روایت غرفهدار

ممکن است خودتان را معرفی کنید؟ میرحافظ حسینی هستم. از سال 1392 در آموزش و پرورش استخدام شدهام و در این مدت به دانش…
قاب اول پیرمرد دست از چیدن کشید، کمرش را به سختی راست کرد و با سر آستین، عرق نشسته بر پیشانیاش را چید. خورشید…
عجیبترین هدیهای که در زندگیتان گرفتهاید چه بوده؟ یک پاستیل نوشابهای که در جعبههای تو در تو پنهان شده؟ بلیت کنسرت اپرای عروسکی توبه…
البته که میتوانی رسپی مامانت را تقلید کنی، اما لطفا منتظر آن عطر و طعم نباش. تو که نمیدانی چی به خورد خشهای آن…
گلدشت شرقی، اسم یکی از خیابانهای خرمآباد است که تقریبا ابتدای آدرس نصفی از قوم و خویشهایم است. عمه نیری و دایی یدالله، زنعموپری…
او قبل از رسیدن من، ریحانه، برادرم و آقای باوندپور، غرفه دار غرفهی اکتاو که با ما همراه شده بود تا حتمی ناهاری که…
تلفنم زنگ میخورد. آقای اسماعیلی است. ادمین غرفه ژین مارکت. میپرسد چقدر دیگر راه داریم تا کرمانشاه؟ میگویم حدودا یک ساعت طبق نقشه. و…














