روایت غرفهدار

محمدامین چهارپایه را گذاشت چفت دستگاه قالب زن. دست گرفت به لبهاش. پایش را گذاشت وسط رویه پلاستیک چهارپایه و با یک جَست پای…
صدای قلقلِ آب داخل سماور، سکوتِ سرصبحِ آشپزخانه را میشکند. در قوطیِ چای میوهای را باز میکنم و چند پیمانهای میریزم داخل قوری. یک…
خاطرات من از برش چوب همان ارّه موییهای دوران راهنمایی بود. چوبهایی که هر نیم سانت یک بار ارّهی نازک را نصف میکرد و…
پشت پای بابا پا کند کردم و سرگرداندم روی ویترین. چشمم روی ردیف منظم چرخهای خیاطی سُر خورد. گفتم: «من که خیاطی بلد نیستم…
از صبح توی ذهنم میچرخد که زندگی خیاط است و ما آدمها هم پارچهایم. ما را با حوصله با تیغه تیز قیچی میبرد. بعد…
_ چی چی بِخَرِم اُ تولید بُکُنِم که خوب باشه؟ سید صدای تلویزیون را کم کرد. به علی سازمند چشم دوخت که به پشتی…
دو مرد جوان وارد مغازه ساعت فروشی شدند. جوان هیکلیتر روبهروی مغازهدار ایستاد. با انگشت اشاره راست، ساعتی طلایی را در ویترین، نشان داد.…










