روایت غرفه‌دار

Image Not Found

این گفتگو عکس ندارد
این گفتگو عکس ندارد
توسطزهرا خلیلیMonday، 19 تیر 14031882

می‌نویسم و بُغ کرده‌ام. یکی، دوتا، سه‌تا، چهارتا! گریه می‌شوم. انگشتانم سرگیجه دارند. دفترچه، خودکارم و سوالاتی که توی سرم قطاری نشسته‌اند و داشتم…

ما رب‌پز امام حسینیم
ما رب‌پز امام حسینیم
توسطفاطمه دولتیFriday، 9 تیر 140311894

فقط چند ماه از عقدشان گذشته. تازه‌عروس است و سرش درد می‌کند برای کارهای جهادی و فعالیت‌های گروهی. شوهرش می‌گوید:«باید رب بپزیم.» به نظرش…

حسین ۲۵ ساله، نان آور ۱۵ خانواده‌ست
حسین ۲۵ ساله، نان آور ۱۵ خانواده‌ست
توسطتحریریهThursday، 8 تیر 1403611

از دانشگاه یک‌راست با ذوق رفتم خونه‌ی عموم! حسین با اینکه فقط ۱۰سالش بود همیشه دوست داشت غذاهای جدیدی رو که یاد میگیرم، اول…

مرتضی اعلایی هستم، بابای ماهد
مرتضی اعلایی هستم، بابای ماهد
توسطفاطمه دولتیSaturday، 3 تیر 14034953

گاهی وقت‌ها آدم بعضی چیزها را بی‌دلیل دوست دارد، رابطه من و ماهد هم چنین رابطه‌ی غریبی‌ست. چند سال پیش وقتی برای اولین بار…

اولین آجر را مادربزرگ گذاشت
اولین آجر را مادربزرگ گذاشت
توسطریحانه حقانیSaturday، 3 تیر 14034126

وارد حسینیه شدیم. بوی عدسی مشامم را پر کرد. گروهی از زن‌ها در انتهای سالن گرد هم نشسته بودند و مشغول دوختن پته بودند.…

ماموریت رویایی آقای انصاری‌مقدم وگلاب‌ها!
ماموریت رویایی آقای انصاری‌مقدم وگلاب‌ها!
توسطفاطمه دولتیTuesday، 30 خرداد 14037964

زن ارباب، زیرِ درخت آلوچه ایستاد و داد زد:«فردا بیا خونه ما. درخت‌هامون پر باره.» حسین از میان شاخ و برگِ درخت نگاهش کرد،…

پرش به بالا