روایت غرفهدار

تو میتونی! تسلیم نشو!
«تنهایی که نمیتونه! من خودم باید بالای سرش باشم. وگرنه مشقاشو بدخط مینویسه. جمع و تفریقها رو هم اشتباه حل میکنه.» این را توی…
پسته گل لالهای است که دعای باران میکند
خندهرویی که غمگین شد «صبح هنوز در باغ رو باز نکردی که ردپاهای ناآشنا بهت هشدار میدن. کمکم برگهای ریخته، شاخههای شکسته، محصول سقوط…
مردی که همچو یک اسب از بار نجابت خسته بود
من آدم خیالپردازی هستم. همیشه قبل از مواجههی حقیقی با آدمها، مکانها یا موقعیتهای جدید، درخیالم با آنها روبرو میشوم. وقتی ماشینمان میان اتوبوسها…
پیکنیک توی تابلوهای بابراس
تازه مارپیچ پلههای برجک را بالا رفته بودی، که یک وانتی، آمد درست پشت سیمخاردارها، توی پیچ شلوغ خیابان کنار پادگان، بساط کرد. پستتان…
گرم مثل خانواده
نه به قضاوتگری نژادپرستانه صدای موذن موبایلها و مسجدی نزدیک قاتى شده بود. از نایین بارانی تازه خداحافظی کرده بودیم. هر چه خانم نظری…












