روایت غرفهدار

هفت سال پیش در اینستاگرامِ دوستی که به تازگی مادرش را از دست داده بود خواندم که دلش نمیآید به قوطیهای زردچوبه توی کابینت…
ساعت را دوباره چک میکنم، دقیقا ۱۰:۳۰ است. آقای کبیری غرفهداری که میزبان ما هستند، برای هماهنگی قرارمان، این ساعت را پیشنهاد دادند. و…
پردهی اول؛ دستور آب آفتاب وسط آسمان بود. حر با هزار سوار راه را بر کاروان امام سد کرده بود. همه تشنه و خسته…
– جامایعی دارین؟ + رومیزی یا دیواری؟… – رومیزی. چنده؟ + مامان جامایعیهای رومیزی رو نشونشون بده…کیانا بدون لحظهای تعلل و بدون اینکه بخواهد…
حتما تابهحال وقتی وارد بازار شدهاید و چند دقیقه در راستههای مختلف آن قدم زدهاید متوجه صدای بازار شدهاید. همهمهای که انگار هرگز در…
ده و نیم صبح پنجشنبه از ورودی دربِزنجیر پا درون بازارِ سرپوشیده میگذاریم، بوی ادویه و گلاب با صدای گپ و گفت آرامِ مردم…
خسته از بازارگردی و کلافه از آفتاب پناه بردیم به خنکای پاساژي که ماشین را در پارکینگش پارک کرده بودیم. تماسهایمان با غرفهدار به…













