روایت غرفهدار

تولدی دیگر
زلزله کلاتهمزار همه روستا را به هم ریخت. بسیاری از بناهای تاریخی را حتی. جنوب قاینات و شمال بیرجند لرزه به اندامش نشست. زلزه ویرانی…
حال خوب
ناز طبیبان « باباجون غصه چیرو میخوری؟ کاسه آبگوشت همسایه بزرگتره!؟» پیرمرد، پزشک کارکشتهای بود و سوالش از سر دلسوزی. میتوانست مثل همکار دیگرش…
معنی خانواده برای ما فرق داره!
-اُوزم آسلامیشام، گِتمیئین اورا. آبا کمرش از وسط تا میخورْد و پایش را لبه پله اتاق بالا میگذاشت. صدا بلند میکرد که انگور آویزان…
روز بیست و یکم
وسط اسکرول غرفه های قم بودم که انگار تصویر غرفه اش سر صحبت را برای گفت و گوی دونفره باز کرد. مثل همه بازارگردی…












