روایت غرفهدار

لحظهای که بله را گفتم این جای ماجرا را نخوانده بودم. نمیدانستم به همه چیز دارم بله میگویم. بعد از خواندن خطبه عقد، رو…
روزگار عجیبیست. در زمانهای که برای هزار تومان بیشتر یا کمتر، چه کارها که نمیشود، با کارآفرینی مواجه میشوی که به هرکاری برای سود…
گاهی وقتها یک بار و گاهی دیگر باید بارها و بارها، «نه»ها، «نمیشود»ها، «نمیتوانم»ها را سر جایشان نشاند. باید محکم جلویشان ایستاد تا نتوانند…
«من اصلا اینجا هیچ کس رو ندارم فقط خودم و خانمم» از این دیالوگ بود که، رد «الگوی سفر قهرمان» در گفتگوهایمان جان گرفت.…
تا به حال پایم را در شهرک صنعتی بزرگ شیراز نگذاشته بودم.گهگاهی در خروجی شهر، چشمم به تابلویش افتاده بود. لوکیشن دقیق را ندارم.…
داماد آقای شیدری. اسم کوچکش را نپرسیدهام و سنش را هم؛ اما پیداست در سالهای میانیِ جوانیاش است. از آن جوانیهای مخصوص بچه شهرستانیها.…
ظهر زمستانی قم است، قرار و مداری خودمانی دارم با یک کاسب کهنه کار. با چهره ای که خیلی اتفاقی در آن طرف کرهی…











