روایت غرفهدار

قرارم با غرفهدار 9 صبح بود. شیرینی نخریدم. گفتم توی راه حتما قنادی پیدا میشود. چه میدانستم کرکره هیچ قنادی آن وقت روز بالا…
«خانم صادقپور من رو یادتون میاد؟ یکسال پیش ازتون چند تا توربان برای سیسمونی خریدم» روی عکس پروفایل زووم میکند. خانم جوانی است، با…
روزهای آخر بهمن ماه بود و سورن پلاس نوک مدادی آقای کوچک زاده توی کوچه باغهای شوشتر دنبال آدرسی که آقای لالهزاری برایمان فرستاده…
روضه گاهی لمس خنکای یک استکان است؛ گاهی تماشای شانهشدن گیسوان یک دختربچه یا حتی چند دقیقه نشستن زیر سایه یک درخت و نفسی…
غبار طوسی آلودگی، روی سر شهر کشیده شده بود که از خانه بیرون آمدم. آخرین باری که گذرم به خیابان جیحون افتاده بود، به…
اگر یک روز از شما بپرسند برای رفت و آمد روزمره دوچرخه را انتخاب میکنی یا موتور، کدام گزینه پاسخ تان خواهد بود؟ شاید…
من، محتاج دیدنِ آدمها از نزدیکم. مادری، اجازه نداده آنطور که باید، گشت بزنم بین آدمها و مصداق خارجی شخصیتهایم را در دنیای واقعی…











