روایت غرفه‌دار

Image Not Found

پدر، کار، پسر…
پدر، کار، پسر…
توسطحسین دهستانیWednesday، 22 خرداد 140415568

محمدامین چهارپایه را گذاشت چفت دستگاه قالب زن. دست گرفت به لبه­اش. پایش را گذاشت وسط رویه پلاستیک چهارپایه و با یک جَست پای…

عسله لامصّب، عسل!
عسله لامصّب، عسل!
توسطهاجر ابدالSaturday، 18 خرداد 14048871

صدای قل‌قلِ آب داخل سماور، سکوتِ سرصبحِ آشپزخانه را می‌شکند. در قوطیِ چای میوه‌ای را باز می‌کنم و چند پیمانه‌ای می‌ریزم داخل قوری. یک…

سختکوشی مسری است
سخت‌کوشی مسری است
توسطکوثر محمدیSunday، 12 خرداد 14049711

خاطرات من از برش چوب همان ارّه مویی‌های دوران راهنمایی بود. چوب‌هایی که هر نیم سانت یک بار ارّه‌ی نازک را نصف می‌کرد و…

چشم‌هایش شروع واقعه بود
چشم‌هایش شروع واقعه بود
توسطزهرا خلیلیWednesday، 8 خرداد 140415721

پشت پای بابا پا کند کردم و سرگرداندم روی ویترین. چشمم روی ردیف منظم چرخ‌های خیاطی سُر خورد. گفتم: «من که خیاطی بلد نیستم…

پای پر از خار مغیلان، چشم پر از رویای کعبه
پای پر از خار مغیلان، چشم پر از رویای کعبه
توسطرقیه موید ناصریMonday، 6 خرداد 140419889

از صبح توی ذهنم می‌­چرخد که زندگی خیاط است و ما آدم­ها هم پارچه­‌ایم. ما را با حوصله با تیغه تیز قیچی می‌­برد. بعد…

میراث پدربزرگ، پشتِ دارِ سرنوشت
میراث پدربزرگ، پشتِ دارِ سرنوشت
توسطمحدثه حاجی‌قاسمیSaturday، 4 خرداد 14047325

_ چی چی بِخَرِم اُ تولید بُکُنِم که خوب باشه؟ سید صدای تلویزیون را کم کرد. به علی سازمند چشم دوخت که به پشتی…

وقتی همه ترمز می‌کنند، من گاز می‌دم
وقتی همه ترمز می‌کنند، من گاز می‌دم
توسطسعیده جوادیWednesday، 25 اردیبهشت 140421637

دو مرد جوان وارد مغازه ساعت فروشی شدند. جوان هیکلی‌تر رو‌به‌روی مغازه‌دار ایستاد. با انگشت اشاره راست، ساعتی طلایی را در ویترین، نشان داد.…

پرش به بالا