روایت غرفهدار

نگاه میکنم به ساعت موبایلم. دو و نیم بعداز ظهر است؛ زمانی مناسب غافلگیرکردن. برای بعضی از ما پسردارها این ساعت پیام دادنِ یک مهمان،…
ایستادهام دم در کافهای نزدیک بازار ماهیفروشها و خیره شدهام به موجهای خلیج فارس تا چای و قهوهمان آماده شود. نفسم را فرو میدهم…
باران بود. یک باران ریز و نرم که شرجیِ بندرعباس را خوش و خنک کرده بود. بندریها خودشان این هوا را باورشان نمیشد. برای…
سی و چند سال بود که جنگ را فقط توی قاب تلویزیون و لابهلای صفحات کتابها دیده بودم. دوست داشتم از نزدیک لمسش کنم،…
از هوشوی کرمانی تا میلاد گیلانی هوشو نشسته بود آن بالا، روی گُرده پدر و آدمها را نگاه میکرد؛ سرهای تاس، سرهای با کلاه،…
من آدم ارتباط های تازه ام حتی رد شدن سنم از سی سالگی (که همه نشانه ی وارد نکردن فرد تازه به زندگی می…
انگار از توی فیلمها آمده بود بیرون، یک حیاط کوچک بیست، سیمتری با یک تک درخت که توی بهار و تابستان مادر خانه مینشیند…













