روایت غرفهدار

مینویسم و بُغ کردهام. یکی، دوتا، سهتا، چهارتا! گریه میشوم. انگشتانم سرگیجه دارند. دفترچه، خودکارم و سوالاتی که توی سرم قطاری نشستهاند و داشتم…
فقط چند ماه از عقدشان گذشته. تازهعروس است و سرش درد میکند برای کارهای جهادی و فعالیتهای گروهی. شوهرش میگوید:«باید رب بپزیم.» به نظرش…
از دانشگاه یکراست با ذوق رفتم خونهی عموم! حسین با اینکه فقط ۱۰سالش بود همیشه دوست داشت غذاهای جدیدی رو که یاد میگیرم، اول…
گاهی وقتها آدم بعضی چیزها را بیدلیل دوست دارد، رابطه من و ماهد هم چنین رابطهی غریبیست. چند سال پیش وقتی برای اولین بار…
وارد حسینیه شدیم. بوی عدسی مشامم را پر کرد. گروهی از زنها در انتهای سالن گرد هم نشسته بودند و مشغول دوختن پته بودند.…
زن ارباب، زیرِ درخت آلوچه ایستاد و داد زد:«فردا بیا خونه ما. درختهامون پر باره.» حسین از میان شاخ و برگِ درخت نگاهش کرد،…













