار صبر و آرامِ یک فرزند ارشد خانواده و نتیجه این زوج اراکی است که بی برنامه…
انصافا یکی از سختیهای کار نوشتن همین کلماتی است که شما الان دارید میخوانید. بله؛ همین خطی که الان من دارم به پایانش نزدیک…














