روایت غرفهدار

همهچیز از تبهای گاه و بیگاه شروع شد، نیلا چند روز در هفته تب میکرد، گاهی تب شعله میگرفت و گاهی به پت پت…
همسایه یزد- خیابان امام- کوچه شیشه بری – سال 1376کنار حوض، دستهای کوچکش را پر از آب کرده بود تا صورتش را بشورد که…
سلام آخر را دادم و همانطور که دستم به تکبیر بالا و پایین میشد، برگشتم سمت حنا که ببینم عصرانهاش را خورد یا نه؟…
لقمه غذا دهانم را پر میکند. دو پسربچه در قاب تلویزیون به جان هم افتادهاند. پسرک دیگری پشت درخت تیروکمان دستش را سمت پسرها…
به کاشمر که میرسم، آفتاب تازه دارد نیمه دوم روز را شروع میکند. مستقیم میروم سر آدرسی که پشت تلفن گرفته بودم. آقای سعیدی…
وقتی فهمیدم کسب و کار آقای عباسی، لباس و تجهیزات نظامی است. از همسر پلیسم خواستم، توی مصاحبه همراهم باشد. چون احتمال می دادم…
قصهها اگر نبودند، ما کجا فرصت چندباره زیستن را به دست میآوردیم؟ قصهها به ما اجازه میدهند تا زندگیهای نزیستهای را تجربه کنیم و…














