روایت غرفهدار

تلفن را از صورتم دور میکنم و نقشهی مسیریاب را نگاه میکنم. ساعت راس ۱۱ است. ۲۰ دقیقه تا رسیدن به مقصد مانده. گوشی…
«سید محمدمهدی آموزنده» را صبح یک روز بارانی دیدم، او با پیراهن مردانه ساحلی و شلوار لی ماماستایل میانِ بوتههای سبزِ چای ایستاده بود،…
آفتاب در انتهای آسمان عنبران نشسته. چیزی نمانده تا غروب. کمتر از دو ساعت. با اینحال اما زورش کم نشده. تیز و داغ میتابد.…
تلویزیون سیاه و سفید خانه فوتبال نشان میداد. جامجهانی سال 1990 در قلب اروپا برگزار میشد و آقارضا همراه پسرش نشسته بود پای مسابقه.…
صبح جمعه بود، شمارهاش را گرفتم و بعد از انتظار طولانی صدایش در گوشم پیچید، تا گفتم از «باسلام» زنگ میزنم به سرعت جواب…
صدای قدمهایم توی خالیِ پارکینگ میپیچد. چند قدم که میروم به خودم میلرزم. سوز سحری هوا دست وا کرده و میپیچد به تنم. خصوصا…
میراث مادران این سرزمین گلیم است. میراثی که هیچجوره نمیتوان از آن شانه خالی کرد. زنان این دیار همه بافندهاند. دختران در کودکی یا…













