روایت غرفهدار

ذهنم بپر بپر میکرد و کودکانه داد میزد: «کلکسیونر…کلکسیونر». قبل از دیدار با غرفهدار، همیشه بهانه میگیرد. از سرکنجکاوی، بازی ببین و حدس بزن…
بالاخره بعد از چهارسال خانهداری، یادگرفتم نخ کیسه برنج را، از یک سمت و با یک کشش ملایم در امتداد افق باز کنم. این…
تعامل و در دسترس بودن یکی از اهدافیست که از راه سفر و مهمانی دنبال میکنیم. یعنی برای رسیدن به این هدف، تصمیم گرفتهایم…
من آن وسط مسطها هستم. جایی که صدایش میزنند میانگرا. معاشرت و دوستیهای جدید را میپسندم؛ اما اولش هُل میخواهم. خارج شدن از دایره…
قدم زدنِ حلزون در یک شبِ پاییزی رابطه من و حلزونها برمیگشت به خیلی سال پیش، به روزهای مدرسه، وقتی که ابتدایی بودم؛ کلاس…
نیمنگاه اول روی دیوارِ کوچک پشت سرش، تا توانسته قاب چسبانده. وسطِ قابهایی که نشان میدهند رضا توی تردستی درخشان است، یک لوحِ مشکی_…
گوشهی سالنی که از نور و تمیزی برق میزد، کز کرده بودیم. سالن تقریبا لبالب پر شده بود و سر کمتر میزی صندلی خالی…












