روایت غرفهدار

با عکس یک اتوی سنگی رفتم توی غرفه. و هرچه رفتم پایین جز حیرتم نیفزود… اینکه با یک مدل سنگ هرچه فکرش را بکنی…
همراه دو دوست در مسیری قدم میزدم. خورشید غروب کرد ناگهان آسمان را خون گرفت –حس کردم مالیخولیا گرفتهام—دردی آزارنده در قلبم. ایستادم، تا…
می جان بوسوخت! دانههای درشت باران تقتق میخورد به حلبی روی سقف، رد باران پاییزی بر تن پنجره مینشست و خبر از این میداد…
سالها پیش، وقتی سودای نویسنده شدن داشتم در کلاس آقای شهسواری از دهانش جملهای شنیدم با این مضمون:«اگر استعداد نداشته باشید، خودتان را بکشید…
ممنون میشویم اگر خودتان را به شکل مختصر معرفی کنید. بنده آرام احمدپور هستم؛ معلم مقطع ابتدایی در شهرستان اشنویه. کارشناسی ارشدم را در…
اگر لطف کنید و خودتان را معرفی کنید، ممنون میشویم. مصطفی اینانلو هستم، بچهی محله سرآسیابِ شهرستان ملارد که شاعر دربارهاش گفته:«همی گفت رستم…












