روایت غرفهدار

به نرمی جعبه سیگارش را باز میکند، انگشتهایش انبر میشوند و یک نخ میکشد بیرون، منتظرم سیگار را به لب بگذارد و آتش بگیرد…
شبیه چند غریبهی معذب، وسط مغازهای که هم ما، هم پسر آقای عطار برایش وصلهی ناجوری به نظر میرسد، ایستادهایم. میپرسم: «هیچ جوره راه…
شب قبل از سفر، تا نیمهشب بیدارم. لباسها را تا میکنم، لقمه میگیرم برای دلضعفهی توی راه زینب، داروهایم را که یارِ غار و…
همیشه دوست داشتم ثابت کنم این حرف پدر و مادرها که میگویند: «هنر رو کنار کارت ادامه بده.» جزو همان جملهها و قولهای پدر…
ساعت دو نیم ظهر اول مرداد بود، آفتاب تیغ میزد به زمین و من یقین داشتم در آن ساعت از روز هیچ راننده اسنپی…
توی بیوی صفحه قرآن مأنوس نوشته:«قرآنهایی که زیاد ورق خوردهاند؛ قرآنهایی که یکی با آنها دوست بوده، قرآنهایی که به درون روزمرگی راه پیدا…
گوشی به دست در میانهی بازار روحالله راه میروم و سعی میکنم ازدحام و سر و صدای بازار را ثبت کنم. بازار روحالله یکی…












